برافراشتن پرچم شکسته سياست
کارگردان: کن لوچ- بازيگران: سيليان مورفي، پدرايک دلاني، ليام کانينگهام، اورلا فيتزجرالد

خلاصه داستان: ايرلند 1920؛ دامين- سيليان مورفي- در تدارک سفر به انگليس براي ارتقائ آينده کاري اش به عنوان يک پزشک است که شاهد رفتار وحشيانه انگليسي ها مي شود و تصميم مي گيرد در کنار برادرش در آنجا بماند و براي استقلال کشورش بجنگد. آنها درگير جنگ هاي خونيني مي شوند و در نهايت رو در روي يکديگر قرار مي گيرند.
"بادي که شاخه جو را تکان مي دهد"، فيلمي است در ادامه دنياي سرد و کسالت بار کن لوچ که در يک مسير ثابت سال هاي سال است که ادامه دارد و قصد فيلمساز از برافراشتن پرچم هاي سياسي را کماکان مي توان در تار و پود فيلم هايش حس کرد. اگر اين نوع سينما به دليل حال و هواي سياسي و اجتماعي غالب در دهه هفتاد، خريداري داشت و باب روز بود، امروز اما سخت کهنه و کليشه اي به نظر مي رسد. نگاه کنيد که فيلمساز هوشمندي چون برتولوچي چطور از فيلمي چون "1900" در دهه هفتاد، امروز به فيلم درخشاني چون "در محاصره" رسيد، يا کوبريک که در اواخر عمر دست از نجات جهان و جهانيان برداشت و در "چشمان باز بسته" فقط به ارتباط انساني يک زوج پرداخت. کن لوچ اما کماکان مي خواهد شعار دهد و فرياد آزادي [به چه معني؟ کدام آزادي؟] سر دهد آن هم درباره موضوع سياسي کهنه اي که دو سه دهه قبل پرونده اش بسته شد و تتمه بمب گذاري هاي ايرلندي ها در انگليس به زحمت و با دردسر به پايان رسيد.
البته کن لوچ که متوجه بحث کهنه و نخ نما شده اش است سعي دارد در چند دقيقه پاياني تمام معنا و مفهوم فيلم را عوض کند و به آن معناهاي پيچيده تري درباره قدرت و جابجايي خشونت بدهد، اما به گمانم فيلمساز و فيلمنامه نويس خيلي دير به اين فکر مي افتند، چرا که هيچ دليل قانع کننده اي وجود ندارد که 120 دقيقه به تماشاي صحنه هاي شعاري، کليشه اي و تکراري بنشينيم تا بعد از آن در 7 دقيقه پاياني حرف و جهان فيلم به کل عوض شود. ما با هيچ روند منطقي و درستي براي رسيدن به نتيجه گيري انتهاي فيلم روبرو نيستيم، برعکس تمام 120 دقيقه اول فيلم را مي توان در يک چهارم اين زمان خلاصه کرد و از نمايش خشونت هاي بي دليل که ره به جايي نمي برد – و بر عکس برخي تماشاچيان را از سالن سينما فراري مي دهد- خودداري کرد. تماشاگر مي تواند در طول اين دو ساعت چرتي بزند و پس از بيدار شدن ببيند که هيچ اتفاق خاصي نيفتاده و ايرلندي ها کماکان در حال حمله کردن هستند و انگليسي ها هم در حال جنايت کردن. هيچ همذات پنداري اي با شخصيت ها حس نمي کنيم. هيچ کدام از آنها را دوست نداريم و به سرنوشت شان علاقه اي پيدا نمي کنيم. در نتيجه در صحنه اعدام شخصيت اصلي که فيلمساز مي خواهد به مدد موسيقي آن را تراژيک جلوه دهد، هيچ حس خاصي نداريم. لوچ مي خواهد به زحمت ما را در اين صحنه درگير مرگ قهرمانش کند اما اين، خيلي پيشتر، زمان خلق و پرداخت اين شخصيت سرد و الکن بايد مورد توجه قرار مي گرفت. فيلمساز حتي جرأت نزديک شدن به شخصيت اش را ندارد و عشق و رابطه او با دختر- که مي توانست حلقه ارتباطي خوبي با تماشاگر باشد- بدون پرداخت باقي مي ماند. در نتيجه صحنه نهايي زار زدن دختر- که اتفاقاً از بازي و کارگرداني خوبي هم برخوردار است - بي تأثير و با فاصله از تماشاگر مي ايستد.

نکته عجيب تر اما شعارهايي است که دائم از زبان شخصيت هاي فيلم جاري مي شوند. جداي از سبک بياني فيلمساز که اصولاً بر مبناي نمايش مستقيم همه چيز و تأکيد بر آن - ازجمله خشونت - است، اين مقدار شعار کلامي از زبان شخصيت هاي فيلم در وصف و رثاي آزادي واستقلال و ميهن – يعني همه چيرهايي که فيلم بايد در درونش به آن مي رسيد نه با حرف و سخن- واقعاً غريب و تعجب بر انگيز است. در يک سکانس بسيار طولاني در اواخر فيلم، پس از پذيرش صلح، شخصيت هاي اصلي يکجا گرد امده اند و بدون لحظه اي درنگ فقط شعار مي دهند و آنقدر تکرار مي کنند که تحمل آن براي يک تماشاگر جدي سخت به نظر مي رسد.
اما حکايت نخل طلاي جشنواره کن، بيش از پيش يک علامت سؤال بزرگ درباره چگونگي انتخاب ها و جوايز جشنواره رو در روي ما قرار مي دهد و به نظر مي رسد جداي از علاقه وافر روشنفکران فرانسوي به سياست و توظفي که براي خودشان در قبال اصلاح جهان و نجات جهانيان فرض گرفته اند- و در نتيجه آن از چنين فيلمي استقبال مي کنند-، اتفاقات و روابط پشت پرده هم حرف اول و آخر را مي زند، همان روابط شاید مالی و اقتصادی که موجب مي شود فيلمي چون "رمز داوينچي" فيلم افتتاحيه جشنواره کن باشد.
+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت
22:31 |