تبليغاتX
هنر هفتم

احياء: جوينده خون Rise: Blood Hunter

نويسنده و کارگردان: سباستين گوتيه رز. موسيقي: ناتان بار. مدير فيلمبرداري: جاني تال. تدوين: ليزا برامول، راب ساليوان. طراح صحنه: جري فلمينگ. بازيگران: لوسي ليو[سدي بليک]، رابرت فارستر[لويد]، کامرون ريچاردسون[کولت]، آلن ريچ[هريسون]، سامانتا شلتون[ سردبير LA Weekly]، کوين ويتلي[اتان ميلز]، جيمز دآرسي[بيشاپ]، مايکل چيکليس[کلايد راولينز]، مارگو هارشمن[تريشيا راولينز] کامرون گودمن[کايتلين]، کارلا گوينو[ايو]. ٩٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، نيو زيلند. نام ديگر: Rise.

سدي بليک خبرنگار جستجوگر LA Weekly به دنبال تحقيق درباره گمشدن دختران جوان و سپس يافته شدن اجساد تکه تکه شده آنها، به وجود گروهي با باورهاي فرا طبيعي شک مي کند. اما بعد از کشته شدن يکي از همکاران خود، زماني که به آپارتمان وي رفته به چنگ يکي از اعضاي اين گروه مي افتد. مدتي بعد، وقتي چشم باز مي کند خود را در سردخانه پزشکي قانوني مي بيند. سدي که پس از مورد حمله قرار گرفتن، تبديل به خون آشام شده، به زندگي بازگشته و قصد دارد تا انتقام بگيرد. کارآگاه راولينز که دخترش تريشيا نيز قرباني همين گروه شده، در تعقيب پرونده و يافتن ردي از اين گروه است. او که قسم خورده تا انتقام خود را از ربايندگان تنها دخترش بگيرد، به زودي با سدي برخورد مي کند. سدي که با کشتن يکي دو نفر از اعضاي اين گروه در صدد دسترسي به رهبرشان بيشاب است، با راولينز همراه مي شود. تنها تقاضاي وي از راولينز در ازاي کمک به وي و رسيدن به بيشاب يک چيز است: مرگ در پايان کار!

چرا بايد ديد؟

مدت زمان زيادي از شنيده شدن نام گوتيه رز براي اولين بار نمي گذرد. در سال ١٩٩٨ بود که با فيلم جنايي خوش ساخت بوسه يهودا[با بازي کارلا گوگينو و آلن ريکمن و برنده جايزه منتقدان جشنواره فيلم هاي پليسي کنياک] او را شناختم. اما گوتيه رز تا امسال و نمايش احياء ترجيح داد تا دوباره روي صندلي کارگرداني ننشيند. در عوض فيلمنامه هايي چون Gothika و مار در هواپيما نوشت که توفيق تجاري نيز براي وي به دنبال داشت و شهرتي در زمينه نگارش سناريوي هاي ترسناک و مهيج کسب کرد. انتخاب او براي نگارش نسخه هاليوودي فيلم چشم[برادران پنگ] نيز که سال آينده به نمايش در خواهد آمد، از همين شهرت ناشي شد. کساني مثل من که قبل از ديدن فيلم در جريان ساخت احياء بودند با توجه به سابقه نيک گوتيه رز و حرف هاي خود او انتظار يک فيلم متفاوت در ژانر ترسناک با تم خون آشام ها را مي کشيدند. از طرف ديگر پنداشته مي شد که پس از برخورد سخت منتقدان با Gothika در چهار سال قبل گوتيه رز با حزم و احتياط بيشتري به سراغ پروژه جديد برود. اين احتياط در ظاهر فيلم رعايت شده و از کليشه هاي اين نوع مثل دندان هاي تيز، استفاده از سير و صليب دوري گزيده است. حال و هواي قصه و پيچ پاياني آن نيز وامدار ژانر نوآر است. اما احياء در باطن محصولي از يک دوستدار فيلم هاي خون آشامي است که بايد به بسياري از کليشه ها وفادار مي مانده و همين وفاداري مايه احتضارش را فراهم کرده است. البته نبايد از کوشش هاي کارگردان براي برخورد با دستمايه اسطوره اي خود به عنوان يک افسانه صرف و دادن موقعيتي قابل باور به پرسوناژها-مانند فلج بودن هريسون- در کنار سبک بصري اش چشم پوشيد.

با اين وجود فيلم سرشار از دست اندازي هاي نويسنده و به کارگردان به فيلم هاي مطرحي چون بليد و نقطه گسست است که گاه به شکلي نه چندان ظرافتمندانه در کنار هم چيده و گاه به گاف هايي نيز ختم شده اند. مي توان احياء را تلاش هاي خون آشام هاي اشراف زاده براي خيزشي مجدد و دست و پا زدن هاي گوتيه رز براي تزريق خون تازه اي به رگ هاي اين ژانر ارزيابي کرد، که مانند هر تلاشي مي تواند به ناکامي نيز منجر گردد. از طرف ديگر مي توان اين فيلم را يک محصول کم هزينه و بي ادعا بر اساس اسطوره هاي غربي دانست. در هر دو حال فيلم يک کار متوسط رو به پايين با فيلمنامه اي متوسط است که بايد گوتيه رز خود را از شر آن رها کند. مي ماند حيرت من از حضور فيلمبرداري چون جان تال [برنده دو جايزه اسکار] در چنين پروژه اي که تنها نکته قابل توجه فيلم نيز کار اوست.

از نکات جالب توجه فرعي فيلم حضور مرلين منسون[خواننده] در نقش کوتاه يک بارمن، البته بدون گريم اغراق آميز هميشگي است!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 18:32 |

اولتيماتوم بورن The Bourne Ultimatum


کارگردان: پل گرين گراس. فيلمنامه: توني گيلروي، اسکات زي. برنز، جورج نولفي بر اساس داستاني از رابرت لادلوم. موسيقي: جان پاول. مدير فيلمبرداري: اليور وود. تدوين: کريستوفر روز. طراح صحنه: پيتر ونهم. بازيگران: مت ديمن]جيسون بورن]، جوليا استيلز[نيکي پارسونز]، ديويد استراتيرن[نوآ ووسن]، اسکات گلن[ازرا کريمر]، پدي کانسيداين[سايمون راس]، ادگار راميرز[پاز]، آلبرت فيني[دکتر آلبرت هيرش]، جون آلن[پاملا لندي]، تام گالوپ[تام کرونين]، کوري جانسون[ويلس]، دانيل بروئل[مارتين کروتز]، کوري جانسون[دش بوکساني]، کالين استينتون[نيل دانيلز]. ١١١ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

جيسون بورن از سوي کساني که در CIA او را براي آدم کشي تربيت کرده اند، تحت تعقيب است. او که هنوز از فراموشي رنج مي برد، موفق مي شود تا هويت واقعي خود- ديويد وب- را کشف کند. اما کاملاً از آن چه بر سرش آمده، اطلاعي ندارد. ديدن مقاله اي در روزنامه که توسط سايمون راس درباره گذشته اش منتشر شده، باعث مي شود تا به سراغ وي برود. اما با وجود دقت بيش از اندازه بورن، راس سر قرار توسط پاز-يکي از ادم کش هاي تريدستون- کشته مي شود. راس قبل از مرگ چيزهايي درباره جيسون و تريدستون-کسي که او را اموزش داده- به وي مي گويد. ظاهراً کساني در CIA از جمله نوآ ووسن، نمي خواهند تا جيسون و ديگران به حقايقي ناخوشايند دست يابند. از طرف ديگر او اميدوار است تا سيستمي که با نام رمز Blackbriar شناخته مي شود فعال کرده و پا جاي پاي تريدستون بگذارد. ووسن براي يافتن رد بورن از پاملا ليندي کمک مي خواهد. اما ليندي خيلي زود به رفتار و نيت ووسن شک مي کند. بورن نيز بعد از برخوردي دوباره با نيکي پارسونز از سوي آدم کش هاي تريدستون و ووسن تحت تقيب قرار مي گيرد. ولي سر انجام موفق به ديدن دکتر آلبرت هيرش مي شود. کسي که جواب تمامي سوال هاي بورن در نزد اوست...

چرا بايد ديد؟

رابرت لادلوم [٢٠٠١-١٩٢٧] از نويسندگان موفق داستان هاي جاسوسي است که مي توان وي را همرديف جان لوکاره و لن ديتون قرار دارد. ٢٩ کتابي که نوشته بيش از ٢١٠ ميليون جلد در دنيا به فروش رفته و به ٣٢ زبان ترجمه شده است. تعدادي از کتاب هايش نيز تبديل به سريال هاي تلويزيوني و فيلم هاي سينمايي شده اند. اولين بار در ١٩٧٧ داستان The Rhinemann Exchange وي تبديل به يک ميني سريال شد. اما نمايش آخر هفته اوسترمن در ١٩٨٣ به کارگرداني سام پکين پا باعث شنيده شدن نامش در سطح بين المللي گرديد. دو سال بعد پيمان هولکرافت به کارگرداني جان فرانکن هايمر بر شهرت وي افزود، اما تا رسيدن جيسون چارلز بورن به پرده سينما راه درازي در پيش رو بود. جيسون بورن نيز مانند نياي خود جيمز باند، اولين بار در فيلمي تلويزيوني ظاهر شد. در سال ١٩٨٨ هويت بورن هشت سال پس از نگارش آن توسط لادلوم، توسط راجر يانگ [به شکلي بسار وفادارانه به کتاب] و با شرکت ريچارد چمبرلين در نقش اصلي تبديل به فيلمي ٣ ساعته شد و از شبکه ABC پخش گرديد. فيلمي که امروز شايد کسي آن را به خاطر نيز نياورد. اما نوشته شدن دو دنباله ديگر بر ماجراهاي بورن و نياز به خلق ابرجاسوس تازه اي در سينماي امروز سبب شد تا يک دهه و نيم بعد جيسون بورن به روي پرده سينما منتقل شود. لادلوم بعد از نگارش سومين قسمت و قبل به نمايش در آمدن اوليه نسخه سينمايي ماجراهاي بورن در سال ٢٠٠١ درگذشت. اما نمايش موفق اولين قسمت از ماجراهاي بورن بر پرده سينما باعث شد تا تهيه کنندگان به فکر ساخت ديگر قسمت هاي بيفتند و از طرف ديگر نويسنده اي به نام اريک وان لاستبادر نيز کتاب تازه اي در ادامه ماجراهاي بورن نوشت و در سال ٢٠٠٤ با نام ميراث بورن و همزمان با نمايش دومين ماجراي سينمايي بورن منتشر کرد. امسال براي جيسون بورن مصادف است با نمايش سومين فيلم سينمايي ماجراهايش و انتشار پنجمين کتاب[خيانت بورن/اريک وان لاستبادر] که نويد بخش ادامه اين مجموعه موفق هستند. اولين فيلم سينمايي بورن توسط داگ ليمان کارگرداني شد، اما با وجود تبحر وي و نتيجه خوبي که از کار او بر روي داستان لادلوم انجام شده بود، سکان هدايت اين پروژه به پل گرين گراس[يکي از بهترين کارگردان هاي عصر ما] سپرده شد. کسي که با نمايش سومين قسمت از ماجراهاي بورن بايد به نبوغ وي در کار با دوربين و خلق هيجان ايمان آورد و آفرين گفت.

کساني که براي ژانر اکشن و يا جاسوسي ارزش هنري چنداني قائل نيستند، بايد اين قسمت را حتماً ببيند. چون اولتيماتوم[اتمام حجت] بورن خوني تازه و جوان در رگ هاي اين ژانر کهن سال است. نزديک به دو ساعت تمام تعليق و هيجان که با صرف ١٢٥ ميليون دلار ساخته شده و تا اين لحظه -در پايان دومين هفته- اکران آمريکا بيش از ١٣٢ ميليون دلار درآمد داشته است.

پل گرين گراس در دومين طبع آزمايي اش با مخلوق لادلوم تمامي سنت هاي ژانر جاسوسي و جيمزباندي را به خدمت گرفته و حتي مي شود گفت که احياء مي کند. از لوکيشن هاي متنوع تا صحنه هاي تعقيب و گريز تماشاي-بالاتر از استانداردهاي اين نوع- و اشاره به حوادث روز[در کتب سه گانه لادلوم جنگ ويتنام، جنگ سرد و نبرد با اردوگاه چپ اولين پس زمينه هاي حوادث را تشکيل مي داد] که در تبديل به سناريوي امروزي تر لاجرم حوادث تازه تري را به خدمت گرفته است. گرين گراس که در يونايتد ٩٣ در کار با بازيگران و دوربين در فضايي محدود سر بلند بيرون آمد، در کار با مکان هاي متعدد و شخصيت هاي بسيار نيز به خوبي عمل کرده و روندي منطقي به ماجراهاي بورن مي دهد. و هر چند مت ديمن چه از نظر فيزيکي و چه از نظر بازيگري انتخاب مناسبي براي اين نقش نمي نماياند[قبول دارم که دوره بازيگران خوش سيما و حتي اسطوره اي چون شون کانري يا چارلتون هستون گذشته است]، اما موفق به قبولاندن وي در نزد تماشاگر مي شود. البته هنوز زواياي پنهاني در اين شخصيت وجود دارد که بايد در قسمت هاي آتي کشف شود. اولتيماتوم بورن از بازيگران خوبي در نقش هاي فرعي سود برده که مي توان به استراتيرن و جون آلن اشاره کرد و از آلبرت فيني کهن سال نيز غافل نشد. اما اولتيماتوم بورن بي اغراق فيلم کارگردان است. براي چنين سرگرمي نفيسي بايد کلاه را سر گرفت!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم مهر 1386 و ساعت 18:30 |

رونويسي کردن بتهوون Copying Beethoven

کارگردان: آني يژکا هولاند. فيلمنامه: استفن جي. رايول، کريستوفر ويلکينسون. مدير فيلمبرداري: اشلي راو. تدوين: الکس مکي. طراح صحنه: کارولاين ايمس. بازيگران: اد هريس[لودويگ وان بتهوون]، دايان کروگر[آنا هولتز]، ماتيو گودز[مارتين بائر]، نيکلاس جونز[آرشيدوک رودولف]، جو اندرسون[کارل وان بتهوون]، رالف ريش[ونزل شلمر]، بيل استورات[رودي]، انگوس برنت[کرنسکي]، ويکتوريا ديهن[ماگدا]. ١٠٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا، المان، اطريش. نام ديگر: Klang der Stille. نامزد جايزه گويا براي بهترين فيلم اروپايي، نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا/اندرو گلن از انجمن تدوينگران صدا، نامزد صدف طلايي و برنده جايزه CEC از جشنواره سن سباستين.

سال ١٨٢٤... لودويگ وان بتهوون به آرامي در حال به پايان رساندن نهمين سمفوني خويش است. تهيه کننده و حامي مالي وي ونزل شلمر که از روند کند کار ناراضي است، احساس مي کند بايد يک منشي براي بتهوون استخدام کند. از اين رو آنا هولتز- دانشجوي ٢٣ ساله جوان و زيباي کنسرواتوار- را براي نت نويسي استخدام مي کند. اما در طول کار ميان بتهوون و آنا هولتز رابطه اي غير عادي شکل مي گيرد. همزمان آنا از سوي مارتين [کسي که مدت هاست با وي زندگي مي کند] پيشنهاد ازدواج دريافت مي کند. اين وضعيت سبب مي شود تا دختر جوان ميان مارتين و بتهوون دست به انتخاب بزند....

در طول صد سال گذشته متجاوز از ٢٠ فيلم درباره بزرگ آهنگساز آلماني ساخته شده است. براي پرهيز از اطاله کلام فقط به چند فيلم متاخرتر اشاره مي کنم و مي گذرم. فيلم هايي که با تصوير کردن مقاطعي از زندگي اين استاد مسلم موسيقي سعي در ترسيم چهره واقعي او يا پروسه خلق آثار فنا ناپذيرش داشته اند. شخصيتي که گري اولدمن در محبوب ابدي از وي به نمايش گذاشت، بتهووني با روحيه متلاطم، ظالم و پر دردسر بود و انصافاً بازي حيرت انگيزي از خود به نمايش گذاشت. ايان هارت نيز در فيلم تلويزيوني اروئيکا[٢٠٠٣] گوشه هايي ديگر از زندگي بتهوون را بازتاب داد. اما سال ٢٠٠٦ با دو فيلم Musikanten[١] [فرانکو باتياتلو/ با شرکت الخاندرو خودوروسکي] و رونويسي کردن بتهوون سال ويژه اي است. اد هريس بازيگر بسيار توانا و کمتر قدر ديده اي است که تجربه بازي در نقش شخصيت هاي هنري [مانند جکسون پولاک نقاش] و حتي کارگرداني چنين فيلم هايي را در کارنامه اش دارد و جدا از شباهت فيزيکي اش به بتهوون، مي تواند بهترين گزينه در ميان همکارانش براي بازي در اين فيلم باشد.

