تبليغاتX
هنر هفتم

احياء: جوينده خون Rise: Blood Hunter

نويسنده و کارگردان: سباستين گوتيه رز. موسيقي: ناتان بار. مدير فيلمبرداري: جاني تال. تدوين: ليزا برامول، راب ساليوان. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: لوسي ليو[سدي بليک]، رابرت فارستر[لويد]، کامرون ريچاردسون[کولت]، آلن ريچ[هريسون]، سامانتا شلتون[ سردبير LA Weekly]، کوين ويتلي[اتان ميلز]، جيمز دآرسي[بيشاپ]، مايکل چيکليس[کلايد راولينز]، مارگو هارشمن[تريشيا راولينز] کامرون گودمن[کايتلين]، کارلا گوينو[ايو]. ٩٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، نيو زيلند. نام ديگر: Rise.

سدي بليک خبرنگار جستجوگر LA Weekly به دنبال تحقيق درباره گمشدن دختران جوان و سپس يافته شدن اجساد تکه تکه شده آنها، به وجود گروهي با باورهاي فرا طبيعي شک مي کند. اما بعد از کشته شدن يکي از همکاران خود، زماني که به آپارتمان وي رفته به چنگ يکي از اعضاي اين گروه مي افتد. مدتي بعد، وقتي چشم باز مي کند خود را در سردخانه پزشکي قانوني مي بيند. سدي که پس از مورد حمله قرار گرفتن، تبديل به خون آشام شده، به زندگي بازگشته و قصد دارد تا انتقام بگيرد. کارآگاه راولينز که دخترش تريشيا نيز قرباني همين گروه شده، در تعقيب پرونده و يافتن ردي از اين گروه است. او که قسم خورده تا انتقام خود را از ربايندگان تنها دخترش بگيرد، به زودي با سدي برخورد مي کند. سدي که با کشتن يکي دو نفر از اعضاي اين گروه در صدد دسترسي به رهبرشان بيشاب است، با راولينز همراه مي شود. تنها تقاضاي وي از راولينز در ازاي کمک به وي و رسيدن به بيشاب يک چيز است: مرگ در پايان کار!

چرا بايد ديد؟

مدت زمان زيادي از شنيده شدن نام گوتيه رز براي اولين بار نمي گذرد. در سال ١٩٩٨ بود که با فيلم جنايي خوش ساخت بوسه يهودا[با بازي کارلا گوگينو و آلن ريکمن و برنده جايزه منتقدان جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک] او را شناختم. اما گوتيه رز تا امسال و نمايش احياء ترجيح داد تا دوباره روي صندلي کارگرداني ننشيند. در عوض فيلمنامه هايي چون Gothika و مار در هواپيما نوشت که توفيق تجاري نيز براي وي به دنبال داشت و شهرتي در زمينه نگارش سناريوي هاي ترسناک و مهيج کسب کرد. انتخاب او براي نگارش نسخه هاليوودي فيلم چشم[برادران پنگ] نيز که سال آينده به نمايش در خواهد آمد، از همين شهرت ناشي شد. کساني مثل من که قبل از ديدن فيلم در جريان ساخت احياء بودند با توجه به سابقه نيک گوتيه رز و حرف هاي خود او انتظار يک فيلم متفاوت در ژانر ترسناک با تم خون آشام ها را مي کشيدند. از طرف ديگر پنداشته مي شد که پس از برخورد سخت منتقدان با Gothika در چهار سال قبل گوتيه رز با حزم و احتياط بيشتري به سراغ پروژه جديد برود. اين احتياط در ظاهر فيلم رعايت شده و از کليشه هاي اين نوع مثل دندان هاي تيز، استفاده از سير و صليب دوري گزيده است. حال و هواي قصه و پيچ پاياني آن نيز وامدار ژانر نوآر است. اما احياء در باطن محصولي از يک دوستدار فيلم هاي خون آشامي است که بايد به بسياري از کليشه ها وفادار مي مانده و همين وفاداري مايه احتضارش را فراهم کرده است. البته نبايد از کوشش هاي کارگردان براي برخورد با دستمايه اسطوره اي خود به عنوان يک افسانه صرف و دادن موقعيتي قابل باور به پرسوناژها-مانند فلج بودن هريسون- در کنار سبک بصري اش چشم پوشيد.

با اين وجود فيلم سرشار از دست اندازي هاي نويسنده و به کارگردان به فيلم هاي مطرحي چون بليد و نقطه گسست است که گاه به شکلي نه چندان ظرافتمندانه در کنار هم چيده و گاه به گاف هايي نيز ختم شده اند. مي توان احياء را تلاش هاي خون آشام هاي اشراف زاده براي خيزشي مجدد و دست و پا زدن هاي گوتيه رز براي تزريق خون تازه اي به رگ هاي اين ژانر ارزيابي کرد، که مانند هر تلاشي مي تواند به ناکامي نيز منجر گردد. از طرف ديگر مي توان اين فيلم را يک محصول کم هزينه و بي ادعا بر اساس اسطوره هاي غربي دانست. در هر دو حال فيلم يک کار متوسط رو به پايين با فيلمنامه اي متوسط است که بايد گوتيه رز خود را از شر آن رها کند. مي ماند حيرت من از حضور فيلمبرداري چون جان تال [برنده دو جايزه اسکار] در چنين پروژه اي که تنها نکته قابل توجه فيلم نيز کار اوست.

از نکات جالب توجه فرعي فيلم حضور مرلين منسون[خواننده] در نقش کوتاه يک بارمن، البته بدون گريم اغراق آميز هميشگي است!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 18:32 |

اولتيماتوم بورن The Bourne Ultimatum


کارگردان: پل گرين گراس. فيلمنامه: توني گيلروي، اسکات زي. برنز، جورج نولفي بر اساس داستاني از رابرت لادلوم. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: اليور وود. تدوين: کريستوفر روز. طراح صحنه: پيتر ونهم. بازيگران: مت ديمن]جيسون بورن]، جوليا استيلز[نيکي پارسونز]، ديويد استراتيرن[نوآ ووسن]، اسکات گلن[ازرا کريمر]، پدي کانسيداين[سايمون راس]، ادگار راميرز[پاز]، آلبرت فيني[دکتر آلبرت هيرش]، جون آلن[پاملا لندي]، تام گالوپ[تام کرونين]، کوري جانسون[ويلس]، دانيل بروئل[مارتين کروتز]، کوري جانسون[دش بوکساني]، کالين استينتون[نيل دانيلز]. ١١١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

جيسون بورن از سوي کساني که در CIA او را براي آدم کشي تربيت کرده اند، تحت تعقيب است. او که هنوز از فراموشي رنج مي برد، موفق مي شود تا هويت واقعي خود- ديويد وب- را کشف کند. اما کاملاً از آن چه بر سرش آمده، اطلاعي ندارد. ديدن مقاله اي در روزنامه که توسط سايمون راس درباره گذشته اش منتشر شده، باعث مي شود تا به سراغ وي برود. اما با وجود دقت بيش از اندازه بورن، راس سر قرار توسط پاز-يکي از ادم کش هاي تريدستون- کشته مي شود. راس قبل از مرگ چيزهايي درباره جيسون و تريدستون-کسي که او را اموزش داده- به وي مي گويد. ظاهراً کساني در CIA از جمله نوآ ووسن، نمي خواهند تا جيسون و ديگران به حقايقي ناخوشايند دست يابند. از طرف ديگر او اميدوار است تا سيستمي که با نام رمز Blackbriar شناخته مي شود فعال کرده و پا جاي پاي تريدستون بگذارد. ووسن براي يافتن رد بورن از پاملا ليندي کمک مي خواهد. اما ليندي خيلي زود به رفتار و نيت ووسن شک مي کند. بورن نيز بعد از برخوردي دوباره با نيکي پارسونز از سوي آدم کش هاي تريدستون و ووسن تحت تقيب قرار مي گيرد. ولي سر انجام موفق به ديدن دکتر آلبرت هيرش مي شود. کسي که جواب تمامي سوال هاي بورن در نزد اوست...

چرا بايد ديد؟

رابرت لادلوم [٢٠٠١-١٩٢٧] از نويسندگان موفق داستان هاي جاسوسي است که مي توان وي را همرديف جان لوکاره و لن ديتون قرار دارد. ٢٩ کتابي که نوشته بيش از ٢١٠ ميليون جلد در دنيا به فروش رفته و به ٣٢ زبان ترجمه شده است. تعدادي از کتاب هايش نيز تبديل به سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي شده اند. اولين بار در ١٩٧٧ داستان The Rhinemann Exchange وي تبديل به يک ميني سريال شد. اما نمايش آخر هفته اوسترمن در ١٩٨٣ به کارگرداني سام پکين پا باعث شنيده شدن نامش در سطح بين المللي گرديد. دو سال بعد پيمان هولکرافت به کارگرداني جان فرانکن هايمر بر شهرت وي افزود، اما تا رسيدن جيسون چارلز بورن به پرده سينما راه درازي در پيش رو بود. جيسون بورن نيز مانند نياي خود جيمز باند، اولين بار در فيلمي تلويزيوني ظاهر شد. در سال ١٩٨٨ هويت بورن هشت سال پس از نگارش آن توسط لادلوم، توسط راجر يانگ [به شکلي بسار وفادارانه به کتاب] و با شرکت ريچارد چمبرلين در نقش اصلي تبديل به فيلمي ٣ ساعته شد و از شبکه ABC پخش گرديد. فيلمي که امروز شايد کسي آن را به خاطر نيز نياورد. اما نوشته شدن دو دنباله ديگر بر ماجراهاي بورن و نياز به خلق ابرجاسوس تازه اي در سينماي امروز سبب شد تا يک دهه و نيم بعد جيسون بورن به روي پرده سينما منتقل شود. لادلوم بعد از نگارش سومين قسمت و قبل به نمايش در آمدن اوليه نسخه سينمايي ماجراهاي بورن در سال ٢٠٠١ درگذشت. اما نمايش موفق اولين قسمت از ماجراهاي بورن بر پرده سينما باعث شد تا تهيه کنندگان به فکر ساخت ديگر قسمت هاي بيفتند و از طرف ديگر نويسنده اي به نام اريک وان لاستبادر نيز کتاب تازه اي در ادامه ماجراهاي بورن نوشت و در سال ٢٠٠٤ با نام ميراث بورن و همزمان با نمايش دومين ماجراي سينمايي بورن منتشر کرد. امسال براي جيسون بورن مصادف است با نمايش سومين فيلم سينمايي ماجراهايش و انتشار پنجمين کتاب[خيانت بورن/اريک وان لاستبادر] که نويد بخش ادامه اين مجموعه موفق هستند. اولين فيلم سينمايي بورن توسط داگ ليمان کارگرداني شد، اما با وجود تبحر وي و نتيجه خوبي که از کار او بر روي داستان لادلوم انجام شده بود، سکان هدايت اين پروژه به پل گرين گراس[يکي از بهترين کارگردان هاي عصر ما] سپرده شد. کسي که با نمايش سومين قسمت از ماجراهاي بورن بايد به نبوغ وي در کار با دوربين و خلق هيجان ايمان آورد و آفرين گفت.

