تبليغاتX
هنر هفتم

زندگي ديگران The Lives of Others

نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک. موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد. مدير فيلمبرداري: هاگن بوگدانسکي. تدوين: پاتريشيا رومل. طراح صحنه: سيلکه بوهر. بازيگران: اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]، مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]، سباستين کخ[گئورگ درايمان]، اولريش توکور[سرهنگ دوم آنتون گروبيتز]، هانس يوئه بائر[پل هاوزر]، ولکمار کلينرت[آلبرت يرسکا]، ماتياس بره نر[کارل والنر]. ١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان. نامزد اسکار بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا، برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي، برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني، نامزد گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge، برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو و...

آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. گئورگ درايمان نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام کريستا ماريا زيلاند زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد. اما کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود. تا جايي که برخي کارهاي قابل مجازات آن دو را نيز ناديده مي گيرد. اما انتشار مقاله اي بدون امضا در اشپيگل درباره خودکشي يکي از نويسندگان آلمان شرقي همه چيز را به هم مي ريزد. مافوق هاي ويسلر از او مي خواهند کشف کنند آيا درايمان نقشي در نوشتن اين مقاله داشته يا خير؟ ويسلر سعي مي کند تا درايمان را تبرئه کند، اما گروبيتز با به دام انداختن کريستا پي به واقعيت مي برد. ولي در بازرسي خانه ماشين تحريري که تنها مدرک جرم درايمان است، يافت نمي شود و کريستا خودکشي مي کند. سال ها بعد از فروپاشي درايمان که پي به نقش ويسلر در نجات خود و بيگناهي کريستا برده کتاب خود با نام سمفوني انسان خوب را به او تقديم مي کند. اما از ديدارش چشم مي پوشد...

يکي از بخت هاي مسلم اسکار بهترين فيلم خارجي امسال که رقيبي سرسخت مانند هزارتوي پان دارد. زندگي ديگران يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان –پس از افول غم انگيز وندرس- است. فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. با موضوعي به شدت جدي و انساني که نشان از آگاهي و بصيرت کارگردانش دارد. فلوريان هنکل فون دونرسمارک نام آشنايي براي ايراني ها نيست[ البته با نمايش اين فيلم به شکل تکه و پاره در جشنواره امسال اين آشنايي شکل گرفت]. کارگرداني جوان-متولد ١٩٧٣- که از دانشگاه آکسفورد در رشته فلسفه فارغ التحصيل شده و سپس در داشنگاه مونيخ سينما خوانده و نزد سر ريچارد آتن بارو کارآموزي کرده است. زندگي ديگران اولين فيلم بلند وي پس از ساخت چهار فيلم کوتاه[نيمه شب، قرار، دوبرمن، مجاهد] است. تقريباً همه فيلم هاي کوتاه او موفق به دريافت جوايز با ارزشي از جشنواره هاي معتبر شده اند و زندگي ديگران نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه وي رقم زده است.

شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با برشت واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. هر چند گاه عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي را تا حد ارضا اميال جنسي سياستمداران تخفيف داده و جنگ سرد را به موضوعي فاقد انسجام تبديل کند. چون گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در شهر وجود ندارد و دستيابي به او-به مثابه آزادي از دست رفته اي که توسط وزير به کثافت کشيده يم شود- غايت آرزوي هر مردي است. بازي خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند، اما نمي تواند در نيمه اول از بي تابي تماشاگر که حاصل طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت چندان بکاهد. شايد زندگي ديگران به دليل فقدان فانتزي[عنصر محبوب آمريکايي جماعت] بازي را به هزار توي پان ببازد، اما اين اتفاق از ارزش و جايگاه آن در سينماي امروز اروپا و دنيا چيزي کم نخواهد کرد. بسيار مشتاقم بدانم چگونه چنين فيلمي[ وب ا چه ميزان حذفي] در هجو سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 9:35 |