رونويسي کردن بتهوون به آخرين دوره زندگي آهنگساز [دقيقاً سه سال قبل از مرگ وي]مي پردازد و بر اساس وقايع و شخصيت هايي واقعي ساخته شده است. اما اين حرف به معني وفاداري کامل به واقعيت ها نيست. چون شخصي به نام آنا هولتز وجود خارجي نداشته و با تلفيق دو شخصيت متفاوت از هم شکل گرفته است. ابتدا منشي مذکر و اطريشي تبار بتهوون و سپس آهنگسازي مونث و فرانسوي به نام لورنس فرنز که به شدت تحت تاثير بتهوون بود.

آني يژکا هولاند متولد ١٩٤٨ ورشو، از برجسته ترين فيلمسازان لهستان است که در اواسط دهه ١٩٧٠ ا سمت دستياري کريستوف زانوسي و آندري وايدا واردعالم سينما شد. بعدها با همکاري وايدا فيلمنامه هاي متعددي نوشت و صاحب جايگاهي در موج نوي سينماي کشورش شد. نمايش فيلم تب در جشنواره ١٩٨١ برلين و نامزدي خرس طلا و سپس دريافت شير طلايي جشنواره فيلم لهستان سبب شنيده شدن نامش در ميان سينما دوستان علاقمند به فيلم هاي اروپاي شرقي شد. تم مذهبي فيلم هاي وي در اين دوران با فيلم محصول خشم شکلي منسجم به خود گرفت و جايزه کليساي جهاني جشنواره مونترال را براي وي به ارمغان آورد. نامزدي جايزه بافتا و اسکار بهترين فيلمنامه براي اروپا، اروپا[با موضوع کشتار يهوديان لهستان توسط نازي ها] زمينه ساز ورودش به پروسه توليد فيلم هايي با هنرپيشگان بين المللي چون ايرنه ژاکوب[باغ مخفي]، لئوناردو دي کاپريو[کسوف کامل] و اد هريس[معجزه سوم] در اواسط دهه ١٩٩٠ شد. آخرين موفقيت بزرگ هولاند با فيلم جولي به خانه بازمي گردد در سال ٢٠٠٢ و نامزدي شير طلاي جشنواره ونيز همراه با کسب جايزه بهترين کارگرداني از Method Fest شکل گرفت. هولاند ٥٩ ساله سال گذشته پس از فيلم تلويزيوني موفق دختري مثل من، بار ديگر به سراغ اد هريس رفت تا طوفاني ترين دوره زندگي بتهوون را به فيلم برگرداند. دوره اي که استاد براي خلق اثري تازه به شدت تحت فشار بود. ناشنوايي اش هر لحظه شدت گرفته و بر کارش اثر مي گذاشت. احساس تکرار خود از سويي و تنهايي بيش از اندازه از سويي ديگر راه را به سوي بحراني دروني باز مي کرد. هولاند در فيلمي ١١ ميليون دلاري کوشيده تا از وراي شخصيتي خيالي نقبي به درون بتهوون بزند و راه را براي درک وي باز کند.

براي نسل من که در نوجواني آمادئوس ميلوش فورمن را روي ويديو ديده و هنوز قهقهه هاي تام هالس-که هرگز نتوانست اين اوج را تکرار کند- در گوشش طنين انداز است، رونويسي کردن بتهوون شايد آش دهن سوزي نباشد. مخصوصاً اگر بتهوون نيز آهنگسازي نابغه و پر دردسر مانند موتزارت باشد[تعجب نمي کنيد که چرا کارگردان هاي تواناي اروپاي شرقي، زندگي آهنگسازان بزرگ اروپاي غربي را به فيلم برگردانده اند؟].

سخن گفتن از جسارت هريس براي بازي در زير گريمي چنين سنگين و شخصيتي چنين نامتعادل بيهوده است، چون مشک خود به اندازه کافي گويا-شايد هم بويا-ست. اما خود فيلم به دليل انتخاب مکان هايي محدود از شکوه و جلال آمادئوس-به خصوص در صحنه هاي کنسرت- بسيار دور است. همين اتفاق مي تواند سبب رنجيدگي هر عاشق موسيقي شود که با خيال ديدن تصوير استاد و شنيدن سمفوني وي پا به سالن گذاشته است. البته هولاند با اشاره به ازدواج نکردن بتهوون، فراماسون بودنش و بسياري مسائل ريز ديگر قصه اي جذاب را به تماشاگر ارائه مي کند و طبيعي است نابغه اي که دو دهه آخر عمرش را دور از مردم زندگي کرده، راز هاي زيادي براي کشف کردن مي تواند داشته باشد. اما عدم درک صحيح هولاند و فيلمنامه نويس ها از چگونگي شرايط روحي خلق آخرين شاهکار چنين نابغه اي فيلم را از تبيل شدن به يک شاهکار باز مي دارد. تنها شانس هولاند-بعد از حضور اد هريس- وجود بازيگري چون دايان کروگر زيباست که ستاره اش به شدت درخشيدن گرفته است. فقط به ميميک صورت وي در يکي از فوران هاي خشم بتهوون در فيلم نگاه کنيد: يک بازيگر بزرگ در حال متولد شدن است!

رونويسي کردن بتهوون براي هر فيلمساز تازه کاري مي توانست يک قدم بزرگ به جلو باشد، ولي براي هولاند درجا زدني بيش نيست. چون هر چه براي درک بتهوون مي کوشد بيشتر از وي دور مي شود و دست و پا زدن هاي زائد نيز به فرو رفتن بيشتر مي انجامد. چند سال بعد اگر عمري باقي بود؛ شايد به جاي قهقهه هاي تام هالس، لحظات فوران خشم نابغه اي بي همتا با بازي اد هريس به خاطرم بيايد!

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت 18:27 |

هري پاتر و محفل ققنوس Harry Potter and the Order of the Phoenix

کارگردان: ديويد ييتز. فيلمنامه: مايکل گولدنبرگ بر اساس کتابي از جي. کي. رولينگ. موسيقي: نيکلاس هوپر. مدير فيلمبرداري: اسلاومير ايژياک. تدوين: مارک دي. طراح صحنه: استوارت کريگ. بازيگران: دانيل رادکليف[هري پاتر]، اما واتسون[هرمايوني گرنجر]، روپرت گرينت[ران ويزلي]، کاترين هانتر[خانم آرابلا فيگ]، راف فاينس[لرد والدمورت]، برندان گليسون[آلستور مودي]، گري اولدمن[سيريوس بلک]، مگي اسميت[مينه روآ مک گوناگال]، رابرت هاردي[کورنليوس فاج]، مايکل گامبون[آلبوس دامبلدور]، ايملدا استانتون[دلورس اومبريج]، آلن ريکم[سوروس اسنپ]، اما تامسون[سايبل تره لاوني]، هلنا بونهم کارتر[بلاتريکس لسترنج]، رابي کالترين[روبيوس هگريد]. ١٣٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ انگلستان، آمريکا.

هري پاتر در تعطيلات سال چهارم مورد دو ديمنتور قرار گرفته و براي نجات خود و دادلي مجبور به استفاده از جادو مي شود. پيامد اين کار دريافت اخطاري از سوي وزارت جادو و پيدا شدن سر و کله آلستور مودي و سيريوس بلک است که يقين دارند اين اتفاق را بايد جدي گرفت و از هري محافظت کرد. پس از پايان تعطيلات هري براي ادامه تحصيل و حضور در کلاس پنجم به هاگوارث باز مي گردد. اما فضا در هاگوارث نيز متشنج است. دامبلدور نيز عقيده دارد که لرد والدمورت دست به کار شده و به زودي بازخواهد گشت. اما کورنليوس فاج وزير جادو به اين عقيه باور نداد و آن را توطئه اي از سوي دامبلدور مي داند که چشم به صندلي وزارت دوخته است. به دليل کوتاهي وي و عدم اجراي اقدامات پيشگرانه به زودي تمامي جادوگران و ساحره ها در معرض خطر قرار مي گيرند و بيشتر از همه هري پاتر!

وزارت جادو به دليل اتفاقات رخ داده شده در هاگوارث بازرسي به نام دلوروس آمبريج را به آنجا روانه مي کند. ولي خانم آمبريج خيلي زود با روش هاي جابرانه و بخشنامه هايي که هر چيز معمول را قدغن اعلام مي کند، زندگي هري و تمامي شاگردان را به جهنم تبديل مي کند. هري که خطر را نزديک مي بيند، پس از ممنوعيت آموزش عملي جادوهاي محافظت کننده، تصميم مي گيرد تا به همراه دوستانش محفلي پنهاني تشکيل داده و خود را براي روبرو شدن با والدمورت آماده کند.

بگذاريد همين ابتدا بگويم که از عشاق سينه چاک هري پاتر و طرفداران کتاب هاي خانم رولينگ نيستم و اين پديده را تقليدي بسيار آبکي از نوشته هاي روآلد دال[مخصوصاً ساحره ها] مي دانم. اما بحث اينجا بر سر يکي از نشانگان روزگار ماست که بد يا خوب مقبوليت جهاني يافته و برگردان سينمايي آن هم از اين امر مستثني نيست. بديهي است سازندگان نسخه سينمايي از هر تلاشي براي فاخرتر کردن آن خودداري نمي کنند. از سخت گيري در انتخاب هنرپيشه، مثل انتخاب اوانا لينچ از ميان ١٥ هزار دختر براي نقش لونا لاوگود، تا بافت فرشي به قيمت ٥٠ هزار پاوند براي اتاق پروفسور اومبريج و مذاکره با کارگردان هايي چون ميرا ناير و ژان پي ير ژونه براي ساخت قسمت فعلي...

پنجمين قسمت از ماجراهاي جادوگر جوان که با صرف هزينه اي معادل ١٥٠ ميليون دلار ساخته شده، تا اين لحظه مبلغي حدود ٢٨٠ ميليون دلار نصيب سازندگانش کرده است. اما کسي که در پشت سکان اين کشتي گران قيمت قرار گرفته، بر خلاف پيشينيان خود-کريس کلمبوس، آلفونسو کوآرون و مايک نيويل- نام آشنا و معتبري نيست. ديويد ييتز متولد ١٩٦٣ سنت هلنز، دانش آموخته مدرسه ملي سينما و تئاتر در بيکنزفيلد است. کسي که عمده سابقه و شهرت خود را در ميان هموطنانش، مديون مجموعه ها و فيلم هاي تلويزيوني چون State of Play، Sex Traffic و آن گونه که اکنون زندگي مي کنيم است و به خاطر آن ها چند جايزه بافتا هم دريافت کرده است. اما براي تماشاگر ايراني شايد نام فيلم ادعاي تيچبورن[چند سال قبل از تلويزيون پخش شد] و دختري در کافه[که در همين صفحات معرفي شد] تداعي کننده چيزي باشد. کارگردان خوش اقبالي که از هم اکنون قرعه ساخت بعدي هري پاتر نيز به نام وي اصابت کرده است.

کجا مانده بوديم؟ بله، به پنجمين پاي اين اختاپوس هفت پا رسيده ايم و اعتراف کردم که از معتادان هري پاتر نيستم. شايد به همين خاطر باشد که کتابش را خوانده و نخوانده رها کردم و ترجيح دادم تا بعدها فيلم را ببينيم. اما فيلم هم چيزي عايدم نکرد. همان آدم ها و فضاها و لرد والدمورت که کم و بيش در برابر دوربين ظاهر مي شود. هري کمي بزرگ تر شده و قصه هم کمي پيش تر رفته تا به پايان موعود خود-يعني رويارويي هري و والدمورت- نزديک تر شود. هري پاتر و محفل ققنوس يکي از طولاني ترين کتاب هاي اين مجموعه است که در برگردان سينمايي اش تازگي چنداني در انتظارتان نيست. اما مي شود همچون ادامه يک سريال تلويزيوني با فراغ بال به تماشاي آن نشست. فقط يک چيز تماشاي اين يکي را براي من جذاب تر کرد و آن رويارويي هري و هم مدرسه اي هايش با پديده جباريت، سانسور و تحديد آزادي هاي مدني بود. پيامي که ارزش آن را دارد تا هر کودکي-و بزرگسالي- را به تماشاي اين فيلم ترغيب کنم.
مي توان با اندکي تسامح رفتارهاي دلوروس آمبريج را با بزرگان دين، دولتمردان[به خصوص وزير ارشاد] کشورمان مقايسه کرد و نتيجه گرفت که مقاومت در برابر چنين رفتاري-حتي ايجاد تشکل هاي مخفي- تنها راه نجات ماست. طرفداران مبارزه مسلحانه، هم استراتژي و هم تاکتيک از اين يکي خوش شان خواهد آمد. ممنونيم خانم رولينگ، متشکريم هري عزيز!!!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 18:19 |

يک قلب قوي A Mighty Heart

کارگردان: مايکل وينترباتم. فيلمنامه: جان اورلوف بر اساس کتابي از ماريان پيرل. موسيقي: خري اسکوت، مالي نايمن. مدير فيلمبرداري: مارسل زايسکايند. تدوين: پيتر کريستليس. طراح صحنه: مارک ديگبي. بازيگران: آنجلينا جولي[ماريان پيرل]، دان فوترمن[دني پيرل]، عرفان خان[سروان]، دنيس اوهارا[جان بيوزي]، آرچي پنجابي[آسرا کيو. نوماني]، ويل پاتون[وندال بنت]، گري ويلمز[استيو له وين]، محمد افضل[شبير]. ١٠٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا، انگلستان. نامد بهترني بازيگر زن-درام/آنجلينا جولي از مراسم انتخاب نوجوانان.

دانيل پيرل خبرنگار وال استريت جورنال به هنگام ماموريتي در پاکستان توسط نيروهاي القاعده ربوده مي شود. ولي پس از مدتي به رغم تلاش هاي فراواني که جهت آزادي اش صورت مي گيرد، کشته مي شود. همسرش ماريان نيز که روزنامه نگار است، بعد از اين واقعه تصميم مي گيرد تا به پاکستان برود. او قصد دارد تا حوادثي را که بر سر شوهرش آمده و پرده اسراري که روي اين ماجرا کشيده شده، کنار بزند.

مايکل وينترباتم در کنار کن لوچ از معدود سينماگران بريتانيايي است که به شکلي جدي و متمد به مسائل سياسي/اجتماعي دوران ما مي پردازد. نگاه موشکافانه، مستندگونه و هنرمندانه وي تا امروز منجر به خلق فيلم هاي ارزشمندي چون در اين دنيا، به سارايووا خوش آمديد، کد ٤٦، راهي به سوي گوانتانامو و همين فيلم آخر شده است. البته در کارنامه اين کارگردان ٤٦ ساله فيلم هاي خوبي مانند تو را مي خواهم، سرزمين عجايب، ادعا، با تو يا بي تو، ٩ ترانه و تريسترام شندي نيز به چشم مي خورد که نشان از خلاقيت وي در خلق فيلم هايي متعلق به ژانرهاي متفاوت دارد. او براي فيلم هايش جوايز معتبري چون بافتا، خرس طلاي و نقره اي جشنواره برلين گرفته و سه بار نيز نامزد نخل طلاي کن بوده است. با چنين پيشينه اي ساخته شدن هر فيلمي توسط وينترباتم مي تواند بدل به يک حادثه شود. چيزي که فيلم هاي وي استحقاق آن را دارند. يک قلب قوي نيز چنين اثري است. يک محصول ١٦ ميليون دلاري با پيامي فوق العاده انساني و به روز: قصد تروريست ها به وحشت انداختن ماست، پس سعي کنيم دچار وحشت نشويم!