کساني که براي ژانر اکشن و يا جاسوسي ارزش هنري چنداني قائل نيستند، بايد اين قسمت را حتماً ببيند. چون اولتيماتوم[اتمام حجت] بورن خوني تازه و جوان در رگ هاي اين ژانر کهن سال است. نزديک به دو ساعت تمام تعليق و هيجان که با صرف ١٢٥ ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه -در پايان دومين هفته- اکران آمريکا بيش از ١٣٢ ميليون دلار درآمد داشته است.

پل گرين گراس در دومين طبع آزمايي اش با مخلوق لادلوم تمامي سنت هاي ژانر جاسوسي و جيمزباندي را به خدمت گرفته و حتي مي شود گفت که احياء مي کند. از لوکيشن هاي متنوع تا صحنه هاي تعقيب و گريز تماشاي-بالاتر از استانداردهاي اين نوع- و اشاره به حوادث روز[در کتب سه گانه لادلوم جنگ ويتنام، جنگ سرد و نبرد با اردوگاه چپ اولين پس زمينه هاي حوادث را تشکيل مي داد] که در تبديل به سناريوي امروزي تر لاجرم حوادث تازه تري را به خدمت گرفته است. گرين گراس که در يونايتد ٩٣ در کار با بازيگران و دوربين در فضايي محدود سر بلند بيرون آمد، در کار با مکان هاي متعدد و شخصيت هاي بسيار نيز به خوبي عمل کرده و روندي منطقي به ماجراهاي بورن مي دهد. و هر چند مت ديمن چه از نظر فيزيکي و چه از نظر بازيگري انتخاب مناسبي براي اين نقش نمي نماياند[قبول دارم که دوره بازيگران خوش سيما و حتي اسطوره اي چون شون کانري يا چارلتون هستون گذشته است]، اما موفق به قبولاندن وي در نزد تماشاگر مي شود. البته هنوز زواياي پنهاني در اين شخصيت وجود دارد که بايد در قسمت هاي آتي کشف شود. اولتيماتوم بورن از بازيگران خوبي در نقش هاي فرعي سود برده که مي توان به استراتيرن و جون آلن اشاره کرد و از آلبرت فيني کهن سال نيز غافل نشد. اما اولتيماتوم بورن بي اغراق فيلم کارگردان است. براي چنين سرگرمي نفيسي بايد کلاه را سر گرفت!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 18:30 |

رونويسي کردن بتهوون Copying Beethoven

کارگردان: آني يژکا هولاند. فيلمنامه: استفن جي. رايول، کريستوفر ويلکينسون. مدير فيلمبرداري: اشلي راو. تدوين: الکس مکي. طراح صحنه: کارولاين ايمس. بازيگران: اد هريس[لودويگ وان بتهوون]، دايان کروگر[آنا هولتز]، ماتيو گودز[مارتين بائر]، نيکلاس جونز[آرشيدوک رودولف]، جو اندرسون[کارل وان بتهوون]، رالف ريش[ونزل شلمر]، بيل استورات[رودي]، انگوس برنت[کرنسکي]، ويکتوريا ديهن[ماگدا]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، المان، اطريش. نام ديگر: Klang der Stille. نامزد جايزه گويا براي بهترين فيلم اروپايي، نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا/اندرو گلن از انجمن تدوينگران صدا، نامزد صدف طلايي و برنده جايزه CEC از جشنواره سن سباستين.

سال ١٨٢٤... لودويگ وان بتهوون به آرامي در حال به پايان رساندن نهمين سمفوني خويش است. تهيه کننده و حامي مالي وي ونزل شلمر که از روند کند کار ناراضي است، احساس مي کند بايد يک منشي براي بتهوون استخدام کند. از اين رو آنا هولتز- دانشجوي ٢٣ ساله جوان و زيباي کنسرواتوار- را براي نت نويسي استخدام مي کند. اما در طول کار ميان بتهوون و آنا هولتز رابطه اي غير عادي شکل مي گيرد. همزمان آنا از سوي مارتين [کسي که مدت هاست با وي زندگي مي کند] پيشنهاد ازدواج دريافت مي کند. اين وضعيت سبب مي شود تا دختر جوان ميان مارتين و بتهوون دست به انتخاب بزند....

در طول صد سال گذشته متجاوز از ٢٠ فيلم درباره بزرگ آهنگساز آلماني ساخته شده است. براي پرهيز از اطاله کلام فقط به چند فيلم متاخرتر اشاره مي کنم و مي گذرم. فيلم هايي که با تصوير کردن مقاطعي از زندگي اين استاد مسلم موسيقي سعي در ترسيم چهره واقعي او يا پروسه خلق آثار فنا ناپذيرش داشته اند. شخصيتي که گري اولدمن در محبوب ابدي از وي به نمايش گذاشت، بتهووني با روحيه متلاطم، ظالم و پر دردسر بود و انصافاً بازي حيرت انگيزي از خود به نمايش گذاشت. ايان هارت نيز در فيلم تلويزيوني اروئيکا[٢٠٠٣] گوشه هايي ديگر از زندگي بتهوون را بازتاب داد. اما سال ٢٠٠٦ با دو فيلم Musikanten[١] [فرانکو باتياتلو/ با شرکت الخاندرو خودوروسکي] و رونويسي کردن بتهوون سال ويژه اي است. اد هريس بازيگر بسيار توانا و کمتر قدر ديده اي است که تجربه بازي در نقش شخصيت هاي هنري [مانند جکسون پولاک نقاش] و حتي کارگرداني چنين فيلم هايي را در کارنامه اش دارد و جدا از شباهت فيزيکي اش به بتهوون، مي تواند بهترين گزينه در ميان همکارانش براي بازي در اين فيلم باشد.

رونويسي کردن بتهوون به آخرين دوره زندگي آهنگساز [دقيقاً سه سال قبل از مرگ وي]مي پردازد و بر اساس وقايع و شخصيت هايي واقعي ساخته شده است. اما اين حرف به معني وفاداري کامل به واقعيت ها نيست. چون شخصي به نام آنا هولتز وجود خارجي نداشته و با تلفيق دو شخصيت متفاوت از هم شکل گرفته است. ابتدا منشي مذکر و اطريشي تبار بتهوون و سپس آهنگسازي مونث و فرانسوي به نام لورنس فرنز که به شدت تحت تاثير بتهوون بود.

آني يژکا هولاند متولد ١٩٤٨ ورشو، از برجسته ترين فيلمسازان لهستان است که در اواسط دهه ١٩٧٠ ا سمت دستياري کريستوف زانوسي و آندري وايدا واردعالم سينما شد. بعدها با همکاري وايدا فيلمنامه هاي متعددي نوشت و صاحب جايگاهي در موج نوي سينماي کشورش شد. نمايش فيلم تب در جشنواره ١٩٨١ برلين و نامزدي خرس طلا و سپس دريافت شير طلايي جشنواره فيلم لهستان سبب شنيده شدن نامش در ميان سينما دوستان علاقمند به فيلم هاي اروپاي شرقي شد. تم مذهبي فيلم هاي وي در اين دوران با فيلم محصول خشم شکلي منسجم به خود گرفت و جايزه کليساي جهاني جشنواره مونترال را براي وي به ارمغان آورد. نامزدي جايزه بافتا و اسکار بهترين فيلمنامه براي اروپا، اروپا[با موضوع کشتار يهوديان لهستان توسط نازي ها] زمينه ساز ورودش به پروسه توليد فيلم هايي با هنرپيشگان بين المللي چون ايرنه ژاکوب[باغ مخفي]، لئوناردو دي کاپريو[کسوف کامل] و اد هريس[معجزه سوم] در اواسط دهه ١٩٩٠ شد. آخرين موفقيت بزرگ هولاند با فيلم جولي به خانه بازمي گردد در سال ٢٠٠٢ و نامزدي شير طلاي جشنواره ونيز همراه با کسب جايزه بهترين کارگرداني از Method Fest شکل گرفت. هولاند ٥٩ ساله سال گذشته پس از فيلم تلويزيوني موفق دختري مثل من، بار ديگر به سراغ اد هريس رفت تا طوفاني ترين دوره زندگي بتهوون را به فيلم برگرداند. دوره اي که استاد براي خلق اثري تازه به شدت تحت فشار بود. ناشنوايي اش هر لحظه شدت گرفته و بر کارش اثر مي گذاشت. احساس تکرار خود از سويي و تنهايي بيش از اندازه از سويي ديگر راه را به سوي بحراني دروني باز مي کرد. هولاند در فيلمي ١١ ميليون دلاري کوشيده تا از وراي شخصيتي خيالي نقبي به درون بتهوون بزند و راه را براي درک وي باز کند.

براي نسل من که در نوجواني آمادئوس ميلوش فورمن را روي ويديو ديده و هنوز قهقهه هاي تام هالس-که هرگز نتوانست اين اوج را تکرار کند- در گوشش طنين انداز است، رونويسي کردن بتهوون شايد آش دهن سوزي نباشد. مخصوصاً اگر بتهوون نيز آهنگسازي نابغه و پر دردسر مانند موتزارت باشد[تعجب نمي کنيد که چرا کارگردان هاي تواناي اروپاي شرقي، زندگي آهنگسازان بزرگ اروپاي غربي را به فيلم برگردانده اند؟].

سخن گفتن از جسارت هريس براي بازي در زير گريمي چنين سنگين و شخصيتي چنين نامتعادل بيهوده است، چون مشک خود به اندازه کافي گويا-شايد هم بويا-ست. اما خود فيلم به دليل انتخاب مکان هايي محدود از شکوه و جلال آمادئوس-به خصوص در صحنه هاي کنسرت- بسيار دور است. همين اتفاق مي تواند سبب رنجيدگي هر عاشق موسيقي شود که با خيال ديدن تصوير استاد و شنيدن سمفوني وي پا به سالن گذاشته است. البته هولاند با اشاره به ازدواج نکردن بتهوون، فراماسون بودنش و بسياري مسائل ريز ديگر قصه اي جذاب را به تماشاگر ارائه مي کند و طبيعي است نابغه اي که دو دهه آخر عمرش را دور از مردم زندگي کرده، راز هاي زيادي براي کشف کردن مي تواند داشته باشد. اما عدم درک صحيح هولاند و فيلمنامه نويس ها از چگونگي شرايط روحي خلق آخرين شاهکار چنين نابغه اي فيلم را از تبيل شدن به يک شاهکار باز مي دارد. تنها شانس هولاند-بعد از حضور اد هريس- وجود بازيگري چون دايان کروگر زيباست که ستاره اش به شدت درخشيدن گرفته است. فقط به ميميک صورت وي در يکي از فوران هاي خشم بتهوون در فيلم نگاه کنيد: يک بازيگر بزرگ در حال متولد شدن است!

رونويسي کردن بتهوون براي هر فيلمساز تازه کاري مي توانست يک قدم بزرگ به جلو باشد، ولي براي هولاند درجا زدني بيش نيست. چون هر چه براي درک بتهوون مي کوشد بيشتر از وي دور مي شود و دست و پا زدن هاي زائد نيز به فرو رفتن بيشتر مي انجامد. چند سال بعد اگر عمري باقي بود؛ شايد به جاي قهقهه هاي تام هالس، لحظات فوران خشم نابغه اي بي همتا با بازي اد هريس به خاطرم بيايد!