روزهاي افتخار Days of Glory
کارگردان: رشيد بوشارب. فيلمنامه: رشيد بوشارب، اليويه لوري. موسيقي: آرمان آمار، چب خالد. مدير فيلمبرداري: پاتريک بلوسيه. تدوين: يانيک کرگوآت. طراح صحنه: دومينيک دوره. بازيگران: جمال دوبز[سعيد]، سامي ناصري[ياسر]، رشدي زم[مسعود]، سامي بوآجيلا[عبدالقادر]، برنار بلانکان[گروهبان مارتينز]، ماتيو سيمونه[سرجوخه لرو]، بنوآ ژيرو[سروان دوريو]، آنتوان شاپي[سرهنگ]، اسد بوآب[لاربي]، اوريل التوت[ايرنه]. ١٢٠ و ١٢٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، مراکش، الجزاير، بلژيک. نام ديگر: بلديون. نامزداسکار بهترين فيلم خارجي، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده بهترين گروه بازيگر مرد/دبوز، ناصري، زم، بوآجيلا، بلانکن و برنده جايزه فرانسوا شالياس/بوشارب و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم روحيه مستقل و...

سعيد، مسعود، عبدالقادر و ياسر مانند ١٣٠ هزار بومي ديگر ساکن مستعمرات فرانسه در طول جنگ جهاني دوم براي آزاد ساختن فرانسه وارد ارتش مي شوند. تنها اميد آنها دستيابي به استقلال در پايان جنگ يا داشتن حقوقي برابر همچون ديگر فرانسوي هاست، اما تبعيض ها، تحقيرها و توهين ها در طول جنگ از سوي مافوق ها با وجود رشارت سربازان بومي و جانفشاني آنها در راه کشوري که هرگز پا به آنجا نگذاشته اند، تمامي ندارد. سرانجام سربازان مستعمراتي پا به خاک کشور مادر مي گذارند و گروهي کوچک مامور حفظ دهکده اي در آلزاس مي شوند. آنها بايد به قيمت جان خود از دهکده و ساکنان آن در برابر حمله نيروهاي آلماني محافظت کرده و تا ورود نيروهاي متفقين موضع خود را حفظ کنند. در نبرد براي حفظ موقعيت، سربازان بومي- جز يک نفر- همگي کشته مي شوند، اما در پايان جنگ و تا دهه ها بعد نيز بازماندگان از حقوق بازنشستگي يا برابر با ديگر فرانسويان برخوردار نمي شوند.

در سال ١٩٤٠ تقريبا ارتش فرانسه وجود خارجي نداشت. يک ميليون و چهارصدهزار سرباز فرانسوي در اسارت آلماني ها و نزديک به ٤٠ هزار سرباز تا آن زمان کشته شده بودند. بعد از اين تاريخ کم کم مستعمرات فرانسه و باقيمانده ارتش مستقر در آنجا تبديل به ارتش فرانسه آزاد تحت رهبري ژنرال دوگل و فارغ از حکومت ويشي شد. از ژوئن ١٩٤٠ با فرمان دوگل جنگ علي نيروهاي آلماني تا آزادسازي فرانسه آغاز شد. اما نيروهاي باقيمانده بالغ بر ٧ هزار نفر بيشتر نبود، از اين طي اطلاعيه اي از ساکنان مستعمرات آفريقايي و آسيايي فرانسه خواسته شد تا به ارتش فرانسه ازاد بپيوندد. بسياري به دليل فقر و يافتن منبع درآمد وارد اين ارتش شدند، اما خيل عظيمي از داوطلبان سوداي بزرگ تري در سر داشتند. در پايان سال ١٩٤٣ نفرات ارتش فرانسه آزاد به مدد داوطلبان بومي به بيش از ٧٠٠ هزارنفر رسيد و پس از نبرد با نيروهاي نازي در شمال آفريقا و ايتاليا نقش مهمي در آزادسازي فرانسه ايفا کرد. ولي پس از پايان جنگ دولت ژنرال دوگل به سهولت آنها را فراموش کرد. مستمري بازماندگان و معلولين جنگ منصفانه و فارغ از تبعيض تقسيم نشد و اين فراموشي بزرگ تا ساخته شدن بومي ها امتداد يافت. شايد از شوخي هاي تاريخ باشد که چهار بازيگر اصلي فيلم که خود از نوادگان همين مستعمراتي ها محسوب مي شوند تا زمان حضور در اين فيلم از سرنوشت پدران شان به هنگام جنگ جهاني دوم اطلاع درستي نداشتند!