اين روش مقابله شايد براي برخي آرماني به نظر بياييد اما ماريان پيرل توانست نفرت خود را مهار کرده و به کنکاش در چرايي بروز حرکت هاي تروريستي بپردازد. کاري که وينترباتم نيز در فيلم خود و فيلم هاي پيشين خود به آن با دقت پرداخته است. اين سومين فيلم وينترباتم است که در منطقه پاکستان و افغانستان روي مي دهد. جغرافيايي که امروزه بدنام ترين کره خاکي و زادگاه طالبان و مامن القاعده است. ولي وينترباتم از ما مي خواهد به زندگي انسان هاي ساکن اين منطقه منصفانه بنگريم. کشيده شدن انسان ها به چرخه تروريسم را واقع بينانه بررسي کنيم و براي از ميان بردن اين پديده شوم با خونسردي و تعقل-و بدون نفرت از جهان سومي ها و فارغ از نژادپرستي- عمل کنيم. اتفاق بس فرخنده است که هنوز فيلمسازي چون او و لوچ وجود دارند. کارگردان هايي که سال ها بعد فيلم هاي شان به مثاب سندي از زمانه ما ارزيابي خواهد شد. يک قلب قوي از منظر سينمايي همچون فيلمهاي قبلي وينترباتم ساختاري ميان مستند و داستاني دارد. و هر چند ستاره اي چون آنجلينا جولي را در نقش اصلي به خدمت گرفته، نتوانسته بيش از نصف هزينه توليد خود را به دست آورد. اما اين واقعه از ارزش هاي اين فيلم بشر دوستانه که در ستايش از شهامت يک زن خبرنگار و شوهر مقتولش ساخته شده، کم نمي کند. اميدوارم جزو کساني باشيد که با ديدن اين فيلم ادامه کار امثال وينترباتم و ساخته شدن فيلم هاي جدي و هوشمندانه را تضمين کنيد!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 10:17 |

ساعت شلوغي ٣ Rush Hour 3

کارگردان: برت راتنر. فيلمنامه: جف ناتانسون بر اساس شخصيت هاي خلق شده توسط راس لامانا. موسيقي: لالو شيفرين. مدير فيلمبرداري: جي. مايکل مورو. تدوين: مارک هلفريش، بيلي وبر، دان زيمرمن. طراح صحنه: اد ورو.
بازيگران: جکي چان[سر بازرس لي]، کريس تاکر[کارآگاه جيمز کارتر]، هيرويوکي سانادا[کنجي]، يوکي کودو\دراگون ليدي]، مکس فون سيدو[واردن رينارد]، ايوان آتال[جورج]، نئومي لنوآر[ژنويو]، جينگچو ژانگ[سو يانگ]، تساي ما[سفير هان]، رومن پولانسکي[کارآگاه روي]. ٩٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني که بايد ببينيد از مراسم MTV، نامزد جايزه بهترين فيلم تابستاني- کمدي/اکشن از مراسم انتخاب نوجوانان.

سر بازرس لي که براي محافظت از سفير هان در کنفرانس مبارزه با جنايت سازمان يافته حضور يافته، شاهد ترور نافرجام وي مي شود. لي در تعقيب ضارب هان وي را در کوچه اي به دام مي اندازد، اما سر رسيدن کارآگاه جيمز کارتر و دو دلي خود وي سبب فرار وي مي شود. کارتر و لي در بيمارستان به دختر سفير هان قول مي دهند تا ضارب را که يقيناً از سوي سنديکاي جنايتکاران مامور قتل سفير بوده، دستگير کنند. آن دو در تعقيب سر نخ هايي که پيدا کرده اند، به پاريس مي روند. اما به محض ورود از سوي کارآگاه فرانسوي به نام روي مورد اذيت و توهين قرار مي گيرند. ولي بعد با جورج- راننده تاکسي- آشنا مي شوند که کمک زيادي به آن دو در تعقيب جنايتکاران مي کند. لي و کارتر پس از درگيري هاي فراوان موفق مي شوند تا کنجي- ضارب هان- را به دام بيندازند. کسي که در واقع برادر طرد شده لي است و سرانجام نيز کشته مي شود. اما سر نخ همه اين حوادث در دست کس ديگري است. فردي که با سفير هان نيز ارتباط نزديکي دارد و حال اختيار زندگي دختر هان را نيز به دست گرفته است....

٩ سال قبل بود که زوج کارآگاه جيمز کارتر و سر بازرس لي در ساعت شلوغي به تماشاگران معرفي شد. زوجي که خيلي زود مورد پسند و استقبال قرار گرفت و سه سال بعد دومين قسمت ماجراهاي اين دو نفر به نمايش در آمد. اما موفيت مادي آن باعث نشد تا قسمت سوم بلافاصله توليد شود و ميان دو فيلم آخر ٦ سال وقفه افتاد. وقفه اي که به نظر من واقعه اي نيکو بود. چون باعث شد تا فيلمنامه نويسان قسمت اول و دوم که ترفند اصلي شان قرار دادن دو کارآگاه خارجي در کشوري غريب بود، به سراغ ابداع راه هاي تازه اي بروند. به عنوان يک ستايش کننده جکي چان و فرمول يک سان-اما موفق فيلم هاي وي- که آن را به شدت اخلاقي و سالم مي دانم، اعلام مي کنم قسمت سوم با وجود پا به سن گذاشتن جکي چان عزيز از دو قسمت قبلي بهتر است! و خوشحالم که تهيه کنندگان مجموعه تصميم خود مبني بر ساخت همزمان قسمت هاي سوم و چهارم راعملي نکردند. برت راتنر کارگردان فيلم سهمي عمده در توفيق اين مجموعه دارد و اين بار نيز کوشيد تا از استيون سيگال، ژان کلود وندام، گونگ لي و آيشاواريا راي استفاده کند. اما بي اغراق بايد گفت بدون اين آدم ها نيز فيلمش بسيار ديدني است. البته حضور کساني چون مکس فون سيدو و رومن پولانسکي[دومين فيلم امريکايي اش در طول ٣٣ سال گذشت-محله چيني ها] نيز براي دوستدارن شان غنيمت است. اما کسي که توانسته در خوش بدرخشد ايوان آتال بازيگر و کارگردان اسرائيلي تبار فرانسوي[که براي فيلم Un monde sans pitié اريک روشان جايزه سزار را گرفت] است.

برت راتنر متولد ١٩٦٩ ساحل ميامي و از تجاري سازان خوش قريحه تلويزيون و سينماي آمريکاست. او براي ساخت ساعت شلوغي ٣ مبلغي معادل هفت و نيم ميليون دلار از بودجه ١٤٠ ميلوني فيلم را دريافت کرده است. بدون شک جدا از توانايي هاي جکي چان و کمي تا قسمتي کريس تاکر سهم مهمي از موفقيت ساعت شلوغي مديون جف ناتانسون-فيلمنامه نويس- است که شوخي هاي کلامي دلچسبي[به غير از مورد شوخي با اسامي چيني مثل Yuو Mi] را در دل حوادث فيلم جا داده است. مثل:
ژنويو: من دختر بدي هستم!
کارتر: هاله لويا(خدايا شکرت)!
يا
کارتر: يالا، ببر کمين کرده! اژدها را مخفي نکن!
و
جورج- يا همان ژرژ-: حقيقت اينه که من يک شوفر تاکسي هستم. نه بيشتر. اين سرنوشت منه. من هيچ وقت نمي تونم بفهمم آمريکايي بودن يعني چي، هيچ وقت نمي توانم بفهمم آدم کشي بدون دليل چه مزه اي دارد!

فکر مي کنم اين دلايلي که شمردم براي ديدن ساعت شلوغي ٣ کافي است. البته اگر به نظر شما اين طور نيست مي توانيد با رفتن و ديدن آن دلايل بيشتري براي تماشاي دوباره آن براي من فراهم کنيد!

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 18:14 |

جنگ War

کارگردان: فيليپ جي. اتوول. فيلمنامه: لي آنتوني اسميت، گريگوري جي. برادلي. موسيقي: برايان تيلر. مدير فيلمبرداري: پي ير مورل. تدوين: اسکات ريختر. طراح صحنه: کريس اگوست. بازيگران: جت لي[روگ]، جيسون استيهم[جک کرافورد]، جان لون[چانگ]، ديون آئوکيخکيرا]، لويس گازمن[بني]، سائول روبينک\دکتر شرمن]، ريو ايشيباشي[شيرو]، آندرئا راس[جني کرافورد]، ماتيو سنت پاتريک[ويک]، سونگ کانگ[گويي]، نادين ولازکز[ماريا]. ١٠٣ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ امريکا. نام ديگر: Rogue، Rogue Assassin.

جک کرافورد مامور FBI بعد از کشته شدن همکارش تام واين و خانواده اش به دست بدنام ترين قاتل دنياي تبهکاران آسيا به نام روگ، قسم مي خورد تا انتقام قتل وي را بگيرد. اما روگ ناگهان ناپديدي مي شود. سه سال بعد نشانه هايي از بازگشت روگ در صحنه يک جنايت يافت مي شود. بعد از به سرقت رفتن کارواني متعلق به تبهکاران جنگي خونين ميان مافياي چين به سرکردگي چانگ و ياکوزاهاي ژاپني به رياست شيرو آغاز مي شود. جک که تشنه انتقام است، يقين دارد که روگ نيز در اين وقايع دست دارد. جک و همکارانش هر دو گروه را تحت نظر گرفته اند و به زودي کشف مي کنند که روگ در کنار چانگ قرار دارد. اما بعد از کشته شدن چانگ سر و کله ارباب شيرو و دخترش در آمريکا ظاهر مي شود. معلوم مي شود که روگاز سوي وي ماموريت داشته تا گروه رقيب را نابود کند. اما اينک خود نيز بايد کشته شود، چون به دستور کارفمايش مبني بر قتل همسر و دختر چانگ عمل نکرده است. روگ موفق مي شود تا از چنگ آدم کش هاي شيرو نجات پيدا کند، ولي حال جک در انتظار اوست تا دستگيرش کند. غافل از اين که روگ واقعي چند سال قبل مرده است...

چرا بايد ديد؟

اکران همزمان دو پديده آسياي [يا بهتر است بگوييم چيني] براي علاقمندان شان فرصتي مغتنم است تا تابستان امسال را با دلي خوش و سري گرم به پايان برسانند. البته جت لي نماينده جدي و کم حرف سينماي چيني است که به سينماي آمريکا منتقل شده و به اندازه جکي چان محبوبيت عام ندارد. دوستداران او بيشتر کساني هستند که سال ها قبل به بروس لي و بعدها مقلدان وي دل باخته بودند. يعني طرفدارن سينماي هنرهاي رزمي که در به عنوان يکي از شاخه هاي گونه اکشن و مهيج مي تواند مورد توجه قرار بگيرد. جنگ آخرين نمونه اين سينما و محصولي ٢٥ ميليون دلاري به کارگرداني فيليپ جي. اتوول است که يقين دارم براي هيچ کدام از ما نام آشنايي نيست. کسي که در کارنامه اش يکي دو فيلم تلويزيوني و شش کار ويديويي دارد و جنگ اولين فيلم بلند وي به شمار مي رود.

اما جنگ به جز طرفداران جت لي عامل جذاب ديگري نيز دارد: جيسن استيهم، چهره تازه سينماي اکشن....
اگر به تماشاي يک مسابقه مشت زني برويد، انتظار طبيعي شما چه خواهد بود؟ بديهي است ورود دو طرف به رينگ و به نمايش گذاشتن ضربات و ترفندهاي بديع... جنگ از چنين منظري بسيار قانع کننده است. طرفين درگير-ژاپني ها و چيني ها- در به نمايش گذاشتن توان خود کوتاهي نمي کنند. فيلمنامه نويس ها نيز که داستان داشيل همت[محصول سرخ] و برگردان ژاپني اش يوجيمبو را سرمشق خود قرار داده اند، ان را تبديل به مکانيسم خلق هيجان و خونخواهي مي کنند. البته پيچ نهايي قصه نيز وجود دارد که همه معادلات را بر هم خواهد ريخت و غافلگيري مد روز اين گونه فيلم ها را به بيننده عرضه خواهد کرد. يعني همان گونه که در پوستر هاي فيلم وجود دارد و آن را به مثابه يک مسابقه مشت زني ميان روگ و کرافورد عرضه مي کند. جنگ وامدار صادق اکشن هاي دهه ١٩٨٠ است و کوشيده تا نمونه مناسبي براي امروز فراهم کند. کم و بيش نيز موفق بوده و ساختار ويديوکليپ گونه آن مي تواند براي تماشاگر امروزي مشتاق سرعت بسيار جذاب باشد. چيزي که فروش ١٧ ميليون دلاري جنگ در دو هفته اول نمايش اش تاييد کننده آن است. اگر نيازمند هيجان و اندکي عمل گرايي در مقابله با خشونت هستيد-پيام جورج بوشي سازندگان فيلم را فراموش نکنيد-، به [تماشاي] جنگ برويد!

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه ششم مرداد 1386 و ساعت 18:7 |

کارگردان:لي تاماهوري. فيلمنامه: گري گلدمن، جاناتان هنسلي، پل برنباوم بر اساس داستان The Golden Man اثر فيلپ کي. ديک. موسيقي: مارک ايشام. مدير فيلمبرداري: ديويد تاترسال. تدوين: کريستين چيمين. طراح صحنه: ويليام سندل. بازيگران: نيکلاس کيج[کريس جانسون]، جولين مور[کالي فريس]، جسيکا بيل[ليز]، تامس کرتشمان[آقاي اسميت]، تروي کيتلز[کاوانا]، خوزه زونيگا[روي بال]، جيم بيور[ويزدام]. ٩٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا.

کريس جانسون صاحب توانايي شگرفي است، اما به خاطر داشتن همين ويژگي همچون فراري ها زندگي سختي را مي گذراند. او قادر به ديدن حوادثي است که دقايقي بعد رخ خواهد داد، از اين رو ماموران دولت به دنبال او هستند تا از توانايي کريس استفاده کنند. اما کريس شغلي کوچک به عنوان شعبده باز در لاس وگاس پيشه خود کرده و تصميم دارد تا از چنگ آنها فرار کند. کريس از توانايي خود سر ميزهاي قمار براي برد بيشتر استفاده مي کند و همين امر باعث مي شود رد پاي او توسط کالي فريس، مامور دولت کشف شود. کالي مي خواهد براي يافتن محل بمب هسته اي که قرار است به زودي در لس آنجلس منفجر شود، از کريس استفاده کند. اما کريس از چنگ او مي گريزد. در حين فرار با دختري به نام ليز آشنا مي شود و در مي يابد عشق حقيقي خود را يافته است. تروريست ها نيز که پي به وجود کريس برده و او را خطري بالقوه براي خود مي دانند، تصميم به کشتن او گرفته اند...

فيليپ کي. ديک از نويسندگاني است که داستان هاي علمي تخيلي اش الهام بخش کارگردان هاي بسياري بوده و منجر به خلق فيلم هاي ماندگاري از قبيل بليد رانر، يادآوري کامل، گزارش اقليت و پويش در تاريکي شده است. او در کنار ري برادبري، ايزاک آسيموف و رابرت هينلين از نام هاي برتر داستان هاي علمي تخيلي مدرن به شمار مي رود و نويسنده اي است که برگردان سينمايي داستان هايش کار ساده اي نيست.ديک نويسنده اي راديکال، انسان گرا و اصيل است که تنها به کاوش در پيامدهاي فيزيکي تکنولوژي بسنده نمي کند، بلکه ابعاد فلسفي اين پيامدها را نيز در نظر مي گيرد. از اين داستان هاي وي بر اصل پيشگيري تکيه دارد و گاه همچون گزارش اقليت مخاطرات و راه يابي فساد در امر پيشگيري را نيز هدف مي گيرد. بعد آخرين اقتباس از داستان هاي اوست که با سرمايه اي ٧٠ ميليون دلاري توسط يکي از زبردست ترين کارگردانهاي هاليوود به فيلم برگردانده شده است.

لي تاماهوري متولد ١٩٥٠ ولمينگتون، نيوزيلند تجربه اي طولاني و موفق در ساختن فيلم هاي تبليغاتي و تلويزيوني به مدت يک دهه داد. اولين فيلمش Once Were Warriors در ١٩٩٤ جوايز زيادي از جشنواره هاي معتبر براي او به ارمغان آورد. فيلم دوم او Mulholland Falls يک درام جنايي خوش ساخت بود که در ميانه دهه ١٩٩٠ او را به عنوان کارگرداني قابل اعتماد به تهيه کنندگان هاليوود شناساند. اما سومين فيلمش مرز نتوانست اقبال مالي چنداني کسب کند و ناچار چهار سال براي ساختن فيلم بعدي صبر کرد. عنکبوتي آمد بازگشت دوباره و موفقيت آميز تاماهوري به صحنه بود که او را تا کارگرداني فيلمي از مجموعه باند به نام روزي ديگر بمير رساند. اما xXx: State of the Union نيز با وجود بودجه اي ٨٧ ميليون دلاري نتوانست توقع سرمايه گذاران را برآورده کند و اينک بعد از دو سال تاماهوري با فيلم ديگري بازگشته که هنرپيشه پر کار و پولساز امروز سينماي آمريکا نقش اصلي آن را بازي مي کند.

 

اين يک اصل بديهي است که سينماي هاليوود تا زماني که شيره جان چيزهايي را که در اختيارش گذاشته مي شوند، به تمامي مکيده نباشد از آن دست بردار نيست. قصه هاي ديک نيز در حال حاضر در زمره همين چيزها هستند و بعد با وجود کارگرداني خوبي تاماهوري ثابت کننده اين ادعا است که با چه بي مبالاتي دستاورد ديک تبديل به يک اکشن صرف شده است.