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 18:27 |

هري پاتر و محفل ققنوس Harry Potter and the Order of the Phoenix

کارگردان: ديويد ييتز. فيلمنامه: مايکل گولدنبرگ بر اساس کتابي از جي. کي. رولينگ. موسيقي: نيکلاس هوپر. مدير فيلمبرداري: اسلاومير ايژياک. تدوين: مارک دي. طراح صحنه: استوارت کريگ. بازيگران: دانيل رادکليف[هري پاتر]، اما واتسون[هرمايوني گرنجر]، روپرت گرينت[ران ويزلي]، کاترين هانتر[خانم آرابلا فيگ]، راف فاينس[لرد والدمورت]، برندان گليسون[آلستور مودي]، گري اولدمن[سيريوس بلک]، مگي اسميت[مينه روآ مک گوناگال]، رابرت هاردي[کورنليوس فاج]، مايکل گامبون[آلبوس دامبلدور]، ايملدا استانتون[دلورس اومبريج]، آلن ريکم[سوروس اسنپ]، اما تامسون[سايبل تره لاوني]، هلنا بونهم کارتر[بلاتريکس لسترنج]، رابي کالترين[روبيوس هگريد]. ١٣٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان، آمريکا.

هري پاتر در تعطيلات سال چهارم مورد دو ديمنتور قرار گرفته و براي نجات خود و دادلي مجبور به استفاده از جادو مي شود. پيامد اين کار دريافت اخطاري از سوي وزارت جادو و پيدا شدن سر و کله آلستور مودي و سيريوس بلک است که يقين دارند اين اتفاق را بايد جدي گرفت و از هري محافظت کرد. پس از پايان تعطيلات هري براي ادامه تحصيل و حضور در کلاس پنجم به هاگوارث باز مي گردد. اما فضا در هاگوارث نيز متشنج است. دامبلدور نيز عقيده دارد که لرد والدمورت دست به کار شده و به زودي بازخواهد گشت. اما کورنليوس فاج وزير جادو به اين عقيه باور نداد و آن را توطئه اي از سوي دامبلدور مي داند که چشم به صندلي وزارت دوخته است. به دليل کوتاهي وي و عدم اجراي اقدامات پيشگرانه به زودي تمامي جادوگران و ساحره ها در معرض خطر قرار مي گيرند و بيشتر از همه هري پاتر!

وزارت جادو به دليل اتفاقات رخ داده شده در هاگوارث بازرسي به نام دلوروس آمبريج را به آنجا روانه مي کند. ولي خانم آمبريج خيلي زود با روش هاي جابرانه و بخشنامه هايي که هر چيز معمول را قدغن اعلام مي کند، زندگي هري و تمامي شاگردان را به جهنم تبديل مي کند. هري که خطر را نزديک مي بيند، پس از ممنوعيت آموزش عملي جادوهاي محافظت کننده، تصميم مي گيرد تا به همراه دوستانش محفلي پنهاني تشکيل داده و خود را براي روبرو شدن با والدمورت آماده کند.

بگذاريد همين ابتدا بگويم که از عشاق سينه چاک هري پاتر و طرفداران کتاب هاي خانم رولينگ نيستم و اين پديده را تقليدي بسيار آبکي از نوشته هاي روآلد دال[مخصوصاً ساحره ها] مي دانم. اما بحث اينجا بر سر يکي از نشانگان روزگار ماست که بد يا خوب مقبوليت جهاني يافته و برگردان سينمايي آن هم از اين امر مستثني نيست. بديهي است سازندگان نسخه سينمايي از هر تلاشي براي فاخرتر کردن آن خودداري نمي کنند. از سخت گيري در انتخاب هنرپيشه، مثل انتخاب اوانا لينچ از ميان ١٥ هزار دختر براي نقش لونا لاوگود، تا بافت فرشي به قيمت ٥٠ هزار پاوند براي اتاق پروفسور اومبريج و مذاکره با کارگردان هايي چون ميرا ناير و ژان پي ير ژونه براي ساخت قسمت فعلي...

پنجمين قسمت از ماجراهاي جادوگر جوان که با صرف هزينه اي معادل ١٥٠ ميليون دلار ساخته شده، تا اين لحظه مبلغي حدود ٢٨٠ ميليون دلار نصيب سازندگانش کرده است. اما کسي که در پشت سکان اين کشتي گران قيمت قرار گرفته، بر خلاف پيشينيان خود-کريس کلمبوس، آلفونسو کوآرون و مايک نيويل- نام آشنا و معتبري نيست. ديويد ييتز متولد ١٩٦٣ سنت هلنز، دانش آموخته مدرسه ملي سينما و تئاتر در بيکنزفيلد است. کسي که عمده سابقه و شهرت خود را در ميان هموطنانش، مديون مجموعه ها و فيلم هاي تلويزيوني چون State of Play، Sex Traffic و آن گونه که اکنون زندگي مي کنيم است و به خاطر آن ها چند جايزه بافتا هم دريافت کرده است. اما براي تماشاگر ايراني شايد نام فيلم ادعاي تيچبورن[چند سال قبل از تلويزيون پخش شد] و دختري در کافه[که در همين صفحات معرفي شد] تداعي کننده چيزي باشد. کارگردان خوش اقبالي که از هم اکنون قرعه ساخت بعدي هري پاتر نيز به نام وي اصابت کرده است.

کجا مانده بوديم؟ بله، به پنجمين پاي اين اختاپوس هفت پا رسيده ايم و اعتراف کردم که از معتادان هري پاتر نيستم. شايد به همين خاطر باشد که کتابش را خوانده و نخوانده رها کردم و ترجيح دادم تا بعدها فيلم را ببينيم. اما فيلم هم چيزي عايدم نکرد. همان آدم ها و فضاها و لرد والدمورت که کم و بيش در برابر دوربين ظاهر مي شود. هري کمي بزرگ تر شده و قصه هم کمي پيش تر رفته تا به پايان موعود خود-يعني رويارويي هري و والدمورت- نزديک تر شود. هري پاتر و محفل ققنوس يکي از طولاني ترين کتاب هاي اين مجموعه است که در برگردان سينمايي اش تازگي چنداني در انتظارتان نيست. اما مي شود همچون ادامه يک سريال تلويزيوني با فراغ بال به تماشاي آن نشست. فقط يک چيز تماشاي اين يکي را براي من جذاب تر کرد و آن رويارويي هري و هم مدرسه اي هايش با پديده جباريت، سانسور و تحديد آزادي هاي مدني بود. پيامي که ارزش آن را دارد تا هر کودکي-و بزرگسالي- را به تماشاي اين فيلم ترغيب کنم.
مي توان با اندکي تسامح رفتارهاي دلوروس آمبريج را با بزرگان دين، دولتمردان[به خصوص وزير ارشاد] کشورمان مقايسه کرد و نتيجه گرفت که مقاومت در برابر چنين رفتاري-حتي ايجاد تشکل هاي مخفي- تنها راه نجات ماست. طرفداران مبارزه مسلحانه، هم استراتژي و هم تاکتيک از اين يکي خوش شان خواهد آمد. ممنونيم خانم رولينگ، متشکريم هري عزيز!!!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 18:19 |

يک قلب قوي A Mighty Heart

کارگردان: مايکل وينترباتم. فيلمنامه: جان اورلوف بر اساس کتابي از ماريان پيرل. موسيقي: خري اسکوت، مالي نايمن. مدير فيلمبرداري: مارسل زايسکايند. تدوين: پيتر کريستليس. طراح صحنه: مارک ديگبي. بازيگران: آنجلينا جولي[ماريان پيرل]، دان فوترمن[دني پيرل]، عرفان خان[سروان]، دنيس اوهارا[جان بيوزي]، آرچي پنجابي[آسرا کيو. نوماني]، ويل پاتون[وندال بنت]، گري ويلمز[استيو له وين]، محمد افضل[شبير]. ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، انگلستان. نامد بهترني بازيگر زن-درام/آنجلينا جولي از مراسم انتخاب نوجوانان.

دانيل پيرل خبرنگار وال استريت جورنال به هنگام ماموريتي در پاکستان توسط نيروهاي القاعده ربوده مي شود. ولي پس از مدتي به رغم تلاش هاي فراواني که جهت آزادي اش صورت مي گيرد، کشته مي شود. همسرش ماريان نيز که روزنامه نگار است، بعد از اين واقعه تصميم مي گيرد تا به پاکستان برود. او قصد دارد تا حوادثي را که بر سر شوهرش آمده و پرده اسراري که روي اين ماجرا کشيده شده، کنار بزند.

مايکل وينترباتم در کنار کن لوچ از معدود سينماگران بريتانيايي است که به شکلي جدي و متمد به مسائل سياسي/اجتماعي دوران ما مي پردازد. نگاه موشکافانه، مستندگونه و هنرمندانه وي تا امروز منجر به خلق فيلم هاي ارزشمندي چون در اين دنيا، به سارايووا خوش آمديد، کد ٤٦، راهي به سوي گوانتانامو و همين فيلم آخر شده است. البته در کارنامه اين کارگردان ٤٦ ساله فيلم هاي خوبي مانند تو را مي خواهم، سرزمين عجايب، ادعا، با تو يا بي تو، ٩ ترانه و تريسترام شندي نيز به چشم مي خورد که نشان از خلاقيت وي در خلق فيلم هايي متعلق به ژانرهاي متفاوت دارد. او براي فيلم هايش جوايز معتبري چون بافتا، خرس طلاي و نقره اي جشنواره برلين گرفته و سه بار نيز نامزد نخل طلاي کن بوده است. با چنين پيشينه اي ساخته شدن هر فيلمي توسط وينترباتم مي تواند بدل به يک حادثه شود. چيزي که فيلم هاي وي استحقاق آن را دارند. يک قلب قوي نيز چنين اثري است. يک محصول ١٦ ميليون دلاري با پيامي فوق العاده انساني و به روز: قصد تروريست ها به وحشت انداختن ماست، پس سعي کنيم دچار وحشت نشويم!

اين روش مقابله شايد براي برخي آرماني به نظر بياييد اما ماريان پيرل توانست نفرت خود را مهار کرده و به کنکاش در چرايي بروز حرکت هاي تروريستي بپردازد. کاري که وينترباتم نيز در فيلم خود و فيلم هاي پيشين خود به آن با دقت پرداخته است. اين سومين فيلم وينترباتم است که در منطقه پاکستان و افغانستان روي مي دهد. جغرافيايي که امروزه بدنام ترين کره خاکي و زادگاه طالبان و مامن القاعده است. ولي وينترباتم از ما مي خواهد به زندگي انسان هاي ساکن اين منطقه منصفانه بنگريم. کشيده شدن انسان ها به چرخه تروريسم را واقع بينانه بررسي کنيم و براي از ميان بردن اين پديده شوم با خونسردي و تعقل-و بدون نفرت از جهان سومي ها و فارغ از نژادپرستي- عمل کنيم. اتفاق بس فرخنده است که هنوز فيلمسازي چون او و لوچ وجود دارند. کارگردان هايي که سال ها بعد فيلم هاي شان به مثاب سندي از زمانه ما ارزيابي خواهد شد. يک قلب قوي از منظر سينمايي همچون فيلمهاي قبلي وينترباتم ساختاري ميان مستند و داستاني دارد. و هر چند ستاره اي چون آنجلينا جولي را در نقش اصلي به خدمت گرفته، نتوانسته بيش از نصف هزينه توليد خود را به دست آورد. اما اين واقعه از ارزش هاي اين فيلم بشر دوستانه که در ستايش از شهامت يک زن خبرنگار و شوهر مقتولش ساخته شده، کم نمي کند. اميدوارم جزو کساني باشيد که با ديدن اين فيلم ادامه کار امثال وينترباتم و ساخته شدن فيلم هاي جدي و هوشمندانه را تضمين کنيد!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 10:17 |

ساعت شلوغي ٣ Rush Hour 3

کارگردان: برت راتنر. فيلمنامه: جف ناتانسون بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط راس لامانا. موسيقي: لالو شيفرين. مدير فيلمبرداري: جي. مايکل مورو. تدوين: مارک هلفريش، بيلي وبر، دان زيمرمن. طراح صحنه: اد ورو.
بازيگران: جکي چان[سر بازرس لي]، کريس تاکر[کارآگاه جيمز کارتر]، هيرويوکي سانادا[کنجي]، يوکي کودو\دراگون ليدي]، مکس فون سيدو[واردن رينارد]، ايوان آتال[جورج]، نئومي لنوآر[ژنويو]، جينگچو ژانگ[سو يانگ]، تساي ما[سفير هان]، رومن پولانسکي[کارآگاه روي]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني که بايد ببينيد از مراسم MTV، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني- کمدي/اکشن از مراسم انتخاب نوجوانان.