رشيد بوشارب متولد ١٩٥٩ از اواسط دهه ١٩٨٠ شروع به فيلمسازي کرده و با دومين فيلمش Cheb موفق به کسب جوايزي از جشنواره هاي کن، لوکارنو و نامور شده است. در طول دهه ١٩٩٠ به ساختن فيلم هاي تلويزيوني مانند اسلحه امانتي، غبار زندگي، شرافت خانوادگي، سال هاي اشک بار پرداخت. در ٢٠٠١ با ساختن سنگال کوچک به سينما بازگشت و در سال ٢٠٠٤ با فيلم Le Vilain petit poussin نامزد خرس طلاي جشنواره برلين براي بهترين فيلم کوتاه شد. بومي ها آخرين کار او فيلمي پخته با داستاني در خور اعتناست که نشان مي دهد روابط استعماري در آستانه قرن بيست و يکم هنوز رواج دارد. تبعيض نژادي از جامعه اروپا رخت برنبسته و زخم مستعمراتي هنوز خون چکان است. نمايش بومي که باعث توجه دولتمردان فرانسوي به وضعيت بازماندگان ارتش مستعمرات شد، از نادر حوادثي است که سينما باعث دگرگوني واقعيت هاي اجتماعي شده، اما اولين يا آخرين آنها نيست. بومي ها در مقايسه با ديگر فيلم هاي فرانسوي از بودجه قابل قبولي بيش از ١٤ ميليون يورويي برخوردار بوده و از فيلم هاي گران قيمت سال گذشته سينماي فرانسه محسوب مي شود. بودجه اي بسيار حساب شده و دقيق صرف شده، اما شباهت اندک سکانس پاياني فيلم با نبرد مشهور نجات سرباز رايان[براي حفط پل و دهکده] اندکي باعث سرخوردگي تماشاگر مي شود. با اين وجود بومي ها براي کساني که دل مشغول ظهورمسلمانان در جامعه اروپا هستند، فيلم مهمي محسوب مي شود. قابل توجه فيلمسازان وطني که اجباراً صحنه نمازخواني را در لابلاي سکانس هاي فيلم مي چپانند!

اطمينان دارم که فيلم بدون حضور سرنوشت ساز جمال دبوز و سامي ناصري شکل فعلي خود را نمي توانست دارا باشد، کارگرداني بوشارب خوب و با نشانه گذاري هاي سينمايي زيبايي همراه است که اميد ديدن فيلم هاي بهتر بعدي را نزد منتقد و تماشاگر افزايش مي دهد. هر چند که نتوانسته باشد چيز تازه تري بر بررسي قدرتمند جيلو پونته کوروي فقيد در کوئيمادا:شعله هاي آتش از روابط ميان استعمارگر و استعمار شده بيفزايد. با اين وجود تماشاي بومي ها يکي از کارهاي واجبي است که نبايد پشت گوش انداخت، حتي اگردر رقابت با ديگر نامزدهاي اسکار فيلم خارجي قافيه را ببازد!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 20:30 |

چوپان خوب The Good Shepherd
کارگردان: رابرت د نيرو. فيلمنامه: اريک راث. موسيقي: بروس فاولر، مارچلو زارووس. مدير فيلمبرداري: رابرت ريچاردسون. تدوين: طارق انور. طراح صحنه: جنين کلوديا ا ُپوال. بازيگران: مت ديمن[ادوارد بل ويلسن]، آنجلينا جولي[مارگرت آن راسل]، الک بالدوين[سام موراک]، تامي بلانشارد[لورا]، بيل کرداپ[آرچ کامينگز]، رابرت د نيرو[ژنرال بيل ساليووان]، کاير داليا[سناتور جان راسل]، مايکل گامبون[دکتر فردريکس]، ويليام هرت[فيليپ آلن]، تيموتي هاتن[تامس ويلسن]. ١٦٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي صحنه، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد خرس طلايي جشنواره برلين و...