فيلم روي بي علاقگي کريس در همکاري با مامورين دولتي توقف چنداني نمي کند و بيشتر به نمايش فرارهاي پر زرق و برق و چشمگير او که توجه هر پليسي را جلب مي کند، دلخوش است. از طرف ديگر به نظر مي رسد با وجود مامورين باهوشي چون کالي فريس، ضرورت استفاده از توانايي غير عادي کريس متنفي است. اما توجه به اين مسائل تماشاگر را از پيگيري قصه باز مي دارد، پس منطق را فراموش مي کنيم و به تعقيب حوادث عاري از هوشمندي ادامه مي دهيم. فقط کافي است به شباهت هاي انکار ناپذير بعد با پيرنگ داستاني فيلم Deja Vu که به تازگي اکران شد، توجه کنيد تا برتري دومي را دريابيد. Deja Vu در کنار نمايش ناتواني قهرمانان داستان در پيشگيري از وقوع حوادث و نبود نيروهاي غير عادي در نزد آنان بر اعتماد يکسويه مامورين دولت به توانايي دستگاه هاي پيشرفته نگاهي کم و بيش انتقادي داشت، اما بعد قصه ديک را گرفته و آن را به فيلمي براي نمايش قهرماني هاي نيکلاس کيج تبديل کرده است. بازيگري که بعد از حضور در فيلم هاي معتبري چون ترک لاس وگاس، رد راک وست و.... تصميم گرفت تا به بازيگر فيلم هاي اکشن و تجاري تبديل شود و چند سالي است تلاش مي کند تا اين موقعيت را حفظ کند. شخصاً ترجيح مي دهم او را در فيلم هايي مانند Adaptation ببينم و تا Ghost Rider!

اين گفته ها درباره جولين مور نيز صدق مي کند که از بازيگران خوب روزگار ماست و نيازي به حضور در پروژه هايي اين چنيني ندارد و تاسف و افسوس بر تاماهوري که از راه خود در فيلم هاي اولش بسيار دور شده است. هفته هاي بعد فيلم هاي خوبي اکران خواهد شد، اما تا آن روز مي توانيد از اين پروسه تبديل طلا به مس ديدن کنيد. بعد در حکم يک تفريح ارزان قيمت چيز بدي نيست، مشروط به آن که توقع تفکر و هوشمندي از آن نداشته باشيد!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:57 |

 کارگردان : Stephen Hopkins
نويسنده : Carey W. Hayes, Chad Hayes
بازيگران : Hilary Swank, David Morrissey, Idris Elba, AnnaSophia Robb, Stephen Rea
مدت 96 دقيقه


خلاصه فیلم : کاترین وینتر متخصص توجیه علمی پدیده های غیر طبیعی و ناشناخته و استاد دانشگاه است که قبلاً یک مبلغ متعصب مسیحی بوده اما پس از از کشته شدن همسر و فرزندش ایمان خود را نسبت به دین از دست داده و زندگی اش را صرف مبارزه با خرافات مذهبی کرده است . در ادامه مردی به اسم داگ که در یک شهر کوچک معلم مدرسه است به کارتین اطلاع می دهد که آب رودخانه ای که از کنار شهرشان می گذرد بتازگی به رنگ قرمز درآمده و مردم شهر که مذهبی هستند این را نشانه ای از انتقام الهی می دانند و این را به خانواده فقیری که در کنار رودخانه ساکن هستند نسبت می دهند . کارتین عازم آن شهر می شود تا این راز را کشف کند و در آنجا با حوادث و اتفاقات عجیب دیگری روبرو می شود از جمله سقوط قورباغه ها از آسمان ، هجوم ملخ ها به شهر و حضور دخترکی اسرارآمیز در شهر .

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه پانزدهم تیر 1386 و ساعت 12:48 |

کارگردان : D.J. Caruso
نويسنده : Christopher Landon, Carl Ellsworth
بازيگران : Shia LaBeouf, David Morse, Sarah Roemer, Carrie-Anne Moss, Aaron Yoo
مدت 104 دقيقه


خلاصه فیلم : کال جوانی مودب است که یکروز که همراه پدرش به ماهیگیری می رود در راه بازگشت دچار با اوتمبیل شان تصادف کرده و پدر کال کشته می شود . یکسال بعد او تبدیل به جوانی عصبی و بدخلق شده است که یکروز سر کلاس یکی از معلمانش را کتک می زند . او بخاطر اینکار در دادگاه محاکمه شده و جریمه او اینست که به مدت سه ماه در خانه شان زندانی باشد و یک وسیله الکتریکی نیز به پای او بسته می شود تا زمانیکه او بیشتر از پنجاه متر از خانه شان دور شود پلیس از این موضوع مطلع شود . کال مجبور به اقامت در خانه می شود و چون مادرش تمام سرگرمی های او را نیز ممنوع کرده  تصمیم می گیرد با دوربین خانه همسایه ها را دید بزند و یکی از دوستانش به اسم رونی نیز او را همراهی می کند . از بین همسایه ها مردی ترسناک و عجیب به اسم ترنر توجه او را جلب می کند . در همین حین او با دختر یکی از همسایه ها به اسم اشلی نیز دوست می شود و بهمراه او و رونی متوجه می شوند که قتلهای زنجیره ای و ناپدید شده چند نفر که اخیراً در خبرها آمده زیر سر ترنر است و بنابراین آنها تصمیم می گیرند هر طور شده سر از کار او در آورند .

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 12:41 |

کارگردان : Will Speck, Josh Gordon
نويسنده : Jeff Cox, Craig Cox, John Altschuler, David Krinsky
بازيگران : Will Ferrell, Jon Heder, Will Arnett, Amy Poehler, William Fichtner, Jenna Fischer, Romany Malco, Nick Swardson-مدت 93 دقيقه


خلاصه فیلم : چز قهرمان اسکیت سواری روی یخ است که رقیب سرسختی به اسم جیمی دارد . چز فردی لاابالی و بی ادب است اما جیمی برخلاف او جوانی مودب و خوش اخلاق می باشد . در ادامه در جریان یک مسابقه جهانی اسکیت که آنها برای کسب مدال طلا با هم رقابت می کنند با یکدیگر درگیر شده و فدراسیون جهانی آنها را برای همیشه از شرکت در مسابقات انفرادی اسکیت روی یخ محروم می کند . چند سال بعد مربی آنها پیشنهاد جالب و عجیبی به آندو می دهد و آن اینکه آنها بعنوان یک زوج اسکیت سوار مرد در مسابقاتی شرکت کنند که مخصوص زوجهای مرد و زن است . آنها این پیشنهاد را پذیرفته و چون هر دو مرد هستند توانایی بیشتری نسبت به رقبا دارند و این باعث می شوند قهرمان های کنونی این رشته یعنی استرانتز و فیرچایلدون تصمیم بگیرند هر طور شده شر آنها را کم کنند .

 

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 16:52 |

کارگردان : Antoine Fuqua
نويسنده : Jonathan Lemkin
بازيگران : Mark Wahlberg, Michael Peña, Danny Glover, Kate Mara, Elias Koteas, Rhona Mitra, Rade Sherbedgia, Ned Beatty
نوع فيلم : اکشن ، درام ، هیجانی - مدت 124 دقيقه


خلاصه فیلم : بابی اسواگر یکی از بهترین تیراندازان ارتش آمریکاست که پس از انجام یک ماموریت در کشور اتیوپی بازنشسته می شود و زندگی آرامی را آغاز می کند . اما در ادامه سرهنگ جانسن به او خبر می دهد که فردی قصد دارد بزودی رئیس جمهور را ترور کند و او بایستی این قضیه را بررسی کرده و نقشه ترور را خنثی نماید . بابی این ماموریت را پذیرفته و عازم فیلادلفیا می شود تا جان رئیس جمهور را نجات دهد اما کمی بعد پی می برد عده ای برای او پاپوش درست کرده اند و او به جرم اقدام برای ترور رئیس جمهور تحت تعقیب پلیس قرار می گیرد . حال بابی بایستی علاوه بر فرار از چنگ ماموران ، عوامل توطئه گر را به کمک دو تن از دوستانش سارا و نیک پیدا کرده و نقشه آنها را افشا کند .


 

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 و ساعت 12:31 |

عطر: داستان يک قاتل Perfume The Story of a Murderer

کارگردان: تام تيکوير. فيلمنامه: اندرو بيرکين، برنارد آيشينگر، تام تيکوير بر اساس داستاني از پاتريک ساسکيند. موسيقي: رينهولد هايل، جاني کليمک، تام تايگوير. مدير فيلمبرداري: فرانک گرايبه. تدوين: الکساندر برنر. طراح صحنه: اولي هانيش. بازيگران: بن وايشاو[ژان باتيست گرونويي]، داستين هافمن[جوزپه بالديني]، آلن ريکمن[ريشيس]، ريچل هرد-وود[لورا]، جان هرت[راوي]. ١٤٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، فرانسه، اسپانيا. نامزد پنج جايزه از آکادمي فيلم هاي علمي تخيلي-ترسناک و فانتزي، برنده جايزه بمبي، برنده جايزه بهترين کارگرداني و بهترين طراحي صحنه از جشنواره باواريا، نامزد جايزه بزرگ جشنواره فلاندر، نامزد هشت جايزه از مراسم فيلم آلماني.

ژان باتيست گرونويي که در ميان گنداب هاي پاريس قرن هيجدهم به دنيا آمده، شامه اي بسيار تيز و غير عادي دارد. او دنيا و هر چه در آن است را از طريق شامه خود مي شناسد. او که بلافاصله پس از تولد مادر خود را از دست داده، در کنار کودکان سر راهي بزرگ شده و در نوجواني به دباغي خشن فروخته مي شود. آشنايي ژان باتيست با دختري زيبا و کشتن وي باعث مي شود تا وي براي يادگيري فون حفظ بو خود را به عطرسازي مشهور به نام بالديني نزديک کند. بالديني او را از دباغ مي خرد، چون به شامه وي براي ساخت عطرهاي تازه نياز دارد. اما بعد از مدتي کوتاه که براي بالديني موفقيت دوباره و پول به همراه دارد، ژان باتيست از يافتن آن چه که به دنبالش بوده نا اميد شده و بالديني را ترک مي کند. بالديني نيز مانند زني که او را بزرگ کرده و دباغ خشن، بعد از رفتن ژان باتيست بر اثر سانحه اي مي ميرد. ژان باتيست که براي حفظ بوهاي مورد نظرش حاضر به انجام هر کاري، حتي جنايت است، پس از استخدام در کارگاه گلاب گيري راهي براي حفظ بوي خوش بدن زنان يافتهو شروع به شکار زن ها و استخراج رايحه خوش تن آنان مي کند. به نظر مي رسد آشنايي تصادفي وي با دختر رييسش آتش عشق را نزد وي روشن کرده باشد، اما در حقيقت اين دختر زيبا آخرين شکار او و سخت ترين آنهاست چون پدر ثروتمند و متنفذش قصد دارد تا به هر طريقي که شده، او را از دسترس قاتل سريالي ناشناس دور نگاه دارد. از طرف ديگر، ژان باتيست که دريافته دليل ناديده گرفتن وي از سوي همه مردم فقدان بو است، قصد دارد تا بعد از دوازدهمين و آخرين شکار خود، عطر ابداعي اش را وسيله دوست داشته شدن خود توسط ديگران کند...

برگردان ٦٥ ميليون دلاري تام تيکوير[کارگردان بدو لولا، بدو] از داستان پر فروش پاتريک ساسکيند که سال ها به عنوان يکي از سخت ترين داستان ها براي تبديل شدن به فيلم نام گرفته بود، از هر نظر يک سوژه جنجالي، پر مخاطره و کنجکاوي بر انگيز است. اين کتاب که سال ها قبل به فارسي ترجمه و به شکلي بديع چاپخش شد[با مرکبي مخصوص که بويي خاص از خود متصاعد مي کرد] زندگي نامه يک نابغه-چه از نظر جنايت و چه از نظر شناخت بوها- است. اما او زندگي اش را فاقد معنا مي داند، چون خودش هيچ بويي ندارد. او براي جبران اين کمبود دست به شکار دختران باکره زده و با روش ابداعي خود بوي تن آنها را استخراج مي کند، ولي اين روش پاياني تراژيک براي وي رقم مي زند. داستان ساسکيند که در دو دهه گذشته به جواب اروپايي ها به رئاليسم جادويي آمريکاي لاتين لقب گرفته بود، پس از سال ها امتناع نويسنده از فروش حقوق سينمايي آن به قيمت ده ميليون يورو در سال ٢٠٠١ به برنارد آيشينگر واگذار شد. او نيز بعد از کنار گذاشته شدن ريدلي اسکات و تيم برتون، مارتين اسکورسيزي و ميلوش فورمن از پروژه به فيلمساز با استعداد هموطنش پناه برد و حاصل کار گران قيمت ترين فيلم تاريخ سينماي آلمان با فروشي تاسف انگيز – تا اين لحظه- است.

تام تيکوير[تلفظ صحيح نام وي Tick-verاست] متولد ١٩٦٥ در سال ١٩٩٧ با فيلم زمستان خواب ها شناخته و يک سال بعد با فيلم بدو لولا، بدو به شهرتي جهاني دست يافت. همکاري طولاني مدت وي با فرانکا پوتنت براي هر دو طرف قرين موفقيت بود و راه پوتنت را براي حضور در محصولات بين المللي فراهم کرد. اما در فاصله شش سال گذشته و جدايي اين دو پس از فيلم شاهزاده و جنگجو، هيچ کدام در اندازه کارهاي قبلي خود ظاهر نشدند. تيکوير در آخرين فيلم خود کوشيده تا آن گونه که لايق نام و کارنامه خويش است، اثري قابل قبول ارائه کند و توفيقي نسبي نيز يافته، اما مقايسه گريزناپذير دو مديوم متفاوت[ادبيات و سينما] پس از تماشاي يک برگردان ادبي منتقد و تماشاگر را به يک نتيجه واحد مي رساند: بوي اين اقتباس پريده است!

شادي اين قضاوت عادلانه نباشد، چون بازيگري و طراحي صحنه فيلم و حتي روايت خالي از نقص است. اما به يک دليل ساده انتظار خواننده کتاب کاملاً برآورده نمي کند. بيهوده نبود که کوبريک اين داستان را غير قابل فيلم شدن مي دانست، چون دنياي خلق شده توسط ساسکيند به وسيله کلمات مغز خواننده را در آفرينش آن دنيا با خود همراه و شريک مي کرد، ولي تصاوير ثابت تبت شده توسط تيکوير وي را با دنيايي روبرو مي کند که چالشي فکري را براي او به ارمغان نمي آورد.

با اين وجود تکليف چيست؟ اعتراف مي کنم اولين بار نيست بعد از تماشاي يک برگردان سينمايي از اثري ادبي دچار سرخوردگي شده ام. شايد تصادفي باشد که يکي از اين دفعات تماشاي نام گل سرخ بود که همين جناب آيشينگر تهيه کنندگي اش را بر عهده داشت. با اين حال چون از تماشاي زمستان خواب ها، بدو لولا بدو، شاهزاده و جنگجو و بهشت خاطره خوشي داشتم، کنجکاوي ام درباره کار تيکوير باعث شد که به تماشا عطر بنشينم. البته چندان پشيمان هم نيستم و فکر مي کنم شما هم دچار چنين احساسي شويد! براي کساني که فکر مي کنند با گفتن اين حرف ها ادبيات را به سينما ترجيح داده ام، سخني دارم: چند نويسنده در جهان ادبيات مي شناسيد که بتوانند کتاب هايي به قدرت فيلم هاي جاده مالهالند يا بزرگراه گمشده بنويسند؟

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 14:4 |

شبح موتورسوار Ghost Rider
نويسنده و کارگردان: مارک استيون جانسون. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: راسل بويد. تدوين: ريچارد فرانسيس بويد. طراح صحنه: کرک ام. پتروچلي. بازيگران: نيکلاس کيج[جاني بليز/ گوست رايدر]، اوا مندس[روکسان سيمپسون]، وس بنتلي[بلک هارت]، پيتر فاندا[مفيستافلس]، دونال لاگ]مک]، سام اليوت[نگهبان گورستان]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٧ آمريکا. نام ديگر: Spirited.
جاني بليز به همراه پدرش با نمايش کارهاي خارق العاده توسط موتورسيکلت روزگار مي گذرانند. تا اين که يک روز براي رهايي پدرش از چنگال بيماري مهلکي دست به معامله با مفيستوفلس[شيطان] مي زند. اين معامله ناعادلانه که با مرگ پدر و از دست دادن محبوبش روکسان پايان مي يابد، تمامي زندگي او را تحت تاثير خود قرار مي دهد. مرگ از او گريزان است و انجام نمايش هاي مگ اور هر لحظه بر شهرت او مي افزايد. اما اين شهرت و پول همراه آن نتوانسته براي لحظه اي او را شاد کرده يا عشق روکسان را از خاطر وي پاک کند. سال ها مي گذرد و يک روز جاني بار ديگر با روکسان که اينک گزارشگر تلويزيون شده، رو در رو مي شود. همزمان فرزند مفيستوفلس به نام بلک هارت عصيان مي کند و خواستار فرمانروايي پدر مي شود. مفيستوفلس به جاني پيشنهاد مي کند اگر بلک هارت را شکست دهد، قرارداد را لغو و او را آزاد خواهد کرد. جاني مي پذيرد و براي انجام اين کار شب ها تبديل به شبحي موتورسوار مي شود، چون تصميم دارد اين بار به هر قيمتي شده روکسان را از دست ندهد...