سر بازرس لي که براي محافظت از سفير هان در کنفرانس مبارزه با جنايت سازمان يافته حضور يافته، شاهد ترور نافرجام وي مي شود. لي در تعقيب ضارب هان وي را در کوچه اي به دام مي اندازد، اما سر رسيدن کارآگاه جيمز کارتر و دو دلي خود وي سبب فرار وي مي شود. کارتر و لي در بيمارستان به دختر سفير هان قول مي دهند تا ضارب را که يقيناً از سوي سنديکاي جنايتکاران مامور قتل سفير بوده، دستگير کنند. آن دو در تعقيب سر نخ هايي که پيدا کرده اند، به پاريس مي روند. اما به محض ورود از سوي کارآگاه فرانسوي به نام روي مورد اذيت و توهين قرار مي گيرند. ولي بعد با جورج- راننده تاکسي- آشنا مي شوند که کمک زيادي به آن دو در تعقيب جنايتکاران مي کند. لي و کارتر پس از درگيري هاي فراوان موفق مي شوند تا کنجي- ضارب هان- را به دام بيندازند. کسي که در واقع برادر طرد شده لي است و سرانجام نيز کشته مي شود. اما سر نخ همه اين حوادث در دست کس ديگري است. فردي که با سفير هان نيز ارتباط نزديکي دارد و حال اختيار زندگي دختر هان را نيز به دست گرفته است....

٩ سال قبل بود که زوج کارآگاه جيمز کارتر و سر بازرس لي در ساعت شلوغي به تماشاگران معرفي شد. زوجي که خيلي زود مورد پسند و استقبال قرار گرفت و سه سال بعد دومين قسمت ماجراهاي اين دو نفر به نمايش در آمد. اما موفيت مادي آن باعث نشد تا قسمت سوم بلافاصله توليد شود و ميان دو فيلم آخر ٦ سال وقفه افتاد. وقفه اي که به نظر من واقعه اي نيکو بود. چون باعث شد تا فيلمنامه نويسان قسمت اول و دوم که ترفند اصلي شان قرار دادن دو کارآگاه خارجي در کشوري غريب بود، به سراغ ابداع راه هاي تازه اي بروند. به عنوان يک ستايش کننده جکي چان و فرمول يک سان-اما موفق فيلم هاي وي- که آن را به شدت اخلاقي و سالم مي دانم، اعلام مي کنم قسمت سوم با وجود پا به سن گذاشتن جکي چان عزيز از دو قسمت قبلي بهتر است! و خوشحالم که تهيه کنندگان مجموعه تصميم خود مبني بر ساخت همزمان قسمت هاي سوم و چهارم راعملي نکردند. برت راتنر کارگردان فيلم سهمي عمده در توفيق اين مجموعه دارد و اين بار نيز کوشيد تا از استيون سيگال، ژان کلود وندام، گونگ لي و آيشاواريا راي استفاده کند. اما بي اغراق بايد گفت بدون اين آدم ها نيز فيلمش بسيار ديدني است. البته حضور کساني چون مکس فون سيدو و رومن پولانسکي[دومين فيلم امريکايي اش در طول ٣٣ سال گذشت-محله چيني ها] نيز براي دوستدارن شان غنيمت است. اما کسي که توانسته در خوش بدرخشد ايوان آتال بازيگر و کارگردان اسرائيلي تبار فرانسوي[که براي فيلم Un monde sans pitié اريک روشان جايزه سزار را گرفت] است.

برت راتنر متولد ١٩٦٩ ساحل ميامي و از تجاري سازان خوش قريحه تلويزيون و سينماي آمريکاست. او براي ساخت ساعت شلوغي ٣ مبلغي معادل هفت و نيم ميليون دلار از بودجه ١٤٠ ميلوني فيلم را دريافت کرده است. بدون شک جدا از توانايي هاي جکي چان و کمي تا قسمتي کريس تاکر سهم مهمي از موفقيت ساعت شلوغي مديون جف ناتانسون-فيلمنامه نويس- است که شوخي هاي کلامي دلچسبي[به غير از مورد شوخي با اسامي چيني مثل Yuو Mi] را در دل حوادث فيلم جا داده است. مثل:
ژنويو: من دختر بدي هستم!
کارتر: هاله لويا(خدايا شکرت)!
يا
کارتر: يالا، ببر کمين کرده! اژدها را مخفي نکن!
و
جورج- يا همان ژرژ-: حقيقت اينه که من يک شوفر تاکسي هستم. نه بيشتر. اين سرنوشت منه. من هيچ وقت نمي تونم بفهمم آمريکايي بودن يعني چي، هيچ وقت نمي توانم بفهمم آدم کشي بدون دليل چه مزه اي دارد!

فکر مي کنم اين دلايلي که شمردم براي ديدن ساعت شلوغي ٣ کافي است. البته اگر به نظر شما اين طور نيست مي توانيد با رفتن و ديدن آن دلايل بيشتري براي تماشاي دوباره آن براي من فراهم کنيد!

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 18:14 |

جنگ War

کارگردان: فيليپ جي. اتوول. فيلمنامه: لي آنتوني اسميت، گريگوري جي. برادلي. موسيقي: برايان تيلر. مدير فيلمبرداري: پي ير مورل. تدوين: اسکات ريختر. طراح صحنه: کريس اگوست. بازيگران: جت لي[روگ]، جيسون استيهم[جک کرافورد]، جان لون[چانگ]، ديون آئوکيخکيرا]، لويس گازمن[بني]، سائول روبينک\دکتر شرمن]، ريو ايشيباشي[شيرو]، آندرئا راس[جني کرافورد]، ماتيو سنت پاتريک[ويک]، سونگ کانگ[گويي]، نادين ولازکز[ماريا]. ١٠٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ امريکا. نام ديگر: Rogue، Rogue Assassin.

جک کرافورد مامور FBI بعد از کشته شدن همکارش تام واين و خانواده اش به دست بدنام ترين قاتل دنياي تبهکاران آسيا به نام روگ، قسم مي خورد تا انتقام قتل وي را بگيرد. اما روگ ناگهان ناپديدي مي شود. سه سال بعد نشانه هايي از بازگشت روگ در صحنه يک جنايت يافت مي شود. بعد از به سرقت رفتن کارواني متعلق به تبهکاران جنگي خونين ميان مافياي چين به سرکردگي چانگ و ياکوزاهاي ژاپني به رياست شيرو آغاز مي شود. جک که تشنه انتقام است، يقين دارد که روگ نيز در اين وقايع دست دارد. جک و همکارانش هر دو گروه را تحت نظر گرفته اند و به زودي کشف مي کنند که روگ در کنار چانگ قرار دارد. اما بعد از کشته شدن چانگ سر و کله ارباب شيرو و دخترش در آمريکا ظاهر مي شود. معلوم مي شود که روگاز سوي وي ماموريت داشته تا گروه رقيب را نابود کند. اما اينک خود نيز بايد کشته شود، چون به دستور کارفمايش مبني بر قتل همسر و دختر چانگ عمل نکرده است. روگ موفق مي شود تا از چنگ آدم کش هاي شيرو نجات پيدا کند، ولي حال جک در انتظار اوست تا دستگيرش کند. غافل از اين که روگ واقعي چند سال قبل مرده است...

چرا بايد ديد؟

اکران همزمان دو پديده آسياي [يا بهتر است بگوييم چيني] براي علاقمندان شان فرصتي مغتنم است تا تابستان امسال را با دلي خوش و سري گرم به پايان برسانند. البته جت لي نماينده جدي و کم حرف سينماي چيني است که به سينماي آمريکا منتقل شده و به اندازه جکي چان محبوبيت عام ندارد. دوستداران او بيشتر کساني هستند که سال ها قبل به بروس لي و بعدها مقلدان وي دل باخته بودند. يعني طرفدارن سينماي هنرهاي رزمي که در به عنوان يکي از شاخه هاي گونه اکشن و مهيج مي تواند مورد توجه قرار بگيرد. جنگ آخرين نمونه اين سينما و محصولي ٢٥ ميليون دلاري به کارگرداني فيليپ جي. اتوول است که يقين دارم براي هيچ کدام از ما نام آشنايي نيست. کسي که در کارنامه اش يکي دو فيلم تلويزيوني و شش کار ويديويي دارد و جنگ اولين فيلم بلند وي به شمار مي رود.

اما جنگ به جز طرفداران جت لي عامل جذاب ديگري نيز دارد: جيسن استيهم، چهره تازه سينماي اکشن....
اگر به تماشاي يک مسابقه مشت زني برويد، انتظار طبيعي شما چه خواهد بود؟ بديهي است ورود دو طرف به رينگ و به نمايش گذاشتن ضربات و ترفندهاي بديع... جنگ از چنين منظري بسيار قانع کننده است. طرفين درگير-ژاپني ها و چيني ها- در به نمايش گذاشتن توان خود کوتاهي نمي کنند. فيلمنامه نويس ها نيز که داستان داشيل همت[محصول سرخ] و برگردان ژاپني اش يوجيمبو را سرمشق خود قرار داده اند، ان را تبديل به مکانيسم خلق هيجان و خونخواهي مي کنند. البته پيچ نهايي قصه نيز وجود دارد که همه معادلات را بر هم خواهد ريخت و غافلگيري مد روز اين گونه فيلم ها را به بيننده عرضه خواهد کرد. يعني همان گونه که در پوستر هاي فيلم وجود دارد و آن را به مثابه يک مسابقه مشت زني ميان روگ و کرافورد عرضه مي کند. جنگ وامدار صادق اکشن هاي دهه ١٩٨٠ است و کوشيده تا نمونه مناسبي براي امروز فراهم کند. کم و بيش نيز موفق بوده و ساختار ويديوکليپ گونه آن مي تواند براي تماشاگر امروزي مشتاق سرعت بسيار جذاب باشد. چيزي که فروش ١٧ ميليون دلاري جنگ در دو هفته اول نمايش اش تاييد کننده آن است. اگر نيازمند هيجان و اندکي عمل گرايي در مقابله با خشونت هستيد-پيام جورج بوشي سازندگان فيلم را فراموش نکنيد-، به [تماشاي] جنگ برويد!