ادوارد ويلسون، تنها شاهد خودکشي پدرش در دوران تحصيل در دانشگاه ييل عضو انجمن Skull and Bones مي شود. انجمني که بسياري از روساي جمهور و صاحب منصبان بالا رتبه در آن عضويت دارند. موقعيت خانوادگي ويلسون و هوش سرشارش باعث مي شود مورد اعتماد بزرگان اين محفل قرار گرفته و شغلي خوب در دفتر خدمات استراتژيک OSS به دست آورد. اين دفتر که در دوران جنگ دوم جهاني تاسيس شده، بعدها پايه تشکيلات آزانس مرکزي اطلاعات CIA مي شود. ويلسون نيز که از سال هاي آغاز جنگ سرد تجربه فراوان اندوخته، وارد اين سازمان مي شود. دليل اصلي اين کار اعتقادات ميهن پرستانه شديدي است که دارد و براي اعتلاي ميهن خود حاضر به هر گونه فداکاري است و خويشتن را وقف کارش مي کند. اما با شدت گرفتن جنگ سرد در دهه ١٩٦٠ کم کم شروع به شک در اعتقادات خود مي کند، مخصوصاً زماني که در مي يابد بهاي سنگيني براي حفظ باورهاي خود پرداخته است. از جمله فروپاشي خانواده و حتي نابودي عروس آينده اش...

اول دليل حضور خيل عظيم بازيگراني است که هر کدام به تنهايي مي تواند سکان هدايت و موفقيت يک فيلم را بر عهده بگيرد. دومين دليل نشستن رابرت دنيروي ٦٣ ساله- اسطوره بازيگري عصر ما- پس از سيزده سال از ساخت يک قصه برانکسي روي صندلي کارگرداني است و سومين دليل را بعد از خواندن پاراگراف پايين خود پيدا خواهيد کرد:

به نظر مي رسد ميراث دوره جنگ سرد هنوز براي بسياري از فيلمسازان کشش خود را از دست نداده و درام هاي اين چنيني در واقع تسويه حساب کارگردان ها و فيلمنامه نويس ها با آن دوران و سياستمداران آن زمان است. شبان نيک همان گونه که از نامش برمي آيد درام شخصي يکي از کساني است که قرار بوده نقش چوپان و راهنماي ملتي از گوسفندان باشد. ولي نه خيلي زود، در مي يابد که شايد گرگي بيش نبوده و آن چه به خاطرش جنگيده ارزش واقعي چنداني نداشته است. اريک راث فيلمنامه نويس کهن سال شبان نيک[برنده اسکار براي فارست گامپ و نامزد اسکار براي نفوذي و مونيخ] که قبلاً چنين موقعيتي را در نفوذي نيز تصوير کرده بود، اين بار ابعادي گسترده تر به آن داده و نه يک شرکت، بلکه يک آزانس اطلاعاتي و گردانندگانش را به خاطر روش هاي شان زير سوال مي برد. اما مشکلي که گريبان گير نفوذي بود، يعني طولاني بودنش، بر سر شبان نيک هم نازل شده و در کنار گريم نه چندان قابل قبول مت ديمون [که نتوانسته چهره کودکانه اش را پنهان کند] حوصله تماشاگر را به چالش مي طلبد. موضوع عمده فيلم نه بحران موشکي کوبا و نه برخورد اردوگاه کمونيسم با جهان سرمايه داري، بلکه باورهاي ميهن پرستانه است. شخصيت هاي فيلم مانند ژنرال ساليوان که خود دنيرو نقش وي را بازي مي کند، مدام از دوست داشتن آمريکا سخن مي گويند. اما دو راهي اخلاقي ايجاد شده براي ويلسون نشان مي دهد که آنها در اين بازي ميهن پرستانه تنها خواهند ماند. اگر به درام هاي سنگين و جدي علاقه داريد و زمان نمايش سه ساعته شبان نيک شما را آزار نمي دهد، ديدن دومين تجربه کارگرداني دنيرو مي تواند لذت بخش باشد. مخصوصاً اگر خاطره خوبي از فيلم اول او داشته باشيد. اگر درام هاي جاسوسي جنگ سرد را هم مي پسنديد، شبان نيک مسلماً انتخابي خوب براي گذراندن وقت است که فيلمبرداري و طراحي صحنه خوب فيلم آن را غني تر کرده است. تصوير کردن چهره واقعي جاسوس ها و سرويس هاي اطلاعاتي-فارغ از جيمزباند و مقلدانش-گاه نتايج تکان دهنده اي داشته، که شبان نيک توانسته به آنها نزديک شود. اما اين کار هميشه با اقبال تجاري همراه نبوده و شبان نيک هم با فروش ٥٤ ميلون دلاري اش بر اين امر صحه گذاشته است.