يکي ديگر از قصه هاي مصور مشهور و محبوب مارول که توسط کارگردان يکي ديگر از همين قصه ها [Daredevil]به روي پرده سينما راه يافته است. مارک استيون جانسون متولد ١٩٦٤ مينه سوتا در ١٩٩٨ با فيلم سايمون بيرچ شروع به فيلمسازي کرد و گوست رايدر سومين فيلم اوست. نيکلاس کيج که نقش اصلي اين برگردان ابلهانه از فاوست گوته را بر عهده دارد، در يکي از بدترين نقش هاي تمامي زندگي هنري خو-بعد از مرد حصيري- ظاهر شده و به نظر مي رسد که به شدت در حال از دست دادن جايگاه و مرتبت هنري خويش است. کسي که با غرور و پشتکاري مثال زدني بدون استفاده از نفوذ عمويي چون کاپولا توانست در فيلم هاي مستقل يا کم خرج و جدي هاليوودي جايگاهي شايسته براي خود فراهم کند، اينک به خاطر مشتي دلار در سراشيبي سقوط قرار گرفته است. يقيناً بازي در چنين نقشي چالشي براي او به دنبال نداشته، اما براي تهيه کنندگان فيلم سرمايه خوبي فراهم کرده تا بودجه ١٢٠ ميلون دلاري خود را با فراغ خاطر بازگردانند.

قهرماني که کيج و مارک استيون جانسون عرضه مي کنند بر خلاف قهرمان گوته نه از روي حرص و طمع، بلکه از روي علاقه به پدر روحش را به شيطان واگذار مي کند و قرار است همين اتفاق شکل دهنده اين شخصيت بوده و چهره هيولاوش او را در صحنه هاي قلع و قمع افراد بلک هارت دوست داشتني کند. او يک قهرمان محبوب آمريکايي است![قابل توجه منتقداني که ريخت شناسي قهرمانان سينماي آمريکا برايشان جدي است]

فکر مي کنم با ساخته شدن اين فيلم زمان صحبت جدي پيرامون قصه هاي مصور مارول و مشابه ان فرا رسيده است. امروز با انتشار مجلاتي چون فانتاگرافيکز در آمريکاي شمالي توسط انتشاراتي هاي مستقل يا نمونه هاي استادانه ان که در شرق و به خصوص ژاپن منتشر مي شود، کمتر کسي-لااقل در ميان خوانندگان بزرگسال- به قهرمانان مارول توجهي نشان بدهد. به همين دليل مارول و انتشاراتي هاي بزرگ ديگر که متوجه اين قضيه هستند با دست اندازي به فرمول هاي تازه در صدد سر پا نگه داشتن قهرمان هاي مخصوصاً محبوب هاي شان هستند. يکي از دم دست ترين راه ها برگردان سينمايي آنهاست که يکي بعد از ديگري سر از سالن هاي سينما در مي آورند تا از اين راه چند صباحي بيشتر در ذهن نوجوانان زنده بمانند. هاليوود نيز کم کم در حال تبديل شدن به مارول وود است. اما در چنين وضعيتي انتخاب يکي از پرفروش ترين قصه ها که در دستان نويسندگاني چون گرت پريچر با مجلدات تازه اش توانسته مشتريان تازه اي براي مارول فرهم کند، کاري نسنجيده است که با سپردن سکان هدايت آن به دست کارگرداني که در تجربه قبلي خود براي برگردان قصه مصور ديگري چندان توفيقي نداشته، لگد به بخت خود زدن است. تنها نقاط قوت فيلم پيتر فاندا در نقش مفيستوفلس و سام اليوت هستند که زمان زيادي را به خود اختصاص نمي دهند.
گوست رايدر در مقايسه با بتمن اغاز مي کند يا هالک فيلمي متوسط يا بهتر بگوييم يک شکست آبرومندانه است که دليل زمين خوردن اش فيلمنامه ضعيف و انتخاب غلط بازيگران و از طرفي نبود عمق در قصه و پرداخته نشدن شخصيت ها توسط کارگردان است. دست انداختن کارگردان و فيلمنامه نويس به قصه جاوداني فاوست هم آنها را نجات نمي دهند و حتي سبب حيرت تماشاگر نوجوان هم مي شود!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 و ساعت 22:34 |

ظهور هانيبال Hanibal Rising

کارگردان: پيتر وبر. فيلمنامه: تامس هريس بر اساس داستاني از خودش. موسيقي: ايلن اشکري، شيگرو اومه باياشي. مدير فيلمبرداري: بن ديويس. تدوين: والريو بونللي، پيترو اسکاليا. طراح صحنه: الن استارسکي. بازيگران: گاسپار اولييل[هانيبال لکتر]، گونگ لي[بانو موراساکي]، رايس ايفانس[گروتاس]، دومينيک وست[بازرس پوپيل]، کوين مک کيد[پتراس کولناس]، ريچارد برک[انريکاس دورتليش]، استيون والترز[ژيگماسميلکو]، ايوان مارويچ[برونياس گرنتز]، شارل ماکوينيون[پل موموند/قصاب]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، انگلستان، آمريکا. نام هاي ديگر: هانيبال ٤، داستان هانيبال لکتر جوان، تغييرات لکتر، هانيبال جوان، هانيبال جوان: پشت نقاب.

سال ١٩٤٤، لتوني. هانيبال و خواهر کوچکش ميشا به شدت به همديگر علاقه دارند. با رسيدن ارتش نازي، پدر و مادر آن دو تصميم به ترک قلعه موروثي و پناه گرفتن در ويلاي جنگي خود مي گيرند. اما نيروهاي نازي و روس همزمان به ويلاي آنها رسيده و بعد از نبردي که به کشته شدن پدر و مادر آنها ختم مي شود، ميشا و هانيبال به چنگ روس ها مي افتند. با درک اين موضوع که آذوقه اي تا فرا رسيدن نيروهاي کمکي روس در کار نيست، سربازان روس ميشا را در برابر چشمان هانيبال کشته و مي خورند. هانيبال تصادفا از چنگ آنها نجات يافته و بعد از جنگ تحت نظر افسران کمونيست در قلعه موروثي خود که به تصرف کمونيست ها در آمده، آموزش مي بيند. اما کابوس قتل خواهر و اروزي انتقام گرفتن از مسببين اين واقعه لحظه اي او را راحت نمي گذارد. يک شب هانيبال بعد از درگيري در مدرسه شبانه روزي مي گريزد و نزد زن عمويش بانو موراساکي پناه مي گيرد. قتل ماهيگيري که به موراساکي اهانت کرده، بازرس پليس را به هانيبال مشکوک مي کند. اما موراساکي که هانيبال را دوست دارد، موجبات خلاصي وي را فراهم مي کند. آن دو بعدها به پاريس مي روند وهانيبال تحصيل در رشته طب را اغاز مي کند. اما هانيبال با يافتن سر نخي از محل زندگي قاتلين خواهرش دست به کار شده و اولين قرباني خويش را باز بدون بر جاي ردپايي شکار مي کند. اما بازرس پليس که کم و بيش به نقش هانيبال در وقوع قتل ها ايمان دارد، دست از تعقيب وي برنمي دارد. هانيبال نيز براي کشتن يکي ديگر از قربانيانش به شوروي رفته و بعد از حذف يکي ديگر از قاتلان به پاريس بازمي گردد. اما غافل از اين که رقبا نيز به وجود او پي برده اند و با دزديدن بانو موراساکي قصد دارند به وي دست يافته و براي هميشه از آتش انتقام وي رهايي يابند....

چهارمين قسمت از ماجراهاي هانيبال لکتر آدمخوار که اين بار نه در زمان حال، بلکه در گذشته رخ مي دهد و قرار است پيشينه پزشکي قابل قبولي براي آدمکشي و آدمخواري اين نابغه جنايت فراهم کند. فيلم همچون ديگر قسمت هاي اين مجموعه بر اساس کتابي به همين نام از تامس هريس[درباره سه مقطع از زندگي هانيبال لکتر از کودکي در لتوني تا نوجواني در انگلستان و جواني در فرانسه و بديهي است قبل از دستگيري توسط ويل گراهام مامور FBI در اژدهاي سرخ] و اين بار با فيلمنامه خود او و بودجه اي ٥٠ ميليون دلاري ساخته شده است.

ظهور هانيبال که تا نيمه ماه مارچ نزديک ٢٨ ميليون دلار عايدي داشته، دومين فيلم بلند يک عاشق سينماست که با اولين فيلم خود- دختري با گوشواره هاي مرواريد- توانست جايزه تماشاگران و هيچکاک طلايي جشنواره دينارد و جايزه C.I.C.A.E. جشنواره سن سباستين را از آن خود کرده و در چندين جشنواره بين المللي ديگر نامزد دريافت جوايز ارزنده اي ديگر شود. دختري با گوشاره مرواريد درامي عاشقانه و بيوگرافيک بود که توانست براي کارگردان و بازيگر نقش اول زن فيلم- اسکارلت جوهانسون- شهرتي بسزا کسب کند. اما به نظر نمي رسد زندگينامه تخيلي لکتر جوان به مثابه يک خونخوار نازنين و قابل عفو براي وبر يا گروه بازيگرانش اعتباري به دنبال داشته باشد. جستجو در ميان ويرانه هاي حکومت اتحاد جماهير شوروي براي يافتن دليلي بر خونخواري لکتر و نوعي انتقام از دشمن ايدئولوژيک سابق نوعي چوب به مرده زدن و قرار دادن فرصت در دستان نويسنده و کارگرداني است که همچون شخصيت اصلي قصه دق دلي خود را خالي کنند. اطمينان دارم که کنجکاوي علاقمندان به سرنوشت اين دکتر خونخوار، که با ساختار خوب سکوت بره ها به شهرت رسيد، دليل اصلي گسب همين مقدار عايدي در گيشه بوده.

يکي از دلايل اصلي عدم توفيق فيلم انتخاب بازيگري به شدت دافعه برانگيز براي بازي در نقش جواني دکتر لکتر است که با يک من سريشم نيز نمي توان آن را به سيماي آنتوني هاپکينز وصل کرد. چال صورت، رفتار عصبي و صورت دراز و کشيده گاسپار اولييل تمامي جذابيت هاي گونگ لي و بازي او را نيز بي رنگ کرده و ادامه اين مجموعه با وي امکان پذير به نظر نمي رسد. از طرف ديگر با وجود اين همه آدمخوار واقعي در زمانه ما-عيدي امين حالا موجود شريفي است- چه به کسي به اين آدمخواران روان پريش و قابل ترحم زاده تخيل نياز دارد؟

با اين حال اگر کنجکاوي امان تان را بريده و مي خواهيد از زندگينامه لکتر مطلع شويد، يا دل تان براي ديدن گونگ لي در محصولي هاليوودي تنگ شده، فرصت را از دست ندهيد. من آن شرط بلاغ بود گفتم!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه پنجم فروردین 1386 و ساعت 15:40 |

زندگي ديگران The Lives of Others

نويسنده و کارگردان: فلوريان هنکل فون دونرسمارک. موسيقي: استفان موچا، گابريل يارد. مدير فيلمبرداري: هاگن بوگدانسکي. تدوين: پاتريشيا رومل. طراح صحنه: سيلکه بوهر. بازيگران: اولريش موهه[سروان گرد ويسلر]، مارتينا گدک[کريستا-ماريا زيلاند]، سباستين کخ[گئورگ درايمان]، اولريش توکور[سرهنگ دوم آنتون گروبيتز]، هانس يوئه بائر[پل هاوزر]، ولکمار کلينرت[آلبرت يرسکا]، ماتياس بره نر[کارل والنر]. ١٣٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان. نامزد اسکار بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/موهه، بهترين کارگرداني و بهترين فيلمنامه از جوايز فيلم باواريا، برنده جايزه بهترين بازيگر/موهه، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم فيلم اروپايي، برنده شش جايزه از مراسم فيلم آلماني، نامزد گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم Guldbagge، برنده جايزه تماشاگران از جشنوراه لوکارنو، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جايزه مردم پسندترين فيلم از جشنواره ونکوور، برنده جايزه تماشاگران جشنواره ورشو و...

آلمان شرقي، اوايل دهه ١٩٨٠. گئورگ درايمان نمايشنامه نويسي موفق است که مدت هاست با هنرپيشه اي زيبا به نام کريستا ماريا زيلاند زندگي مشترکي دارد. کريستا هنرپيشه محبوب مردم و روشنفکران است که اغلب نقش اول نمايش هاي درايمان را نيز بازي مي کند تا اين که يک شب در نمايش افتتاحيه يکي از کارهاي آن دو، توجه وزير فرهنگ به کريستا جلب مي شود. اما کريستا اعتنايي به او نمي کند و همين امر وزير را خشمگين مي سازد. وزير از سرهنگ گروبيتز صاحب منصب اشتازي[سرويس اطلاعاتي آلمان شرقي] مي خواهد تا زندگي اين دو هنرمند را زير نظر بگيرد. گروبيتز نيز به نوبه خود زبده ترين مامور خود سروان ويسلر را مامور اين کار مي کند. ويسلر در تمامي آپارتمان درايمان و کريستا دستگاه هاي شنود و دوربين مخفي نصب کرده و بيست و چهار ساعته آنها را زير نظر مي گيرد. اما کم کم جذب زندگي اين دو و دنياي هنر و ادبيات مي شود. تا جايي که برخي کارهاي قابل مجازات آن دو را نيز ناديده مي گيرد. اما انتشار مقاله اي بدون امضا در اشپيگل درباره خودکشي يکي از نويسندگان آلمان شرقي همه چيز را به هم مي ريزد. مافوق هاي ويسلر از او مي خواهند کشف کنند آيا درايمان نقشي در نوشتن اين مقاله داشته يا خير؟ ويسلر سعي مي کند تا درايمان را تبرئه کند، اما گروبيتز با به دام انداختن کريستا پي به واقعيت مي برد. ولي در بازرسي خانه ماشين تحريري که تنها مدرک جرم درايمان است، يافت نمي شود و کريستا خودکشي مي کند. سال ها بعد از فروپاشي درايمان که پي به نقش ويسلر در نجات خود و بيگناهي کريستا برده کتاب خود با نام سمفوني انسان خوب را به او تقديم مي کند. اما از ديدارش چشم مي پوشد...

يکي از بخت هاي مسلم اسکار بهترين فيلم خارجي امسال که رقيبي سرسخت مانند هزارتوي پان دارد. زندگي ديگران يکي از بديهي ترين نشانه هاي اوج مجدد سينماي جديد آلمان –پس از افول غم انگيز وندرس- است. فيلمي به غايت زيبا، خوش ساخت و مدرن که مي تواند مايه افتخار سينماي هر کشوري باشد. با موضوعي به شدت جدي و انساني که نشان از آگاهي و بصيرت کارگردانش دارد. فلوريان هنکل فون دونرسمارک نام آشنايي براي ايراني ها نيست[ البته با نمايش اين فيلم به شکل تکه و پاره در جشنواره امسال اين آشنايي شکل گرفت]. کارگرداني جوان-متولد ١٩٧٣- که از دانشگاه آکسفورد در رشته فلسفه فارغ التحصيل شده و سپس در داشنگاه مونيخ سينما خوانده و نزد سر ريچارد آتن بارو کارآموزي کرده است. زندگي ديگران اولين فيلم بلند وي پس از ساخت چهار فيلم کوتاه[نيمه شب، قرار، دوبرمن، مجاهد] است. تقريباً همه فيلم هاي کوتاه او موفق به دريافت جوايز با ارزشي از جشنواره هاي معتبر شده اند و زندگي ديگران نيز با استقبال خوب مردم آلمان، فروش بيش از ١٠ ميليون يورويي اش و نامزدي اش در ١١ رشته از مراسم بهترين فيلم آلمان نقطه آغاز درخشاني براي کارنامه وي رقم زده است.