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 18:7 |

کارگردان:لي تاماهوري. فيلمنامه: گري گلدمن، جاناتان هنسلي، پل برنباوم بر اساس داستان The Golden Man اثر فيلپ کي. ديک. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: ديويد تاترسال. تدوين: کريستين چيمين. طراح صحنه: ويليام سندل. بازيگران: نيکلاس کيج[کريس جانسون]، جولين مور[کالي فريس]، جسيکا بيل[ليز]، تامس کرتشمان[آقاي اسميت]، تروي کيتلز[کاوانا]، خوزه زونيگا[روي بال]، جيم بيور[ويزدام]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

کريس جانسون صاحب توانايي شگرفي است، اما به خاطر داشتن همين ويژگي همچون فراري ها زندگي سختي را مي گذراند. او قادر به ديدن حوادثي است که دقايقي بعد رخ خواهد داد، از اين رو ماموران دولت به دنبال او هستند تا از توانايي کريس استفاده کنند. اما کريس شغلي کوچک به عنوان شعبده باز در لاس وگاس پيشه خود کرده و تصميم دارد تا از چنگ آنها فرار کند. کريس از توانايي خود سر ميزهاي قمار براي برد بيشتر استفاده مي کند و همين امر باعث مي شود رد پاي او توسط کالي فريس، مامور دولت کشف شود. کالي مي خواهد براي يافتن محل بمب هسته اي که قرار است به زودي در لس آنجلس منفجر شود، از کريس استفاده کند. اما کريس از چنگ او مي گريزد. در حين فرار با دختري به نام ليز آشنا مي شود و در مي يابد عشق حقيقي خود را يافته است. تروريست ها نيز که پي به وجود کريس برده و او را خطري بالقوه براي خود مي دانند، تصميم به کشتن او گرفته اند...

فيليپ کي. ديک از نويسندگاني است که داستان هاي علمي تخيلي اش الهام بخش کارگردان هاي بسياري بوده و منجر به خلق فيلم هاي ماندگاري از قبيل بليد رانر، يادآوري کامل، گزارش اقليت و پويش در تاريکي شده است. او در کنار ري برادبري، ايزاک آسيموف و رابرت هينلين از نام هاي برتر داستان هاي علمي تخيلي مدرن به شمار مي رود و نويسنده اي است که برگردان سينمايي داستان هايش کار ساده اي نيست.ديک نويسنده اي راديکال، انسان گرا و اصيل است که تنها به کاوش در پيامدهاي فيزيکي تکنولوژي بسنده نمي کند، بلکه ابعاد فلسفي اين پيامدها را نيز در نظر مي گيرد. از اين داستان هاي وي بر اصل پيشگيري تکيه دارد و گاه همچون گزارش اقليت مخاطرات و راه يابي فساد در امر پيشگيري را نيز هدف مي گيرد. بعد آخرين اقتباس از داستان هاي اوست که با سرمايه اي ٧٠ ميليون دلاري توسط يکي از زبردست ترين کارگردانهاي هاليوود به فيلم برگردانده شده است.

لي تاماهوري متولد ١٩٥٠ ولمينگتون، نيوزيلند تجربه اي طولاني و موفق در ساختن فيلم هاي تبليغاتي و تلويزيوني به مدت يک دهه داد. اولين فيلمش Once Were Warriors در ١٩٩٤ جوايز زيادي از جشنواره هاي معتبر براي او به ارمغان آورد. فيلم دوم او Mulholland Falls يک درام جنايي خوش ساخت بود که در ميانه دهه ١٩٩٠ او را به عنوان کارگرداني قابل اعتماد به تهيه کنندگان هاليوود شناساند. اما سومين فيلمش مرز نتوانست اقبال مالي چنداني کسب کند و ناچار چهار سال براي ساختن فيلم بعدي صبر کرد. عنکبوتي آمد بازگشت دوباره و موفقيت آميز تاماهوري به صحنه بود که او را تا کارگرداني فيلمي از مجموعه باند به نام روزي ديگر بمير رساند. اما xXx: State of the Union نيز با وجود بودجه اي ٨٧ ميليون دلاري نتوانست توقع سرمايه گذاران را برآورده کند و اينک بعد از دو سال تاماهوري با فيلم ديگري بازگشته که هنرپيشه پر کار و پولساز امروز سينماي آمريکا نقش اصلي آن را بازي مي کند.

 

اين يک اصل بديهي است که سينماي هاليوود تا زماني که شيره جان چيزهايي را که در اختيارش گذاشته مي شوند، به تمامي مکيده نباشد از آن دست بردار نيست. قصه هاي ديک نيز در حال حاضر در زمره همين چيزها هستند و بعد با وجود کارگرداني خوبي تاماهوري ثابت کننده اين ادعا است که با چه بي مبالاتي دستاورد ديک تبديل به يک اکشن صرف شده است.

فيلم روي بي علاقگي کريس در همکاري با مامورين دولتي توقف چنداني نمي کند و بيشتر به نمايش فرارهاي پر زرق و برق و چشمگير او که توجه هر پليسي را جلب مي کند، دلخوش است. از طرف ديگر به نظر مي رسد با وجود مامورين باهوشي چون کالي فريس، ضرورت استفاده از توانايي غير عادي کريس متنفي است. اما توجه به اين مسائل تماشاگر را از پيگيري قصه باز مي دارد، پس منطق را فراموش مي کنيم و به تعقيب حوادث عاري از هوشمندي ادامه مي دهيم. فقط کافي است به شباهت هاي انکار ناپذير بعد با پيرنگ داستاني فيلم Deja Vu که به تازگي اکران شد، توجه کنيد تا برتري دومي را دريابيد. Deja Vu در کنار نمايش ناتواني قهرمانان داستان در پيشگيري از وقوع حوادث و نبود نيروهاي غير عادي در نزد آنان بر اعتماد يکسويه مامورين دولت به توانايي دستگاه هاي پيشرفته نگاهي کم و بيش انتقادي داشت، اما بعد قصه ديک را گرفته و آن را به فيلمي براي نمايش قهرماني هاي نيکلاس کيج تبديل کرده است. بازيگري که بعد از حضور در فيلم هاي معتبري چون ترک لاس وگاس، رد راک وست و.... تصميم گرفت تا به بازيگر فيلم هاي اکشن و تجاري تبديل شود و چند سالي است تلاش مي کند تا اين موقعيت را حفظ کند. شخصاً ترجيح مي دهم او را در فيلم هايي مانند Adaptation ببينم و تا Ghost Rider!

اين گفته ها درباره جولين مور نيز صدق مي کند که از بازيگران خوب روزگار ماست و نيازي به حضور در پروژه هايي اين چنيني ندارد و تاسف و افسوس بر تاماهوري که از راه خود در فيلم هاي اولش بسيار دور شده است. هفته هاي بعد فيلم هاي خوبي اکران خواهد شد، اما تا آن روز مي توانيد از اين پروسه تبديل طلا به مس ديدن کنيد. بعد در حکم يک تفريح ارزان قيمت چيز بدي نيست، مشروط به آن که توقع تفکر و هوشمندي از آن نداشته باشيد!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:57 |

 کارگردان : Stephen Hopkins
نويسنده : Carey W. Hayes, Chad Hayes
بازيگران : Hilary Swank, David Morrissey, Idris Elba, AnnaSophia Robb, Stephen Rea
مدت 96 دقيقه


خلاصه فیلم : کاترین وینتر متخصص توجیه علمی پدیده های غیر طبیعی و ناشناخته و استاد دانشگاه است که قبلاً یک مبلغ متعصب مسیحی بوده اما پس از از کشته شدن همسر و فرزندش ایمان خود را نسبت به دین از دست داده و زندگی اش را صرف مبارزه با خرافات مذهبی کرده است . در ادامه مردی به اسم داگ که در یک شهر کوچک معلم مدرسه است به کارتین اطلاع می دهد که آب رودخانه ای که از کنار شهرشان می گذرد بتازگی به رنگ قرمز درآمده و مردم شهر که مذهبی هستند این را نشانه ای از انتقام الهی می دانند و این را به خانواده فقیری که در کنار رودخانه ساکن هستند نسبت می دهند . کارتین عازم آن شهر می شود تا این راز را کشف کند و در آنجا با حوادث و اتفاقات عجیب دیگری روبرو می شود از جمله سقوط قورباغه ها از آسمان ، هجوم ملخ ها به شهر و حضور دخترکی اسرارآمیز در شهر .

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:48 |

کارگردان : D.J. Caruso
نويسنده : Christopher Landon, Carl Ellsworth
بازيگران : Shia LaBeouf, David Morse, Sarah Roemer, Carrie-Anne Moss, Aaron Yoo
مدت 104 دقيقه


خلاصه فیلم : کال جوانی مودب است که یکروز که همراه پدرش به ماهیگیری می رود در راه بازگشت دچار با اوتمبیل شان تصادف کرده و پدر کال کشته می شود . یکسال بعد او تبدیل به جوانی عصبی و بدخلق شده است که یکروز سر کلاس یکی از معلمانش را کتک می زند . او بخاطر اینکار در دادگاه محاکمه شده و جریمه او اینست که به مدت سه ماه در خانه شان زندانی باشد و یک وسیله الکتریکی نیز به پای او بسته می شود تا زمانیکه او بیشتر از پنجاه متر از خانه شان دور شود پلیس از این موضوع مطلع شود . کال مجبور به اقامت در خانه می شود و چون مادرش تمام سرگرمی های او را نیز ممنوع کرده  تصمیم می گیرد با دوربین خانه همسایه ها را دید بزند و یکی از دوستانش به اسم رونی نیز او را همراهی می کند . از بین همسایه ها مردی ترسناک و عجیب به اسم ترنر توجه او را جلب می کند . در همین حین او با دختر یکی از همسایه ها به اسم اشلی نیز دوست می شود و بهمراه او و رونی متوجه می شوند که قتلهای زنجیره ای و ناپدید شده چند نفر که اخیراً در خبرها آمده زیر سر ترنر است و بنابراین آنها تصمیم می گیرند هر طور شده سر از کار او در آورند .

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 12:41 |

کارگردان : Will Speck, Josh Gordon
نويسنده : Jeff Cox, Craig Cox, John Altschuler, David Krinsky
بازيگران : Will Ferrell, Jon Heder, Will Arnett, Amy Poehler, William Fichtner, Jenna Fischer, Romany Malco, Nick Swardson-مدت 93 دقيقه


خلاصه فیلم : چز قهرمان اسکیت سواری روی یخ است که رقیب سرسختی به اسم جیمی دارد . چز فردی لاابالی و بی ادب است اما جیمی برخلاف او جوانی مودب و خوش اخلاق می باشد . در ادامه در جریان یک مسابقه جهانی اسکیت که آنها برای کسب مدال طلا با هم رقابت می کنند با یکدیگر درگیر شده و فدراسیون جهانی آنها را برای همیشه از شرکت در مسابقات انفرادی اسکیت روی یخ محروم می کند . چند سال بعد مربی آنها پیشنهاد جالب و عجیبی به آندو می دهد و آن اینکه آنها بعنوان یک زوج اسکیت سوار مرد در مسابقاتی شرکت کنند که مخصوص زوجهای مرد و زن است . آنها این پیشنهاد را پذیرفته و چون هر دو مرد هستند توانایی بیشتری نسبت به رقبا دارند و این باعث می شوند قهرمان های کنونی این رشته یعنی استرانتز و فیرچایلدون تصمیم بگیرند هر طور شده شر آنها را کم کنند .