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 1:46 |

آخرين پادشاه اسکاتلند The Last King of Scotland
کارگردان: کوين مکدانلد. فيلمنامه: جرمي بروک، پيتر مورگان بر اساس داستاني از گيلز فادن. موسيقي: الکس هفس. مدير فيلمبرداري: آنتوني داد منتل. تدوين: جاستين رايت. طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: فارست ويتاکر[ايدي امين]، جيمز م کاوي[نيکلاس گارگين]، کري واشنگتن[کي امين]، جيليان اندرسون[سارا مريت]، سايمون مک برني[نايجل استون]، ديويد اويه لوو[دکتر جونجي]. ١٢٣ و ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد اسکار بهترين بازيگر مرد/ويتاکر، نامزد ٥ جايزه بافتا، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن/کري واشنگتن و بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از مراسم بلک ريل، برنده جايزه بهترين بازيگر/ويتاکر از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين کارگرداني و فيلمبرداري و نامزد ٤ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث و...

در اوايل دهه ١٩٧٠ نيکلاس گريگان دکتر اسکاتلندي جواني براي کار در بيمارستاني روستايي به اوگاندا مي رود. در آنجا با رئيس جمهور جديد ايدي امين آشنا مي شود که عصر طلايي تازه اي به آفريقايي ها نويد مي دهد. کريگان جذب حرف هاي او شده و به زويد تبديل نزديک ترين مشاوران ايدي امين مي شود. اما به زودي با شروع کشتارهاي ديوانه وار در اوگاندا که کشور را به سوي شورشي خونين مي برد، سرشت واقعي امين بر کريگان آشکار شده و لحظه اي فرا مي رسد که او بايد تصميمي سرنوشت ساز بگيرد...

کوين مکدانلد را با مستند تکان دهنده يک روز در ماه سپتامبر [درباره کشتار ورزشکاران اسرائيلي در مونيخ] شناختيم. فيلمي که به حق اسکار بهترين فيلم مستند را نصيب او ساخت. مکدانلد متولد ١٩٦٧ گلاسکو و نوه امريک پرسبرگر کارگردان انگليسي است که به همراه مايکل پاول فيلم هايي چون نرگس سياه، کفش هاي قرمز و پلکاني به بهشت را ساخته اند. مکدانلد در ١٩٩٥ از تلويزيون آغاز کرد و سپس به سينما روي آورد. مستند زيبايي که درباره هوارد هاکز، چارلي چاپلين، ارول موريس و همفري جنينگز ساخت او را داراي استعدادي سرشار در استفاده از دوربين به مثابه وسيله اي تحقيقاتي و پرسش گر نشان داد. آخرين پادشاه اسکاتلند به عنوان اولين فيلم هاي داستاني وي نيز از اين خصلت دور نيست. ايدي امين ديکتاتور اوگاندا که در دهه ١٩٧٠ باعث کشتار بيش از ٣٠٠ هزار اوگاندايي شد، يکي از بدنام ترين شخصيت هاي قرن بيستم است. زندگي او که اين بار از ديد دکتر نيمچه آرمان گراي اسکاتلندي روايت مي شود، مطالعه اي موردي دربارخه جذابيت فاشيسم براي کساني است که از سکون دموکراسي هاي غربي خسته شده اند. نقطه قوت فيلم در کنار پرداخت نيمه مستند مکدانلد بازي خيره کننده ويتاکر است که اين فيلم کم خرج[٦ ميليون دلار بودجه] را تبديل به يکي از مشهورترين فيلم هاي امسال کرده و بعيد است که ديگر نامزدهاي اسکار بهترين بازيگر مرد در برابر او شانس چنداني داشته باشند. البته برنده شده براي او به اندازه ميرن راحت نخواهد بود، ولي بدون شک تا سال ها بعد نقطه اوجي مانند اين نقش را نخواهد توانست در کارنامه اش به ثبت برساند. اگر به درام هاي سياسي علاقمند هستيد، مخصوصاً اگر حوادث تصوير شده در آنها ريشه در واقعيت داشته باشد، اخرين پادشاه اسکاتلند با پاي خود به ديدار شما آمده است!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 10:18 |



Javascripts


*
*
*
*
*
*
*