شايد بهترين تعريف از اين فيلم را بتوان در اين جمله خلاصه کرد که دلباختگي جلاد به قرباني زمينه ساز کشف رگه هاي انسانيت نهفته در درون وي مي شود. دلباختگي خويشتن دارانه ويسلر به کريستا که هرگز بر زبان نمي آيد، اما باعث مي شود که او دنياهاي تازه اي را کشف کند. با برشت واقعي آشنا شود و کار عاري از احساس خود را با ملاحظات انساني پيوند بزند. تماشاي زندگي ديگران به عنوان نمونه اي تحقيقي از آن چه در آلمان شرقي قبل از فروپاشي اردوگاه چپ و بعد از آن رخ داده، ضروري است. هر چند گاه عملکرد مکانيسم غير انساني دستگاه هاي اطلاعاتي را تا حد ارضا اميال جنسي سياستمداران تخفيف داده و جنگ سرد را به موضوعي فاقد انسجام تبديل کند. چون گاه به نظر مي رسد زن ديگري غير از کريستا در شهر وجود ندارد و دستيابي به او-به مثابه آزادي از دست رفته اي که توسط وزير به کثافت کشيده يم شود- غايت آرزوي هر مردي است. بازي خوب اولريش موهه و ديگر بازيگران فيلم گرماي اطمينان بخشي به فيلم داده و آن را از ديگر محصولات سينماي در حال احتضار آلمان متمايز مي کند، اما نمي تواند در نيمه اول از بي تابي تماشاگر که حاصل طبيعت ساکن و خسته کننده کار تعقيب و مراقبت چندان بکاهد. شايد زندگي ديگران به دليل فقدان فانتزي[عنصر محبوب آمريکايي جماعت] بازي را به هزار توي پان ببازد، اما اين اتفاق از ارزش و جايگاه آن در سينماي امروز اروپا و دنيا چيزي کم نخواهد کرد. بسيار مشتاقم بدانم چگونه چنين فيلمي[ وب ا چه ميزان حذفي] در هجو سرويس هاي اطلاعاتي و انحراف هاي جنسي رايج در آنها در جشنواره سرداران به نمايش در آمده!؟

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 9:35 |

روزهاي افتخار Days of Glory
کارگردان: رشيد بوشارب. فيلمنامه: رشيد بوشارب، اليويه لوري. موسيقي: آرمان آمار، چب خالد. مدير فيلمبرداري: پاتريک بلوسيه. تدوين: يانيک کرگوآت. طراح صحنه: دومينيک دوره. بازيگران: جمال دوبز[سعيد]، سامي ناصري[ياسر]، رشدي زم[مسعود]، سامي بوآجيلا[عبدالقادر]، برنار بلانکان[گروهبان مارتينز]، ماتيو سيمونه[سرجوخه لرو]، بنوآ ژيرو[سروان دوريو]، آنتوان شاپي[سرهنگ]، اسد بوآب[لاربي]، اوريل التوت[ايرنه]. ١٢٠ و ١٢٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ فرانسه، مراکش، الجزاير، بلژيک. نام ديگر: بلديون. نامزداسکار بهترين فيلم خارجي، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده بهترين گروه بازيگر مرد/دبوز، ناصري، زم، بوآجيلا، بلانکن و برنده جايزه فرانسوا شالياس/بوشارب و نامزد نخل طلا از جشنواره کن، نامزد جايزه بهترين فيلم خارجي از مراسم روحيه مستقل و...

سعيد، مسعود، عبدالقادر و ياسر مانند ١٣٠ هزار بومي ديگر ساکن مستعمرات فرانسه در طول جنگ جهاني دوم براي آزاد ساختن فرانسه وارد ارتش مي شوند. تنها اميد آنها دستيابي به استقلال در پايان جنگ يا داشتن حقوقي برابر همچون ديگر فرانسوي هاست، اما تبعيض ها، تحقيرها و توهين ها در طول جنگ از سوي مافوق ها با وجود رشارت سربازان بومي و جانفشاني آنها در راه کشوري که هرگز پا به آنجا نگذاشته اند، تمامي ندارد. سرانجام سربازان مستعمراتي پا به خاک کشور مادر مي گذارند و گروهي کوچک مامور حفظ دهکده اي در آلزاس مي شوند. آنها بايد به قيمت جان خود از دهکده و ساکنان آن در برابر حمله نيروهاي آلماني محافظت کرده و تا ورود نيروهاي متفقين موضع خود را حفظ کنند. در نبرد براي حفظ موقعيت، سربازان بومي- جز يک نفر- همگي کشته مي شوند، اما در پايان جنگ و تا دهه ها بعد نيز بازماندگان از حقوق بازنشستگي يا برابر با ديگر فرانسويان برخوردار نمي شوند.

در سال ١٩٤٠ تقريبا ارتش فرانسه وجود خارجي نداشت. يک ميليون و چهارصدهزار سرباز فرانسوي در اسارت آلماني ها و نزديک به ٤٠ هزار سرباز تا آن زمان کشته شده بودند. بعد از اين تاريخ کم کم مستعمرات فرانسه و باقيمانده ارتش مستقر در آنجا تبديل به ارتش فرانسه آزاد تحت رهبري ژنرال دوگل و فارغ از حکومت ويشي شد. از ژوئن ١٩٤٠ با فرمان دوگل جنگ علي نيروهاي آلماني تا آزادسازي فرانسه آغاز شد. اما نيروهاي باقيمانده بالغ بر ٧ هزار نفر بيشتر نبود، از اين طي اطلاعيه اي از ساکنان مستعمرات آفريقايي و آسيايي فرانسه خواسته شد تا به ارتش فرانسه ازاد بپيوندد. بسياري به دليل فقر و يافتن منبع درآمد وارد اين ارتش شدند، اما خيل عظيمي از داوطلبان سوداي بزرگ تري در سر داشتند. در پايان سال ١٩٤٣ نفرات ارتش فرانسه آزاد به مدد داوطلبان بومي به بيش از ٧٠٠ هزارنفر رسيد و پس از نبرد با نيروهاي نازي در شمال آفريقا و ايتاليا نقش مهمي در آزادسازي فرانسه ايفا کرد. ولي پس از پايان جنگ دولت ژنرال دوگل به سهولت آنها را فراموش کرد. مستمري بازماندگان و معلولين جنگ منصفانه و فارغ از تبعيض تقسيم نشد و اين فراموشي بزرگ تا ساخته شدن بومي ها امتداد يافت. شايد از شوخي هاي تاريخ باشد که چهار بازيگر اصلي فيلم که خود از نوادگان همين مستعمراتي ها محسوب مي شوند تا زمان حضور در اين فيلم از سرنوشت پدران شان به هنگام جنگ جهاني دوم اطلاع درستي نداشتند!

رشيد بوشارب متولد ١٩٥٩ از اواسط دهه ١٩٨٠ شروع به فيلمسازي کرده و با دومين فيلمش Cheb موفق به کسب جوايزي از جشنواره هاي کن، لوکارنو و نامور شده است. در طول دهه ١٩٩٠ به ساختن فيلم هاي تلويزيوني مانند اسلحه امانتي، غبار زندگي، شرافت خانوادگي، سال هاي اشک بار پرداخت. در ٢٠٠١ با ساختن سنگال کوچک به سينما بازگشت و در سال ٢٠٠٤ با فيلم Le Vilain petit poussin نامزد خرس طلاي جشنواره برلين براي بهترين فيلم کوتاه شد. بومي ها آخرين کار او فيلمي پخته با داستاني در خور اعتناست که نشان مي دهد روابط استعماري در آستانه قرن بيست و يکم هنوز رواج دارد. تبعيض نژادي از جامعه اروپا رخت برنبسته و زخم مستعمراتي هنوز خون چکان است. نمايش بومي که باعث توجه دولتمردان فرانسوي به وضعيت بازماندگان ارتش مستعمرات شد، از نادر حوادثي است که سينما باعث دگرگوني واقعيت هاي اجتماعي شده، اما اولين يا آخرين آنها نيست. بومي ها در مقايسه با ديگر فيلم هاي فرانسوي از بودجه قابل قبولي بيش از ١٤ ميليون يورويي برخوردار بوده و از فيلم هاي گران قيمت سال گذشته سينماي فرانسه محسوب مي شود. بودجه اي بسيار حساب شده و دقيق صرف شده، اما شباهت اندک سکانس پاياني فيلم با نبرد مشهور نجات سرباز رايان[براي حفط پل و دهکده] اندکي باعث سرخوردگي تماشاگر مي شود. با اين وجود بومي ها براي کساني که دل مشغول ظهورمسلمانان در جامعه اروپا هستند، فيلم مهمي محسوب مي شود. قابل توجه فيلمسازان وطني که اجباراً صحنه نمازخواني را در لابلاي سکانس هاي فيلم مي چپانند!

اطمينان دارم که فيلم بدون حضور سرنوشت ساز جمال دبوز و سامي ناصري شکل فعلي خود را نمي توانست دارا باشد، کارگرداني بوشارب خوب و با نشانه گذاري هاي سينمايي زيبايي همراه است که اميد ديدن فيلم هاي بهتر بعدي را نزد منتقد و تماشاگر افزايش مي دهد. هر چند که نتوانسته باشد چيز تازه تري بر بررسي قدرتمند جيلو پونته کوروي فقيد در کوئيمادا:شعله هاي آتش از روابط ميان استعمارگر و استعمار شده بيفزايد. با اين وجود تماشاي بومي ها يکي از کارهاي واجبي است که نبايد پشت گوش انداخت، حتي اگردر رقابت با ديگر نامزدهاي اسکار فيلم خارجي قافيه را ببازد!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 20:30 |

چوپان خوب The Good Shepherd
کارگردان: رابرت د نيرو. فيلمنامه: اريک راث. موسيقي: بروس فاولر، مارچلو زارووس. مدير فيلمبرداري: رابرت ريچاردسون. تدوين: طارق انور. طراح صحنه: جنين کلوديا ا ُپوال. بازيگران: مت ديمن[ادوارد بل ويلسن]، آنجلينا جولي[مارگرت آن راسل]، الک بالدوين[سام موراک]، تامي بلانشارد[لورا]، بيل کرداپ[آرچ کامينگز]، رابرت د نيرو[ژنرال بيل ساليووان]، کاير داليا[سناتور جان راسل]، مايکل گامبون[دکتر فردريکس]، ويليام هرت[فيليپ آلن]، تيموتي هاتن[تامس ويلسن]. ١٦٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد اسکار بهترين طراحي صحنه، نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري از انجمن فيلمبرداران آمريکا، نامزد جايزه بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد خرس طلايي جشنواره برلين و...

ادوارد ويلسون، تنها شاهد خودکشي پدرش در دوران تحصيل در دانشگاه ييل عضو انجمن Skull and Bones مي شود. انجمني که بسياري از روساي جمهور و صاحب منصبان بالا رتبه در آن عضويت دارند. موقعيت خانوادگي ويلسون و هوش سرشارش باعث مي شود مورد اعتماد بزرگان اين محفل قرار گرفته و شغلي خوب در دفتر خدمات استراتژيک OSS به دست آورد. اين دفتر که در دوران جنگ دوم جهاني تاسيس شده، بعدها پايه تشکيلات آزانس مرکزي اطلاعات CIA مي شود. ويلسون نيز که از سال هاي آغاز جنگ سرد تجربه فراوان اندوخته، وارد اين سازمان مي شود. دليل اصلي اين کار اعتقادات ميهن پرستانه شديدي است که دارد و براي اعتلاي ميهن خود حاضر به هر گونه فداکاري است و خويشتن را وقف کارش مي کند. اما با شدت گرفتن جنگ سرد در دهه ١٩٦٠ کم کم شروع به شک در اعتقادات خود مي کند، مخصوصاً زماني که در مي يابد بهاي سنگيني براي حفظ باورهاي خود پرداخته است. از جمله فروپاشي خانواده و حتي نابودي عروس آينده اش...

اول دليل حضور خيل عظيم بازيگراني است که هر کدام به تنهايي مي تواند سکان هدايت و موفقيت يک فيلم را بر عهده بگيرد. دومين دليل نشستن رابرت دنيروي ٦٣ ساله- اسطوره بازيگري عصر ما- پس از سيزده سال از ساخت يک قصه برانکسي روي صندلي کارگرداني است و سومين دليل را بعد از خواندن پاراگراف پايين خود پيدا خواهيد کرد:

به نظر مي رسد ميراث دوره جنگ سرد هنوز براي بسياري از فيلمسازان کشش خود را از دست نداده و درام هاي اين چنيني در واقع تسويه حساب کارگردان ها و فيلمنامه نويس ها با آن دوران و سياستمداران آن زمان است. شبان نيک همان گونه که از نامش برمي آيد درام شخصي يکي از کساني است که قرار بوده نقش چوپان و راهنماي ملتي از گوسفندان باشد. ولي نه خيلي زود، در مي يابد که شايد گرگي بيش نبوده و آن چه به خاطرش جنگيده ارزش واقعي چنداني نداشته است. اريک راث فيلمنامه نويس کهن سال شبان نيک[برنده اسکار براي فارست گامپ و نامزد اسکار براي نفوذي و مونيخ] که قبلاً چنين موقعيتي را در نفوذي نيز تصوير کرده بود، اين بار ابعادي گسترده تر به آن داده و نه يک شرکت، بلکه يک آزانس اطلاعاتي و گردانندگانش را به خاطر روش هاي شان زير سوال مي برد. اما مشکلي که گريبان گير نفوذي بود، يعني طولاني بودنش، بر سر شبان نيک هم نازل شده و در کنار گريم نه چندان قابل قبول مت ديمون [که نتوانسته چهره کودکانه اش را پنهان کند] حوصله تماشاگر را به چالش مي طلبد. موضوع عمده فيلم نه بحران موشکي کوبا و نه برخورد اردوگاه کمونيسم با جهان سرمايه داري، بلکه باورهاي ميهن پرستانه است. شخصيت هاي فيلم مانند ژنرال ساليوان که خود دنيرو نقش وي را بازي مي کند، مدام از دوست داشتن آمريکا سخن مي گويند. اما دو راهي اخلاقي ايجاد شده براي ويلسون نشان مي دهد که آنها در اين بازي ميهن پرستانه تنها خواهند ماند. اگر به درام هاي سنگين و جدي علاقه داريد و زمان نمايش سه ساعته شبان نيک شما را آزار نمي دهد، ديدن دومين تجربه کارگرداني دنيرو مي تواند لذت بخش باشد. مخصوصاً اگر خاطره خوبي از فيلم اول او داشته باشيد. اگر درام هاي جاسوسي جنگ سرد را هم مي پسنديد، شبان نيک مسلماً انتخابي خوب براي گذراندن وقت است که فيلمبرداري و طراحي صحنه خوب فيلم آن را غني تر کرده است. تصوير کردن چهره واقعي جاسوس ها و سرويس هاي اطلاعاتي-فارغ از جيمزباند و مقلدانش-گاه نتايج تکان دهنده اي داشته، که شبان نيک توانسته به آنها نزديک شود. اما اين کار هميشه با اقبال تجاري همراه نبوده و شبان نيک هم با فروش ٥٤ ميلون دلاري اش بر اين امر صحه گذاشته است.

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 1:46 |

آخرين پادشاه اسکاتلند The Last King of Scotland
کارگردان: کوين مکدانلد. فيلمنامه: جرمي بروک، پيتر مورگان بر اساس داستاني از گيلز فادن. موسيقي: الکس هفس. مدير فيلمبرداري: آنتوني داد منتل. تدوين: جاستين رايت. طراح صحنه: مايکل کارلين. بازيگران: فارست ويتاکر[ايدي امين]، جيمز م کاوي[نيکلاس گارگين]، کري واشنگتن[کي امين]، جيليان اندرسون[سارا مريت]، سايمون مک برني[نايجل استون]، ديويد اويه لوو[دکتر جونجي]. ١٢٣ و ١٢١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان. نامزد اسکار بهترين بازيگر مرد/ويتاکر، نامزد ٥ جايزه بافتا، نامزد جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل زن/کري واشنگتن و بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از مراسم بلک ريل، برنده جايزه بهترين بازيگر/ويتاکر از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين کارگرداني و فيلمبرداري و نامزد ٤ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد/ويتاکر از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث و...

در اوايل دهه ١٩٧٠ نيکلاس گريگان دکتر اسکاتلندي جواني براي کار در بيمارستاني روستايي به اوگاندا مي رود. در آنجا با رئيس جمهور جديد ايدي امين آشنا مي شود که عصر طلايي تازه اي به آفريقايي ها نويد مي دهد. کريگان جذب حرف هاي او شده و به زويد تبديل نزديک ترين مشاوران ايدي امين مي شود. اما به زودي با شروع کشتارهاي ديوانه وار در اوگاندا که کشور را به سوي شورشي خونين مي برد، سرشت واقعي امين بر کريگان آشکار شده و لحظه اي فرا مي رسد که او بايد تصميمي سرنوشت ساز بگيرد...