 

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 16:52 |

کارگردان : Antoine Fuqua
نويسنده : Jonathan Lemkin
بازيگران : Mark Wahlberg, Michael Peña, Danny Glover, Kate Mara, Elias Koteas, Rhona Mitra, Rade Sherbedgia, Ned Beatty
نوع فيلم : اکشن ، درام ، هیجانی - مدت 124 دقيقه


خلاصه فیلم : بابی اسواگر یکی از بهترین تیراندازان ارتش آمریکاست که پس از انجام یک ماموریت در کشور اتیوپی بازنشسته می شود و زندگی آرامی را آغاز می کند . اما در ادامه سرهنگ جانسن به او خبر می دهد که فردی قصد دارد بزودی رئیس جمهور را ترور کند و او بایستی این قضیه را بررسی کرده و نقشه ترور را خنثی نماید . بابی این ماموریت را پذیرفته و عازم فیلادلفیا می شود تا جان رئیس جمهور را نجات دهد اما کمی بعد پی می برد عده ای برای او پاپوش درست کرده اند و او به جرم اقدام برای ترور رئیس جمهور تحت تعقیب پلیس قرار می گیرد . حال بابی بایستی علاوه بر فرار از چنگ ماموران ، عوامل توطئه گر را به کمک دو تن از دوستانش سارا و نیک پیدا کرده و نقشه آنها را افشا کند .


 

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 12:31 |

عطر: داستان يک قاتل Perfume The Story of a Murderer

کارگردان: تام تيکوير. فيلمنامه: اندرو بيرکين، برنارد آيشينگر، تام تيکوير بر اساس داستاني از پاتريک ساسکيند. موسيقي: رينهولد هايل، جاني کليمک، تام تايگوير. مدير فيلمبرداري: فرانک گرايبه. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: اولي هانيش. بازيگران: بن وايشاو[ژان باتيست گرونويي]، داستين هافمن[جوزپه بالديني]، آلن ريکمن[ريشيس]، ريچل هرد-وود[لورا]، جان هرت[راوي]. ١٤٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، فرانسه، اسپانيا. نامزد پنج جايزه از آکادمي فيلم هاي علمي تخيلي-ترسناک و فانتزي، برنده جايزه بمبي، برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين طراحي صحنه از جشنواره باواريا، نامزد جايزه بزرگ جشنواره فلاندر، نامزد هشت جايزه از مراسم فيلم آلماني.

ژان باتيست گرونويي که در ميان گنداب هاي پاريس قرن هيجدهم به دنيا آمده، شامه اي بسيار تيز و غير عادي دارد. او دنيا و هر چه در آن است را از طريق شامه خود مي شناسد. او که بلافاصله پس از تولد مادر خود را از دست داده، در کنار کودکان سر راهي بزرگ شده و در نوجواني به دباغي خشن فروخته مي شود. آشنايي ژان باتيست با دختري زيبا و کشتن وي باعث مي شود تا وي براي يادگيري فون حفظ بو خود را به عطرسازي مشهور به نام بالديني نزديک کند. بالديني او را از دباغ مي خرد، چون به شامه وي براي ساخت عطرهاي تازه نياز دارد. اما بعد از مدتي کوتاه که براي بالديني موفقيت دوباره و پول به همراه دارد، ژان باتيست از يافتن آن چه که به دنبالش بوده نا اميد شده و بالديني را ترک مي کند. بالديني نيز مانند زني که او را بزرگ کرده و دباغ خشن، بعد از رفتن ژان باتيست بر اثر سانحه اي مي ميرد. ژان باتيست که براي حفظ بوهاي مورد نظرش حاضر به انجام هر کاري، حتي جنايت است، پس از استخدام در کارگاه گلاب گيري راهي براي حفظ بوي خوش بدن زنان يافتهو شروع به شکار زن ها و استخراج رايحه خوش تن آنان مي کند. به نظر مي رسد آشنايي تصادفي وي با دختر رييسش آتش عشق را نزد وي روشن کرده باشد، اما در حقيقت اين دختر زيبا آخرين شکار او و سخت ترين آنهاست چون پدر ثروتمند و متنفذش قصد دارد تا به هر طريقي که شده، او را از دسترس قاتل سريالي ناشناس دور نگاه دارد. از طرف ديگر، ژان باتيست که دريافته دليل ناديده گرفتن وي از سوي همه مردم فقدان بو است، قصد دارد تا بعد از دوازدهمين و آخرين شکار خود، عطر ابداعي اش را وسيله دوست داشته شدن خود توسط ديگران کند...

برگردان ٦٥ ميليون دلاري تام تيکوير[کارگردان بدو لولا، بدو] از داستان پر فروش پاتريک ساسکيند که سال ها به عنوان يکي از سخت ترين داستان ها براي تبديل شدن به فيلم نام گرفته بود، از هر نظر يک سوژه جنجالي، پر مخاطره و کنجکاوي بر انگيز است. اين کتاب که سال ها قبل به فارسي ترجمه و به شکلي بديع چاپخش شد[با مرکبي مخصوص که بويي خاص از خود متصاعد مي کرد] زندگي نامه يک نابغه-چه از نظر جنايت و چه از نظر شناخت بوها- است. اما او زندگي اش را فاقد معنا مي داند، چون خودش هيچ بويي ندارد. او براي جبران اين کمبود دست به شکار دختران باکره زده و با روش ابداعي خود بوي تن آنها را استخراج مي کند، ولي اين روش پاياني تراژيک براي وي رقم مي زند. داستان ساسکيند که در دو دهه گذشته به جواب اروپايي ها به رئاليسم جادويي آمريکاي لاتين لقب گرفته بود، پس از سال ها امتناع نويسنده از فروش حقوق سينمايي آن به قيمت ده ميليون يورو در سال ٢٠٠١ به برنارد آيشينگر واگذار شد. او نيز بعد از کنار گذاشته شدن ريدلي اسکات و تيم برتون، مارتين اسکورسيزي و ميلوش فورمن از پروژه به فيلمساز با استعداد هموطنش پناه برد و حاصل کار گران قيمت ترين فيلم تاريخ سينماي آلمان با فروشي تاسف انگيز – تا اين لحظه- است.

تام تيکوير[تلفظ صحيح نام وي Tick-verاست] متولد ١٩٦٥ در سال ١٩٩٧ با فيلم زمستان خواب ها شناخته و يک سال بعد با فيلم بدو لولا، بدو به شهرتي جهاني دست يافت. همکاري طولاني مدت وي با فرانکا پوتنت براي هر دو طرف قرين موفقيت بود و راه پوتنت را براي حضور در محصولات بين المللي فراهم کرد. اما در فاصله شش سال گذشته و جدايي اين دو پس از فيلم شاهزاده و جنگجو، هيچ کدام در اندازه کارهاي قبلي خود ظاهر نشدند. تيکوير در آخرين فيلم خود کوشيده تا آن گونه که لايق نام و کارنامه خويش است، اثري قابل قبول ارائه کند و توفيقي نسبي نيز يافته، اما مقايسه گريزناپذير دو مديوم متفاوت[ادبيات و سينما] پس از تماشاي يک برگردان ادبي منتقد و تماشاگر را به يک نتيجه واحد مي رساند: بوي اين اقتباس پريده است!

شادي اين قضاوت عادلانه نباشد، چون بازيگري و طراحي صحنه فيلم و حتي روايت خالي از نقص است. اما به يک دليل ساده انتظار خواننده کتاب کاملاً برآورده نمي کند. بيهوده نبود که کوبريک اين داستان را غير قابل فيلم شدن مي دانست، چون دنياي خلق شده توسط ساسکيند به وسيله کلمات مغز خواننده را در آفرينش آن دنيا با خود همراه و شريک مي کرد، ولي تصاوير ثابت تبت شده توسط تيکوير وي را با دنيايي روبرو مي کند که چالشي فکري را براي او به ارمغان نمي آورد.

با اين وجود تکليف چيست؟ اعتراف مي کنم اولين بار نيست بعد از تماشاي يک برگردان سينمايي از اثري ادبي دچار سرخوردگي شده ام. شايد تصادفي باشد که يکي از اين دفعات تماشاي نام گل سرخ بود که همين جناب آيشينگر تهيه کنندگي اش را بر عهده داشت. با اين حال چون از تماشاي زمستان خواب ها، بدو لولا بدو، شاهزاده و جنگجو و بهشت خاطره خوشي داشتم، کنجکاوي ام درباره کار تيکوير باعث شد که به تماشا عطر بنشينم. البته چندان پشيمان هم نيستم و فکر مي کنم شما هم دچار چنين احساسي شويد! براي کساني که فکر مي کنند با گفتن اين حرف ها ادبيات را به سينما ترجيح داده ام، سخني دارم: چند نويسنده در جهان ادبيات مي شناسيد که بتوانند کتاب هايي به قدرت فيلم هاي جاده مالهالند يا بزرگراه گمشده بنويسند؟

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 14:4 |

شبح موتورسوار Ghost Rider
نويسنده و کارگردان: مارک استيون جانسون. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: راسل بويد. تدوين: ريچارد فرانسيس بويد. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: نيکلاس کيج[جاني بليز/ گوست رايدر]، اوا مندس[روکسان سيمپسون]، وس بنتلي[بلک هارت]، پيتر فاندا[مفيستافلس]، دونال لاگ]مک]، سام اليوت[نگهبان گورستان]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Spirited.
جاني بليز به همراه پدرش با نمايش کارهاي خارق العاده توسط موتورسيکلت روزگار مي گذرانند. تا اين که يک روز براي رهايي پدرش از چنگال بيماري مهلکي دست به معامله با مفيستوفلس[شيطان] مي زند. اين معامله ناعادلانه که با مرگ پدر و از دست دادن محبوبش روکسان پايان مي يابد، تمامي زندگي او را تحت تاثير خود قرار مي دهد. مرگ از او گريزان است و انجام نمايش هاي مگ اور هر لحظه بر شهرت او مي افزايد. اما اين شهرت و پول همراه آن نتوانسته براي لحظه اي او را شاد کرده يا عشق روکسان را از خاطر وي پاک کند. سال ها مي گذرد و يک روز جاني بار ديگر با روکسان که اينک گزارشگر تلويزيون شده، رو در رو مي شود. همزمان فرزند مفيستوفلس به نام بلک هارت عصيان مي کند و خواستار فرمانروايي پدر مي شود. مفيستوفلس به جاني پيشنهاد مي کند اگر بلک هارت را شکست دهد، قرارداد را لغو و او را آزاد خواهد کرد. جاني مي پذيرد و براي انجام اين کار شب ها تبديل به شبحي موتورسوار مي شود، چون تصميم دارد اين بار به هر قيمتي شده روکسان را از دست ندهد...