کوين مکدانلد را با مستند تکان دهنده يک روز در ماه سپتامبر [درباره کشتار ورزشکاران اسرائيلي در مونيخ] شناختيم. فيلمي که به حق اسکار بهترين فيلم مستند را نصيب او ساخت. مکدانلد متولد ١٩٦٧ گلاسکو و نوه امريک پرسبرگر کارگردان انگليسي است که به همراه مايکل پاول فيلم هايي چون نرگس سياه، کفش هاي قرمز و پلکاني به بهشت را ساخته اند. مکدانلد در ١٩٩٥ از تلويزيون آغاز کرد و سپس به سينما روي آورد. مستند زيبايي که درباره هوارد هاکز، چارلي چاپلين، ارول موريس و همفري جنينگز ساخت او را داراي استعدادي سرشار در استفاده از دوربين به مثابه وسيله اي تحقيقاتي و پرسش گر نشان داد. آخرين پادشاه اسکاتلند به عنوان اولين فيلم هاي داستاني وي نيز از اين خصلت دور نيست. ايدي امين ديکتاتور اوگاندا که در دهه ١٩٧٠ باعث کشتار بيش از ٣٠٠ هزار اوگاندايي شد، يکي از بدنام ترين شخصيت هاي قرن بيستم است. زندگي او که اين بار از ديد دکتر نيمچه آرمان گراي اسکاتلندي روايت مي شود، مطالعه اي موردي دربارخه جذابيت فاشيسم براي کساني است که از سکون دموکراسي هاي غربي خسته شده اند. نقطه قوت فيلم در کنار پرداخت نيمه مستند مکدانلد بازي خيره کننده ويتاکر است که اين فيلم کم خرج[٦ ميليون دلار بودجه] را تبديل به يکي از مشهورترين فيلم هاي امسال کرده و بعيد است که ديگر نامزدهاي اسکار بهترين بازيگر مرد در برابر او شانس چنداني داشته باشند. البته برنده شده براي او به اندازه ميرن راحت نخواهد بود، ولي بدون شک تا سال ها بعد نقطه اوجي مانند اين نقش را نخواهد توانست در کارنامه اش به ثبت برساند. اگر به درام هاي سياسي علاقمند هستيد، مخصوصاً اگر حوادث تصوير شده در آنها ريشه در واقعيت داشته باشد، اخرين پادشاه اسکاتلند با پاي خود به ديدار شما آمده است!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه ششم اسفند 1385 و ساعت 10:18 |

ملکه The Queen

کارگردان: استيون فريرز. فيلمنامه: پيتر مورگان. موسيقي: الکساندر دسپليت. مدير فيلمبرداري: آفونسو بئاتو. تدوين: لوچيا زوچتتي. طراح صحنه: آلن مکدانلد. بازيگران: هلن ميرن[ملکه اليزابت دوم]، مايکل شين[توني بلر]، جيمز کرامول[پرنس فيليپ]، سيلويا سيمز[مادر ملکه]، الکس جنينگز[پرنس چارلز]، هلن مک کروري[شري بلر]، راجر آلام[سر رابين جانورين]. ٩٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ انگلستان، فرانسه، ايتاليا. نامزد اسکار بهترين طراحي لباس، کارگرداني، موسيقي، بهترين بازيگر زن/ميرن، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم، نامزد ١٠ جايزه بافتا، برنده جايزه بهترين فيلمنامه و نامزد ٥ جايزه ديگر از مراسم فيلم هاي مستقل بريتانيايي، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان بوستون، برنده جايزه بهترين بازيگر زن و نامز ٣ جايزه ديگر از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر زن، بهترين فيلمنامه و نامزد ٥ جايزه ديگر از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه تماشاگران جشنواره شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان دالاس فورت-ورث، برنده جايزه بهترين بازيگر زن از انجمن منتقدان فلوريدا، برنده گلدن گلاب بهترين بازيگر زن و بهترين فيلمنامه و نامزد بهترين کارگرداني و بهترين فيلم، برنده جايزه فيپرشي، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر زن و نامزد شير طلايي از جشنواره ونيز و...

مرگ نابهنگام پرنسس دايانا شوک بزرگي به خاندان سلطنتي انگلستان و مردم بريتانيا که دايانا را دوست داشتند وارد مي کند. ملکه اليزابت دوم مادر دايانا قادر نيست احساسات و دلداري خود را به مردم بريتانيا ارزاني کند و توني بلر نخست وزير انگلستان شروع به اقداماتي در جهت قانع کردن ملکه مي کند...

نمايش فيلمي بر اساس حوادثي که بعد از مرگ محبوب ترين عضو خانواده سلطنتي بريتانيا گريبانگير مردم، دولتمردان و ملکه اليزابت دوم شد، به اندازه خود حادثه خبر آفرين و تا اين لحظه جالب توجه بوده است. نمايش افتتاحيه فيلم در جشنواره ونيز با استقبال فراوان منتقدان و مردم و دريافت جوايز بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر زن و نامزدي شير طلايي جشنواره پايان يافت. اما اين تازه سر آغاز درو کردن جوايز توسط هلن ميرن ٦١ ساله بود که مي رود با دريافت اسکار بهترين بازيگر زن نقطه ختامي درخشان بر کوشش هاي يک بازيگر اصيل انگليسي باشد. او که قبلاً براي بازي در ديوانگي شاه جورج و گاسفورد پارک نامزد دريافت اسکار شده بود، اين بار با دستاني پرتر بازگشته و بعيد است که ديگر نامزدها بتوانند در برابر او عرض اندام کنند.

اما اين امر به حقيقت نپيوسته مرگ در سايه هدايت و کارگرداني استيون فريرز ٦٦ ساله که خود از ١٩٦٨ تا امروز حضوري شاخص و تعيين کننده در تلويزيون و سينماي انگلستان داشته است. فريرز در ١٩٨٥ با رخت شويخانه زيباي من که حاصل همکاري او با حنيف قريشي بود، به شهرتي قابل اعتنا رسيد. فريرز در سال هاي بعد نشان داد که تبحري مثال زدني در اقتباس از آثار ادبي و صحنه اي- از جمله روابط خطرناک يا خانم هندرسون تقديم مي کند- دارد، اما قدرت وي در هدايت بازيگران و طبع آزمايي او در ژانرهاي مختلف و کار در هاليوود نيز براي وي قرين موفقيت بود. قهرمان، مري رايلي، وانت، ليام، کيفيت بالا و Grifters همگي فيلم هايي بودند، که نمايش شان براي منتقدان قابل چشم پوشي نبود. او به عنوان کسي که مي تواند بازيگراني چون جودي دنچ، گلن کلوز يا آنجليکا هيوستن وادار به ارائه نقش هايي باورنکردني کند، از سوي اکثريت پذيرفته شد و به نظر مي رسد اين بار مجسمه عمو اسکار را در دومين نامزدي اش براي دريافت آن، به چنگ خواهد آورد. اگر به فيلم هاي روانشناختي با پس زمنه روابط سياسي علاقمند هستيد، اگر زندگي خاندان سلطنتي بريتانيا و پرنسس دايانا براي تان جذاب است و از همه مهم تر تشنه ديدن يک فيلم خوب با بازي هاي عالي هستيد، ملکه بهترين فرصت است!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 20:37 |

دختران رويايي Dreamgirls


نويسنده و کارگردان: بيل کاندون. موسيقي: هنري کريگر. مدير فيلمبرداري: توبياس اشلايسر. تدوين: ويرجينيا کتز. طراح صحنه: جان مايهر. بازيگران: بيونسه ناولز[دينا جونز]، جمي فاکس[کرتيس تيلور]، ادي مورفي[جيمز ارلي]، دني گلوور[مارتي مديسن]، جنيفر هادسن[افي وايت]، جان ليتگاو[جري هريس]. ١٣١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد جايزه اسکار بهترين طراحي صحنه، طراحي لباس، صدابرداري، بازيگر نقش مکمل مرد/ادي مورفي، بازيگر نقش مکمل زن/جنيفر هادسن و سه آواز، نامزد بهترين تدوين از مراسم انجمن تدوينگران آمريکا، نامزد بهترين طراحي صحنه از اتحاديه طراحان صحنه، نامزد جايزه بافتا/آنتوني اسکوئيت براي بهترين موسيقي و بهترين بازيگر زن نقش مکمل/هادسن، نامزد ده جايزه از مراسم بلک ريل، برنده جايزه بهترين آواز، بهترين صداب رداري، بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/مورفي، بهترين بازيگر زن نقش مکمل/هادسن و نامزد ٣ جايزه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، نامزد جايزه بهترين بازيگر مرد و زن نقش مکمل/مورفي و هادسن از مراسم انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه پالين کيل براي جنيفر هادسن از مراسم انجمن منتقدان فلوريدا، برنده جايزه گلدن گلاب بهترين فيلم کمدي، بهترين بازيگر نقش مرد نقش مکمل/مورفي، بهترين بازيگر زن نقش مکمل/هادسن و نامزد دو جايزه ديگر و...

دينا جونز، افي وايت و لورل رابينسون سه دختر سياه پوستي در اشتياق آواز خوان و ستاره شدن هستند. وقتي براي حضور در کنار جيمز تاندر ارلي خواننده مشهور انتخاب مي شوند، به نظر مي رسد که يک گام به عملي شدن خواسته هاي شان نزديک شده اند. اما قرار داشتن در سايه ارلي دلخواه آنها نيست و به زودي کرتيس تيلور جاه طلب موقعيتي براي آنها فراهم مي کند تا به تنهايي برنامه هايي اجرا کنند. براي اين کار بايد در ميان سه دختر يکي را به عنوان تک خوان انتخاب کرد و به نظر مي رسد تنها انتخاب افي است که قدرت آوازخواندن او از ديگران بيشتر است. ولي کرتيس و سي سي-برادر افي و آهنگساز- دينا را انتخاب مي کنند و همين امر باعث بروز مشکلاتي در ميان گروه مي شود. حتي به شهرت رسيدن گروه نيز مانع از بروز تنش نشده و به زودي کار به جايي مي رسد که کرتيس تصميم مي گيرد شخص ديگري را جايگزين افي کند. دينا نيز که تبديل به ستاره گروه شده، خيلي زود به شهرتي بين الملي دست مي يابد، ولي او نيز بعدها از گروه جدا مي شود....

ماجراي به شهرت رسيدن دايانا راس و گروه The Supremes، اختلافات دروني و اميدها و نا اميدي هاي آنان که بر اساس کتاب تام اين و نمايشنامه موزيکال ١٩٨١ توسط بيل کاندون به فيلم برگردانده شده، يک محصول نمونه اي هاليوودي در ستايش دنياي نمايش است و اين که هيچ شغلي بهتر از نمايش نيست حتي اگر گاه با تلخ کامي همراه باشد.

براي کساني که موسيقي دهه ١٩٦٠ را دنبال کرده اند، دايانا راس نامي آشناست، اما دريغ و افسوس که نسل امروزي او را بايد به واسطه خواننده ديگري به نام بيونسه کشف کند، در حالي دايانا هنوز زنده است!

بگذريم. دختران رويايي به عنوان فيلمي مستقل و فارغ از ماجراي دايانا راس نيز محصولي تماشايي است که به شکلي بديهي از طراحي صحنه و لباس و آوازهايش مي گيرد. البته نبايد تبحر کاندون را در برگردان نمايشي تئاتري به يک فيلم فراموش کرد، و اين که خيلي خوب ٧٠ ميليون دلار بودجه فيلم را خرج کرده است. اما بايد اذعان کرد که دختران رويايي شباهتي با ديگر فيلم هاي کارنامه وي ندارد. بيل کاندون متولد ١٩٥٥ از تلويزيون مي آيد. در سال ١٩٩٥ با ساختن کندي من ٢: وداع با جسم وارد سينما شد و در ١٩٩٨ با خدايان و هيولاها به شهرت رسيد. شش سال بعد سومين فيلمش کينزي او را به عنوان کارگرداني که در پرداخت روانشناختي شخصيت هايش تبحر دارد، شناساند و جوايز متعددي نيز دريافت کرد. دختران رويايي آخرين فيلم او و دومين موزيکال اوست. اولين فيلم موزيکال وي شيکاگو بود که کارگرداني اش به کس ديگري سپرده و فقط نامزدي اسکار بهترين فيلمنامه اقتباسي نصيب کاندون شد. ظاهراً دختران رويايي براي پر رنگ تر کردن آن پيروزي نيم بند ساخته شده است. قابل توجه طرفداران خانم بيونسه ناولز، با کمال تاسف ستاره اصلي فيلم ايشان نيستند. بلکه کيت هادسن است که با ترانه And I’m Telling You, I’m Not Going نفس تماشاگر را در سينه حبس مي کند و به جوايزي که شايستگي آن را داشته نيز دست يافته است. بعضي منتقدان از فقدان روابط کافي ميان شخصيت ها و تحليل شان ناراضي هستند و زمينه هاي احساسي فيلم را نيز ناکافي مي دانند. با اين حال تا اين لحظه خوش اقبال ترين نامزد اسکار است و بعيد است دست خالي از مراسم برگردد. شما هم اگر از موسيقي، زندگي روي صحنه و احياناً سرک کشيدن به زندگي ستارگان خوش تان مي آيد فرصت ديدار با دختران رويايي را از دست ندهيد!

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت 15:6 |

کارگردان: کلينت ايست وود. فيلمنامه: ايريس ياماشيتا بر اساس کتابي از تاداميچي کوريباياشي. موسيقي: کايل ايست وود، مايکل استيونس. مدير فيلمبرداري: تام استرن. تدوين: جوئل کاکس، گري روچ. طراح صحنه: هنري بامستيد، جيمز جي. موراکامي. بازيگران: کن واتانابه[ژنرال تاداميچي کوريباياشي]، نازوناري نينوميا[سايگو]، شيدو ناکامورا[ستوان ايتو]، تسويوشي ايهارا[بارون نيشي]، ريو کاسه[شيميزو]، يوکي ماتسوزوکي[نازوکي]، تاکومي باندو[سروان تانيدا]. ١٤٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ ژاپن، آمريکا. برنده جايزه بهترين فيلم خارجي و نامزد بهترين کارگرداني و بهترين فيلم از از انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي و نامزد جايزه بهترين فيلمبرداري، کارگرداني، موسيقي و فيلمنامه از انجمن منتقدان فيلم شيکاگو، برنده جايزه بهترين فيلم خارجي از انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، برنده گلدن گلاب بهترين فيلم خارجي و نامزد بهترين کارگرداني، برنده جايزه بهترين فيلم از انجمن منتقدان فيلم لس آنجلس.

جزيره ايووجيما بزرگ ترين سنگر دفاعي نيروهاي ژاپني براي جلوگيري از حمله نيروهاي آمريکايي به کشورشان است. ژنرال تاداميچي کوريباياشي فرمانده جزيره ماموريت دارد به هر قيمتي که شده از افتادن جزيره به دست سربازان آمريکايي جلوگيري کند. در ميان افراد او سرباز جواني به نام سايگو نيز وجود دارد که قبل از ورود به خدمت سربازي نانوايي فقر بيش نبوده، اما دست سرنوشت باعث مي شود که با آغاز حمله سربازان آمريکايي به جزيره اين دو نفر همزمان پايداري، افتخار، شهامت و ترسي فراسوي تصور را تجربه کنند.