يکي ديگر از قصه هاي مصور مشهور و محبوب مارول که توسط کارگردان يکي ديگر از همين قصه ها [Daredevil]به روي پرده سينما راه يافته است. مارک استيون جانسون متولد ١٩٦٤ مينه سوتا در ١٩٩٨ با فيلم سايمون بيرچ شروع به فيلمسازي کرد و گوست رايدر سومين فيلم اوست. نيکلاس کيج که نقش اصلي اين برگردان ابلهانه از فاوست گوته را بر عهده دارد، در يکي از بدترين نقش هاي تمامي زندگي هنري خو-بعد از مرد حصيري- ظاهر شده و به نظر مي رسد که به شدت در حال از دست دادن جايگاه و مرتبت هنري خويش است. کسي که با غرور و پشتکاري مثال زدني بدون استفاده از نفوذ عمويي چون کاپولا توانست در فيلم هاي مستقل يا کم خرج و جدي هاليوودي جايگاهي شايسته براي خود فراهم کند، اينک به خاطر مشتي دلار در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. يقيناً بازي در چنين نقشي چالشي براي او به دنبال نداشته، اما براي تهيه کنندگان فيلم سرمايه خوبي فراهم کرده تا بودجه ١٢٠ ميلون دلاري خود را با فراغ خاطر بازگردانند.

قهرماني که کيج و مارک استيون جانسون عرضه مي کنند بر خلاف قهرمان گوته نه از روي حرص و طمع، بلکه از روي علاقه به پدر روحش را به شيطان واگذار مي کند و قرار است همين اتفاق شکل دهنده اين شخصيت بوده و چهره هيولاوش او را در صحنه هاي قلع و قمع افراد بلک هارت دوست داشتني کند. او يک قهرمان محبوب آمريکايي است![قابل توجه منتقداني که ريخت شناسي قهرمانان سينماي آمريکا برايشان جدي است]

فکر مي کنم با ساخته شدن اين فيلم زمان صحبت جدي پيرامون قصه هاي مصور مارول و مشابه ان فرا رسيده است. امروز با انتشار مجلاتي چون فانتاگرافيکز در آمريکاي شمالي توسط انتشاراتي هاي مستقل يا نمونه هاي استادانه ان که در شرق و به خصوص ژاپن منتشر مي شود، کمتر کسي-لااقل در ميان خوانندگان بزرگسال- به قهرمانان مارول توجهي نشان بدهد. به همين دليل مارول و انتشاراتي هاي بزرگ ديگر که متوجه اين قضيه هستند با دست اندازي به فرمول هاي تازه در صدد سر پا نگه داشتن قهرمان هاي مخصوصاً محبوب هاي شان هستند. يکي از دم دست ترين راه ها برگردان سينمايي آنهاست که يکي بعد از ديگري سر از سالن هاي سينما در مي آورند تا از اين راه چند صباحي بيشتر در ذهن نوجوانان زنده بمانند. هاليوود نيز کم کم در حال تبديل شدن به مارول وود است. اما در چنين وضعيتي انتخاب يکي از پرفروش ترين قصه ها که در دستان نويسندگاني چون گرت پريچر با مجلدات تازه اش توانسته مشتريان تازه اي براي مارول فرهم کند، کاري نسنجيده است که با سپردن سکان هدايت آن به دست کارگرداني که در تجربه قبلي خود براي برگردان قصه مصور ديگري چندان توفيقي نداشته، لگد به بخت خود زدن است. تنها نقاط قوت فيلم پيتر فاندا در نقش مفيستوفلس و سام اليوت هستند که زمان زيادي را به خود اختصاص نمي دهند.
گوست رايدر در مقايسه با بتمن اغاز مي کند يا هالک فيلمي متوسط يا بهتر بگوييم يک شکست آبرومندانه است که دليل زمين خوردن اش فيلمنامه ضعيف و انتخاب غلط بازيگران و از طرفي نبود عمق در قصه و پرداخته نشدن شخصيت ها توسط کارگردان است. دست انداختن کارگردان و فيلمنامه نويس به قصه جاوداني فاوست هم آنها را نجات نمي دهند و حتي سبب حيرت تماشاگر نوجوان هم مي شود!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:34 |

ظهور هانيبال Hanibal Rising

کارگردان: پيتر وبر. فيلمنامه: تامس هريس بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: ايلن اشکري، شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: بن ديويس. تدوين: والريو بونللي، پيترو اسکاليا. طراح صحنه: الن استارسکي. بازيگران: گاسپار اولييل[هانيبال لکتر]، گونگ لي[بانو موراساکي]، رايس ايفانس[گروتاس]، دومينيک وست[بازرس پوپيل]، کوين مک کيد[پتراس کولناس]، ريچارد برک[انريکاس دورتليش]، استيون والترز[ژيگماسميلکو]، ايوان مارويچ[برونياس گرنتز]، شارل ماکوينيون[پل موموند/قصاب]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آمريکا. نام هاي ديگر: هانيبال ٤، داستان هانيبال لکتر جوان، تغييرات لکتر، هانيبال جوان، هانيبال جوان: پشت نقاب.

سال ١٩٤٤، لتوني. هانيبال و خواهر کوچکش ميشا به شدت به همديگر علاقه دارند. با رسيدن ارتش نازي، پدر و مادر آن دو تصميم به ترک قلعه موروثي و پناه گرفتن در ويلاي جنگي خود مي گيرند. اما نيروهاي نازي و روس همزمان به ويلاي آنها رسيده و بعد از نبردي که به کشته شدن پدر و مادر آنها ختم مي شود، ميشا و هانيبال به چنگ روس ها مي افتند. با درک اين موضوع که آذوقه اي تا فرا رسيدن نيروهاي کمکي روس در کار نيست، سربازان روس ميشا را در برابر چشمان هانيبال کشته و مي خورند. هانيبال تصادفا از چنگ آنها نجات يافته و بعد از جنگ تحت نظر افسران کمونيست در قلعه موروثي خود که به تصرف کمونيست ها در آمده، آموزش مي بيند. اما کابوس قتل خواهر و اروزي انتقام گرفتن از مسببين اين واقعه لحظه اي او را راحت نمي گذارد. يک شب هانيبال بعد از درگيري در مدرسه شبانه روزي مي گريزد و نزد زن عمويش بانو موراساکي پناه مي گيرد. قتل ماهيگيري که به موراساکي اهانت کرده، بازرس پليس را به هانيبال مشکوک مي کند. اما موراساکي که هانيبال را دوست دارد، موجبات خلاصي وي را فراهم مي کند. آن دو بعدها به پاريس مي روند وهانيبال تحصيل در رشته طب را اغاز مي کند. اما هانيبال با يافتن سر نخي از محل زندگي قاتلين خواهرش دست به کار شده و اولين قرباني خويش را باز بدون بر جاي ردپايي شکار مي کند. اما بازرس پليس که کم و بيش به نقش هانيبال در وقوع قتل ها ايمان دارد، دست از تعقيب وي برنمي دارد. هانيبال نيز براي کشتن يکي ديگر از قربانيانش به شوروي رفته و بعد از حذف يکي ديگر از قاتلان به پاريس بازمي گردد. اما غافل از اين که رقبا نيز به وجود او پي برده اند و با دزديدن بانو موراساکي قصد دارند به وي دست يافته و براي هميشه از آتش انتقام وي رهايي يابند....

چهارمين قسمت از ماجراهاي هانيبال لکتر آدمخوار که اين بار نه در زمان حال، بلکه در گذشته رخ مي دهد و قرار است پيشينه پزشکي قابل قبولي براي آدمکشي و آدمخواري اين نابغه جنايت فراهم کند. فيلم همچون ديگر قسمت هاي اين مجموعه بر اساس کتابي به همين نام از تامس هريس[درباره سه مقطع از زندگي هانيبال لکتر از کودکي در لتوني تا نوجواني در انگلستان و جواني در فرانسه و بديهي است قبل از دستگيري توسط ويل گراهام مامور FBI در اژدهاي سرخ] و اين بار با فيلمنامه خود او و بودجه اي ٥٠ ميليون دلاري ساخته شده است.

ظهور هانيبال که تا نيمه ماه مارچ نزديک ٢٨ ميليون دلار عايدي داشته، دومين فيلم بلند يک عاشق سينماست که با اولين فيلم خود- دختري با گوشواره هاي مرواريد- توانست جايزه تماشاگران و هيچکاک طلايي جشنواره دينارد و جايزه C.I.C.A.E. جشنواره سن سباستين را از آن خود کرده و در چندين جشنواره بين المللي ديگر نامزد دريافت جوايز ارزنده اي ديگر شود. دختري با گوشاره مرواريد درامي عاشقانه و بيوگرافيک بود که توانست براي کارگردان و بازيگر نقش اول زن فيلم- اسکارلت جوهانسون- شهرتي بسزا کسب کند. اما به نظر نمي رسد زندگينامه تخيلي لکتر جوان به مثابه يک خونخوار نازنين و قابل عفو براي وبر يا گروه بازيگرانش اعتباري به دنبال داشته باشد. جستجو در ميان ويرانه هاي حکومت اتحاد جماهير شوروي براي يافتن دليلي بر خونخواري لکتر و نوعي انتقام از دشمن ايدئولوژيک سابق نوعي چوب به مرده زدن و قرار دادن فرصت در دستان نويسنده و کارگرداني است که همچون شخصيت اصلي قصه دق دلي خود را خالي کنند. اطمينان دارم که کنجکاوي علاقمندان به سرنوشت اين دکتر خونخوار، که با ساختار خوب سکوت بره ها به شهرت رسيد، دليل اصلي گسب همين مقدار عايدي در گيشه بوده.

يکي از دلايل اصلي عدم توفيق فيلم انتخاب بازيگري به شدت دافعه برانگيز براي بازي در نقش جواني دکتر لکتر است که با يک من سريشم نيز نمي توان آن را به سيماي آنتوني هاپکينز وصل کرد. چال صورت، رفتار عصبي و صورت دراز و کشيده گاسپار اولييل تمامي جذابيت هاي گونگ لي و بازي او را نيز بي رنگ کرده و ادامه اين مجموعه با وي امکان پذير به نظر نمي رسد. از طرف ديگر با وجود اين همه آدمخوار واقعي در زمانه ما-عيدي امين حالا موجود شريفي است- چه به کسي به اين آدمخواران روان پريش و قابل ترحم زاده تخيل نياز دارد؟

با اين حال اگر کنجکاوي امان تان را بريده و مي خواهيد از زندگينامه لکتر مطلع شويد، يا دل تان براي ديدن گونگ لي در محصولي هاليوودي تنگ شده، فرصت را از دست ندهيد. من آن شرط بلاغ بود گفتم!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 15:40 |

زندگي ديگران The Lives of Others

نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک. موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد. مدير فيلمبرداري: هاگن بوگدانسکي. تدوين: پاتريشيا رومل. طراح صحنه: سيلکه بوهر. بازيگران: اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]، مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]، سباستين کخ[گئورگ درايمان]، اولريش توکور[سرهنگ دوم آنتون گروبيتز]، هانس يوئه بائر[پل هاوزر]، ولکمار کلينرت[آلبرت يرسکا]، ماتياس بره نر[کارل والنر]. ١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان. نامزد اسکار بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا، برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي، برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني، نامزد گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge، برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو و...

آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. گئورگ درايمان نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام کريستا ماريا زيلاند زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد. اما کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود. تا جايي که برخي کارهاي قابل مجازات آن دو را نيز ناديده مي گيرد. اما انتشار مقاله اي بدون امضا در اشپيگل درباره خودکشي يکي از نويسندگان آلمان شرقي همه چيز را به هم مي ريزد. مافوق هاي ويسلر از او مي خواهند کشف کنند آيا درايمان نقشي در نوشتن اين مقاله داشته يا خير؟ ويسلر سعي مي کند تا درايمان را تبرئه کند، اما گروبيتز با به دام انداختن کريستا پي به واقعيت مي برد. ولي در بازرسي خانه ماشين تحريري که تنها مدرک جرم درايمان است، يافت نمي شود و کريستا خودکشي مي کند. سال ها بعد از فروپاشي درايمان که پي به نقش ويسلر در نجات خود و بيگناهي کريستا برده کتاب خود با نام سمفوني انسان خوب را به او تقديم مي کند. اما از ديدارش چشم مي پوشد...

يکي از بخت هاي مسلم اسکار بهترين فيلم خارجي امسال که رقيبي سرسخت مانند هزارتوي پان دارد. زندگي ديگران يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان –پس از افول غم انگيز وندرس- است. فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. با موضوعي به شدت جدي و انساني که نشان از آگاهي و بصيرت کارگردانش دارد. فلوريان هنکل فون دونرسمارک نام آشنايي براي ايراني ها نيست[ البته با نمايش اين فيلم به شکل تکه و پاره در جشنواره امسال اين آشنايي شکل گرفت]. کارگرداني جوان-متولد ١٩٧٣- که از دانشگاه آکسفورد در رشته فلسفه فارغ التحصيل شده و سپس در داشنگاه مونيخ سينما خوانده و نزد سر ريچارد آتن بارو کارآموزي کرده است. زندگي ديگران اولين فيلم بلند وي پس از ساخت چهار فيلم کوتاه[نيمه شب، قرار، دوبرمن، مجاهد] است. تقريباً همه فيلم هاي کوتاه او موفق به دريافت جوايز با ارزشي از جشنواره هاي معتبر شده اند و زندگي ديگران نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه وي رقم زده است.

شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با برشت واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. هر چند گاه عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي را تا حد ارضا اميال جنسي سياستمداران تخفيف داده و جنگ سرد را به موضوعي فاقد انسجام تبديل کند. چون گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در شهر وجود ندارد و دستيابي به او-به مثابه آزادي از دست رفته اي که توسط وزير به کثافت کشيده يم شود- غايت آرزوي هر مردي است. بازي خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند، اما نمي تواند در نيمه اول از بي تابي تماشاگر که حاصل طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت چندان بکاهد. شايد زندگي ديگران به دليل فقدان فانتزي[عنصر محبوب آمريکايي جماعت] بازي را به هزار توي پان ببازد، اما اين اتفاق از ارزش و جايگاه آن در سينماي امروز اروپا و دنيا چيزي کم نخواهد کرد. بسيار مشتاقم بدانم چگونه چنين فيلمي[ وب ا چه ميزان حذفي] در هجو سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 9:35 |

روزهاي افتخار Days of Glory
کارگردان: رشيد بوشارب. فيلمنامه: رشيد بوشارب، اليويه لوري. موسيقي: آرمان آمار، چب خالد. مدير فيلمبرداري: پاتريک بلوسيه. تدوين: يانيک کرگوآت. طراح صحنه: دومينيک دوره. بازيگران: جمال دوبز[سعيد]، سامي ناصري[ياسر]، رشدي زم[مسعود]، سامي بوآجيلا[عبدالقادر]، برنار بلانکان[گروهبان مارتينز]، ماتيو سيمونه[سرجوخه لرو]، بنوآ ژيرو[سروان دوريو]، آنتوان شاپي[سرهنگ]، اسد بوآب[لاربي]، اوريل التوت[ايرنه]. ١٢٠ و ١٢٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، مراکش، الجزاير، بلژيک. نام ديگر: بلديون. نامزداسکار بهترين فيلم خارجي، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده بهترين گروه بازيگر مرد/دبوز، ناصري، زم، بوآجيلا، بلانکن و برنده جايزه فرانسوا شالياس/بوشارب و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم روحيه مستقل و...

سعيد، مسعود، عبدالقادر و ياسر مانند ١٣٠ هزار بومي ديگر ساکن مستعمرات فرانسه در طول جنگ جهاني دوم براي آزاد ساختن فرانسه وارد ارتش مي شوند. تنها اميد آنها دستيابي به استقلال در پايان جنگ يا داشتن حقوقي برابر همچون ديگر فرانسوي هاست، اما تبعيض ها، تحقيرها و توهين ها در طول جنگ از سوي مافوق ها با وجود رشارت سربازان بومي و جانفشاني آنها در راه کشوري که هرگز پا به آنجا نگذاشته اند، تمامي ندارد. سرانجام سربازان مستعمراتي پا به خاک کشور مادر مي گذارند و گروهي کوچک مامور حفظ دهکده اي در آلزاس مي شوند. آنها بايد به قيمت جان خود از دهکده و ساکنان آن در برابر حمله نيروهاي آلماني محافظت کرده و تا ورود نيروهاي متفقين موضع خود را حفظ کنند. در نبرد براي حفظ موقعيت، سربازان بومي- جز يک نفر- همگي کشته مي شوند، اما در پايان جنگ و تا دهه ها بعد نيز بازماندگان از حقوق بازنشستگي يا برابر با ديگر فرانسويان برخوردار نمي شوند.

در سال ١٩٤٠ تقريبا ارتش فرانسه وجود خارجي نداشت. يک ميليون و چهارصدهزار سرباز فرانسوي در اسارت آلماني ها و نزديک به ٤٠ هزار سرباز تا آن زمان کشته شده بودند. بعد از اين تاريخ کم کم مستعمرات فرانسه و باقيمانده ارتش مستقر در آنجا تبديل به ارتش فرانسه آزاد تحت رهبري ژنرال دوگل و فارغ از حکومت ويشي شد. از ژوئن ١٩٤٠ با فرمان دوگل جنگ علي نيروهاي آلماني تا آزادسازي فرانسه آغاز شد. اما نيروهاي باقيمانده بالغ بر ٧ هزار نفر بيشتر نبود، از اين طي اطلاعيه اي از ساکنان مستعمرات آفريقايي و آسيايي فرانسه خواسته شد تا به ارتش فرانسه ازاد بپيوندد. بسياري به دليل فقر و يافتن منبع درآمد وارد اين ارتش شدند، اما خيل عظيمي از داوطلبان سوداي بزرگ تري در سر داشتند. در پايان سال ١٩٤٣ نفرات ارتش فرانسه آزاد به مدد داوطلبان بومي به بيش از ٧٠٠ هزارنفر رسيد و پس از نبرد با نيروهاي نازي در شمال آفريقا و ايتاليا نقش مهمي در آزادسازي فرانسه ايفا کرد. ولي پس از پايان جنگ دولت ژنرال دوگل به سهولت آنها را فراموش کرد. مستمري بازماندگان و معلولين جنگ منصفانه و فارغ از تبعيض تقسيم نشد و اين فراموشي بزرگ تا ساخته شدن بومي ها امتداد يافت. شايد از شوخي هاي تاريخ باشد که چهار بازيگر اصلي فيلم که خود از نوادگان همين مستعمراتي ها محسوب مي شوند تا زمان حضور در اين فيلم از سرنوشت پدران شان به هنگام جنگ جهاني دوم اطلاع درستي نداشتند!

رشيد بوشارب متولد ١٩٥٩ از اواسط دهه ١٩٨٠ شروع به فيلمسازي کرده و با دومين فيلمش Cheb موفق به کسب جوايزي از جشنواره هاي کن، لوکارنو و نامور شده است. در طول دهه ١٩٩٠ به ساختن فيلم هاي تلويزيوني مانند اسلحه امانتي، غبار زندگي، شرافت خانوادگي، سال هاي اشک بار پرداخت. در ٢٠٠١ با ساختن سنگال کوچک به سينما بازگشت و در سال ٢٠٠٤ با فيلم Le Vilain petit poussin نامزد خرس طلاي جشنواره برلين براي بهترين فيلم کوتاه شد. بومي ها آخرين کار او فيلمي پخته با داستاني در خور اعتناست که نشان مي دهد روابط استعماري در آستانه قرن بيست و يکم هنوز رواج دارد. تبعيض نژادي از جامعه اروپا رخت برنبسته و زخم مستعمراتي هنوز خون چکان است. نمايش بومي که باعث توجه دولتمردان فرانسوي به وضعيت بازماندگان ارتش مستعمرات شد، از نادر حوادثي است که سينما باعث دگرگوني واقعيت هاي اجتماعي شده، اما اولين يا آخرين آنها نيست. بومي ها در مقايسه با ديگر فيلم هاي فرانسوي از بودجه قابل قبولي بيش از ١٤ ميليون يورويي برخوردار بوده و از فيلم هاي گران قيمت سال گذشته سينماي فرانسه محسوب مي شود. بودجه اي بسيار حساب شده و دقيق صرف شده، اما شباهت اندک سکانس پاياني فيلم با نبرد مشهور نجات سرباز رايان[براي حفط پل و دهکده] اندکي باعث سرخوردگي تماشاگر مي شود. با اين وجود بومي ها براي کساني که دل مشغول ظهورمسلمانان در جامعه اروپا هستند، فيلم مهمي محسوب مي شود. قابل توجه فيلمسازان وطني که اجباراً صحنه نمازخواني را در لابلاي سکانس هاي فيلم مي چپانند!

اطمينان دارم که فيلم بدون حضور سرنوشت ساز جمال دبوز و سامي ناصري شکل فعلي خود را نمي توانست دارا باشد، کارگرداني بوشارب خوب و با نشانه گذاري هاي سينمايي زيبايي همراه است که اميد ديدن فيلم هاي بهتر بعدي را نزد منتقد و تماشاگر افزايش مي دهد. هر چند که نتوانسته باشد چيز تازه تري بر بررسي قدرتمند جيلو پونته کوروي فقيد در کوئيمادا:شعله هاي آتش از روابط ميان استعمارگر و استعمار شده بيفزايد. با اين وجود تماشاي بومي ها يکي از کارهاي واجبي است که نبايد پشت گوش انداخت، حتي اگردر رقابت با ديگر نامزدهاي اسکار فيلم خارجي قافيه را ببازد!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 20:30 |

چوپان خوب The Good Shepherd
کارگردان: رابرت د نيرو. فيلمنامه: اريک راث. موسيقي: بروس فاولر، مارچلو زارووس. مدير فيلمبرداري: رابرت ريچاردسون. تدوين: طارق انور. طراح صحنه: جنين کلوديا ا ُپوال. بازيگران: مت ديمن[ادوارد بل ويلسن]، آنجلينا جولي[مارگرت آن راسل]، الک بالدوين[سام موراک]، تامي بلانشارد[لورا]، بيل کرداپ[آرچ کامينگز]، رابرت د نيرو[ژنرال بيل ساليووان]، کاير داليا[سناتور جان راسل]، مايکل گامبون[دکتر فردريکس]، ويليام هرت[فيليپ آلن]، تيموتي هاتن[تامس ويلسن]. ١٦٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي صحنه، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد خرس طلايي جشنواره برلين و...

ادوارد ويلسون، تنها شاهد خودکشي پدرش در دوران تحصيل در دانشگاه ييل عضو انجمن Skull and Bones مي شود. انجمني که بسياري از روساي جمهور و صاحب منصبان بالا رتبه در آن عضويت دارند. موقعيت خانوادگ