پاره دوم حماسه ايووجيما که استاد با صرف هزينه اي کمتر نسبت به قسمت پيشين[١٥ ميليون دلار] به زبان ژاپني و بازيگران ژاپني ساخته و با وجود اقبال بسيار اندک تجاري نسبت به پرچم هاي پدران ما توفيق هنري بيشتري نصيب اش گشته است. همان طور که خود ايست وود در هنگام دريافت جايزه گلدن گلوب از کن واتانابه به خاطر نقش موثرش در شکل گيري فيلم تشکر کرد، بايد بگويم که فيلم واقعاً روي قدرت بازيگري و نگاه هاي اين ميفونه جديد بنا شده است. واتانابه که آخرين سامورايي ورودي خيره کننده به سينماي هاليوود داشت، اينجا نيز براي رسيدن به ريزه کاري هاي نقش در طول فيلمبرداري تمامي وقت خود را به خواندن نامه هاي واقعي ژنرال کوريباياشي به خانواده اش گذرانده است. سخن گفتن درباره اين دو فيلم که در مقطع تاريخي پر اهميتي ساخته شده اند، زمان بيشتري مي طلبد. بنابر ضمن تشويق دوستداران ايست وود، واتانابه و فيلم هاي تجديدنظر طلبانه و ضد جنگي سخن گفتن درباره اين دو فيلم را به موقعيت مناسب تري موکول مي کنيم. يقيناً دانستن نظرهاي ايست وود يا واتانابه درباره اين دو فيلم خالي و موضوع جنگ ميهن پرستانه و قهرمانانه از شگفتي نخواهد بود.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 12:54 |

کارگردان: تاد فيلد. فيلمنامه: تاد فيلد، تام پروتا بر اساس رماني از تام پروتا. موسيقي: تامس نيومن. مدير فيلمبرداري: آنتونيو کالواچه. تدوين: ليو ترومبيتا. طراح صحنه: ديويد گراپمن. بازيگران: کيت وينسلت[سارا پرايس]، پاتريک ويلسون[براد آدامسون]، جنيفر کانلي[کتي آدامسون]، گريگ ادلمن[ريچارد پرايس]، سدي گلداستاين[لوسي پرايس]، جکي ارلي هالي[روني جونيور مک گرووي]، نوآ امريش[لري هجز]. ١٣٠ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نامزد جايزه بهترين بازيگر زن/کيت وينسلت، بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه از مراسم انجمن منتقدان رسانه ها، برنده جايزه بهترين بازيگر مرد نقش مکمل/جکي ارل هالي و نامزد جايزه بهترين بازيگر زن/وينسلت، بهترين فيلمنامه از انجمن منتقدان شيکاگو، برنده جايزه بهترين بازيگر نقش مکمل/جکي ارل هالي از انجمن منتقدان دالاس فورت ورث، نامزد جايزه بهترين فيلم از جشنواره گاتام، نامزد جايزه بهترين بازيگر/وينسلت از انجمن منتقدان فيلم لندن، برنده جايزه بهترين بازيگر مکمل/ارل هالي از انجمن منتقدان فيلم نيويورک، برنده جايزه بهترين بازيگر و کارگرداني از جشنواره پالم اسپرينگز، برنده جايزه بهترين فيلم، بهترين فيلمنامه و بهترين بازيگر مکمل/ارلي هالي از انجمن منتقدان سان فرانسيسکو، برنده جايزه بهترين بازيگر مکمل/ارلي هالي از انجمن منتقدان ساوت استرن، برنده بهترين بازيگر فيلم هاي عاشقانه/پاتريک ويلسون از مراسم هاليوود جوان و ....

سارا کدبانويي است که از زندگي زناشويي ناشاد خود خسته شده است. نقطه مقابل او براد است که زير سايه کتي همسر فعال و شاغل خود قرار دارد. سارا با اين مرد خوش قيافه آشنا شده و به زودي رابطه اي ميان اين دو پديد مي آيد. همزمان با پيشرفت اين رابطه، روني که به خاطر تعرض جنسي به کودکان زنداني بوده، به محله باز مي گردد. روني تصميم دارد تا زندگي آرام و معمولي پيشه کند، با اين حال ساکنان محله براي کودکان خود بيمناکند . سارا و براد نيز با افزوده شدن اين هراس تازه به ترس از افشاي رابطه شان، خود را در ميانه يک کابوس مي يابند...
ويليام تاد فيلد متولد ١٩٦٤ بازيگر، نويسنده، تهيه کننده، آهنگساز و کارگردان، از اوايل دهه ١٩٩٠ شروع به فيلمسازي کرد، اما يک دهه بعد در ٢٠٠١ بود که با اولين فيلم بلند خود در اتاق خواب توانست نامزد اسکار بهترين فيلم و بهترين فيلمنامه شده و نظر مثبت تماشاگران و منتقدان را کسب کند. تاد فيلد که فيلم هاي کوتاهش مانند ناني و الکس جوايز تعددي دريافت کرده اند از کارگردان هاي مستقل سينماي آمريکا محسوب مي شود. او که در اولين اثر خود زندگي در يک دهکده کوچک ماهيگيران را براي زير ذره بين گذاشتن انتخاب کرده بود و اين بار به سراغ محله اي در حومه شهر رفته است. فيلم که بر اساس رمان تام پروتا ساخته شده، يک اقتباس وفادارانه نيست، بلکه قصه اي متفاوت ومستقل از کتاب را براي خود انتخاب کرده است. پروتا و فيلد با همکاري يکديگر در مورد شخصيت ها تجديد نظر کرده و کتاب را دوباره نوشته اند.

کيت وينسلت بعد از پذيرش نقش سارا براي نقش مقابل خود پاتريک ويلسون را پيشنهاد کرده و نتيجه اي عالي از اين توصيه حاصل شده است. اغلب منتقدان اين زوج را به شدت پسنديده و از آنها تمجيد کرده اند. بچه هاي کوچک که با بودجه اي ١٤ ميليون دلار ساخته شده، در مراسم گلدن گلاب خوش درخشيد و از شانس هاي مسلم اسکار امسال در بسياري از رشته ها به شمار مي رود. درباره اين فيلم بعدها مفصل تر خواهيم نوشت. تا آن روز سعي کنيد فيلم را ببينيد. مخصوصاً طرفداران بانو وينسلت که يقيناً از بازي خوب وي شگفت زده خواهند شد!

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 12:38 |

کينه ٢ Grudge2

کارگردان: تاکاشي شيميزو. فيلمنامه: استيون سوسکو بر اساس فيلم کينه نوشته تاکاشي شيميزو. موسيقي: کريستوفر يانگ. مدير فيلمبرداري: کاتسومي ياناگيشيما. تدوين: جف بتانکورت. طراح صحنه: جان مارچينک، ايوائو سايتو. بازيگران: سارا ميشله گلار[کارن ديويس]، امبر تمبلين[اوبري ديويس]، اديسن چن[ايسون]، آريل کبال[اليسون]، جنيفر بيلز[تريش]، ترزا پالمر[ونيسا]. ٩٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

نفرين ادامه دارد... نفريني که به مرگ دردناک انسان منتهي مي شود و با مرگ هر قرباني قدرت بيشتري مي گيرد. اين نفرين که مدتي قبل کارن را تحت تاثير خود قرار داده بود اين بار به سراغ خواهر وي اوبري ديويس رفته است. اين حادثه سبب مي شود تا کارن در جستجو براي پي بردن به راز اين لعنت ماوراء طبيعي به عکاسي خبري اهل هنگ کنگ و سه دختر ژاپني رسيده و با آنها - که تا آن لحظه همديگر را نمي شناخته اند- براي از ميان بردن اين نفرين با هم متحد شوند.
شيميزو متولد ١٩٧٢ مائه باشي ژاپن متعلق به نسل حلقه است که از سال ٢٠٠٠ با ساختن فيلم هاي ترسناک ويديويي شروع به کار کرده و تا اين لحظه هفت فيلم به اسم کينه"Ju-on " ساخته[ دو نسخه ويديويي، سه نسخه سينماي ژاپني و دو بازسازي آمريکايي] و به نظر مي رسد مرغ تخم طلايي که پيدا کرده به اين زودي ها از تخم نخواهد افتاد. چون خبر ساخته شدن سومين بازسازي آمريکايي هم شنيده مي شود.

کينه دو که کمپاني سوني فقط سه روز پس از پخش قسمت اول براي توليد آن چراغ سبز داد، بودجه اي ٢٠ ميليون دلاري توليد شده و تا اين لحظه دو برابر آن را برگردانده است. کينه ١ نيز که مانند قسمت فعلي تهيه کنندگي آن را سام رايمي-بزرگ ترسناک ساز هاليوود- بر عهده داشته با ده ميليون دلار بودجه توليد شده بود که در پخش جهاني توانست ١٨٧ ميليون دلار نصيب سازندگانش کند.

کينه سارا ميشله گلار را نيز که با سريال بافي[درباره دختري که با خون آشام ها مبارزه مي کند] به شهرت رسيده بود، به محبوبيتي جهاني رساند و فعلا که اشتهاي تهيه کنندگان و تماشاگران هر لحظه در حال تيزتر شدن است و سومي هم به زودي اکران مي شود. پس زنده باد کينه قدرتمندي که از خشم زاده شده! و به نظر مي رسد که با ترفندهاي نخ نمايي مانند تهديد ديگر وابستگان فاميل به حيات خود ادامه مي دهد.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 21:0 |

کارگردان: پاتريک استتنر. فيلمنامه: آرميستيد مائوپين، تري اندرسون، پاتريک استتنر بر اساس رماني از آرميستيد مائوپين. موسيقي: پيتر ناشل. مدير فيلمبرداري: ليزا رينزلر. تدوين: اندي کاير. طراح صحنه: مايکل شاو. بازيگران: رابين ويليامز[گابريل نون]، توني کولت[دانا دي. لوگاند]، جو مورتون[اشي]، بابي کاناواله[جس]، روري کالکين[پيت دي. لوگاند]، ساندرا اوه[آنا]. ٩١ و ٨٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

گابريل نون نويسنده اي که به تازگي از محبوب خود جدا شده است، با قبول پيشنهاد ناشرش براي خواندن دست نوشته يک رمان با سرگذشت پر تلاطمي آشنا مي شود. اين رمان درباره پسر سيزده ساله اي به نام پيت لوگاند است که مورد تجاوز جنسي قرار گرفته است. گابريل تصميم مي گيرد پسرک را بيابد و با وي ارتباط برقرار کند. گابريل در مي يابد که پيت از سوي زني به نام دانا به فرزندي پذيرفته شده است. گابريل با پيت آشنا مي شود، اما پس از مدتي به اين فکر مي افتد که دانا شخصي خيالي است که پيت او را خلق کرده است. گابريل مي کوشد تا رازهاي پيرامون پيت و دانا را کشف کند، اما همزمان خاطرات دردناک گذشته خودش نيز به طرف او هجوم مي آورند. 
چند سالي است که ويليامز به همراه بالا رفتن سن خود مي کوشد تا تصويري که از خود به عنوان بازيگر اختصاصي نقش هاي کمدي ساخته بود، با پذيرش نقش هاي درام و حتي منفي در نزد تماشاگر از ميان برده و به آنها بقبولاند که قادر به ايفاي هر نقشي است[البته اين کار ممکن است تصوير او را در نزد تماشاگران نسل جديد به عنوان يک کمدين خدشه دار و حتي غير قابل باور کند] و حال پس از بيخوابي و سفيدي پهناور بار ديگر در درامي جنايي و راز آميز شرکت کرده است. ويليامز اين بار نقش شخصيت راز آميز نويسنده اي را بازي مي کند که از سوي آرميستيد مائوپين نويسنده داستان يک شهر خلق شده است. مائوپين ٦٤ ساله نويسنده کتاب شش جلدي داستان يک شهر اساساً خبرنگار است و کتاب هاي او نيز بر تجارب روزنامه نگاري وي متکي است. سه جلد اول کتابهاي او به فيلم هاي تلويزيوني تبديل شده و شنونده در شب که شش سال قبل منتشر شد، اولين کتاب اوست که دستمايه فيلمي سينمايي قرار مي گيرد. شنونده در شب که به ادعاي او و کارگردان فيلم بر اساس داستاني واقعي ساخته شده، از فيلم هاي کم هزينه هاليوود محسوب مي شود که بودجه ٤ ميليون دلاري آن در مناسبات امروز هاليوود مبلغ مهمي نيست. اما زماني که همين فيلم در نمايش اوليه خود دو برابر اين مبلغ را برمي گرداند، يک موفقيت صد در صد خلق مي شود. موفيتي که نه فقط مديون ساختار هيچکاک گونه اثر، که مديون شهرت ويليامز و توني کولت هم هست.

پاتريک استتنر که در سال ١٩٩٦ با فيلم Flux شروع به فيلمسازي کرد، با دريافت جايزه بهترين فيلم کوتاه جشنواره اوپسالا براي همين فيلم نشان داد که کارگرداني در حال متولد شدن است. فيلم بعدي او کار بيگانگان در جشنواره سندنس نامزد دريافت جايزه بزرگ هيئت داوران شد و از جشنواره هاي پاريس و سن فرانسيسکو جوايز با ارزشي به دست آورد. شنونده در شب سومين فيلم و اولين فيلم بزرگ اوست که نشان از استعداد و قدرت کارگرداني اش دارد. ديدن اين فيلم توصيه قطعي من به کساني است که سويه تاريک رابين ويليامز را مي پسندند و از تريلر خوش شان مي آيد!

+ نوشته شده توسط فراست در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 10:3 |

کارگردان: نيل لابوت. فيلمنامه: آنتوني شيفر. موسيقي: آنجلو بادالامنتي. مدير فيلمبرداري: پل سارسوسي. تدوين: جوئل پلاچ. طراح صحنه: فيليپ بارکر. بازيگران: نيکلاس کيج[ادوارد مالوس]، الن برستين[خواهر سامرزآيل]، کيت بيهن[خواهر ويلو]، فرانسس کانروي[دکتر ماس]، مالي پارکر[خواهر رز/خواهر تورن]، لي لي سوبيسکي[خواهر هاني]، ديان دلانو[خواهر بيچ]، مايکل وايزمن[پيت]. ١٠٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، آمريکا.

ادوارد مالوس مامور پليس- گشت بزرگراه کاليفرنيا- پس از اين که شاهد مرگ دختري کوچک و مادرش در يک سانحه مي شود، روزهاي بدي را مي گذراند. يک روز نامه اي بدون تمبر از محبوب پيشين خود ويلو دريافت مي کند و اين نامه او را به جزيره اي سامرزآيل مي کشاند. ويلو سال ها قبل وارد زندگي ادوارد شده و ناگهان او را ترک کرده است. او در نامه از گمشدن دختر کوچکش به نام راون نوشته و اين که او تنها کسي است که در يافتن راون مي تواند به وي اطمينان کند. ادوارد خيلي زود درمي يابد که پيدا کردن راون در جزيره کار راحتي نخواهد بود. چون مردم جزيره صاحب آداب و رسوم و فرهنگي خاص هستند و در راس آنها خواهر سامرزايل قرار دارد که به او مي گويد هرگز دختري به نام راون در آن جزيره نزيسته است. 
مرد حصيري بر اساس فيلم ١٩٧٣ رابين هاردي به همين نام با شرکت ادوارد وودوارد و کريستوفر لي ساخته شده که فيلمنامه اش توسط آنتوني شيفر[برنده جايزه توني براي نمايش بازرس] از کتاب آيين نوشته ديويد پاينر اقتباس شده بود. اين فيلم که در زمان نمايش خود در انگلستان و بسياري ديگر مورد استقبال گسترده مردم قرار گرفت نقطه قوت خود را از پرداخت هاردي و طرح سوال هايي درباره ايمان و باور مي گرفت. اما آخرين فيلم نيل لابوت که چند سال قبل با پرستار بتي توانست براي خود شهرتي معقول و به سزا کسب کند، فارغ از اين پرسش ها بيشتر به يک بازسازي هاليوودي بي منطق شبيه است. شايعات حاکي از آن است که ادوارد وودوارد نيز حاضر نشده نقشي يادگاري در فيلم لابوت بازي کند. تنها نکته اصلي تغيير يافته در روند داستان عوض کردن شخصيت ارباب جزيره از يک مرد به يک زن-الن برستين به جاي کريستوفر لي- است. فيلم تا اين لحظه هدف منتقدان سرزنش برخي بوده، اما عموم به خاطر نيکلاس کيج و ديگر بازيگرانش استقبالي نسبي از آن کرده اند. مرد حصيري در آمريکاي شمالي بر خلاف انتظار سازندگانش فقط ٢٠ ميليون دلار عايدي به دست آورد که در مقايسه با بودجه ٤٠ ميليون دلاري اش يک شکست نيم بند محسوب مي شود. بين خودمان بماند اگر دم دست تان ويدئو کلوبي پيدا مي شود که فيلم اصلي را داشته باشد، تماشاي آن بر اين بازسازي گران قيمت ارجح است!

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 و ساعت 21:58 |

طالع نحس (The Omen)

کارگردان: جان مور .نویسنده: دیوید اسلترز .بازیگران: لیو شریبر- جولیا استیلز- میا فارو-دیوید تویلس .زمان فیلم: 105 دقیقه .تاریخ انتشار فیلم: June 6 2006 .فروش در آمریکا: 54 میلیون دلار .کمپانی پخش کننده: فوکس قرن بیستم .درجه سنی:R .بودجه ساخت فیلم: 25 میلیون دلار .فروش تمام دنیا: 118 میلیون دلار

خلاصه داستان:

 "رابرت تورن" برای جلوگیری از ضربه روحی به همسرش "کاترین" از مرگ بچه تازه بدنیا آمده پسری را از به فرزند خوندگی قبول می کند. پسر آنها به نام "دیمین" پس از چند سال حالت عادی خود را از دست می دهد و کسانی که با او مشکلی داشته باشند می میرند. کشیشی "رابرت" را مطلع می سازد ولی رابرت باور نمی کند که پسرش ذات شیطانی دارد ، اما چند اتفاق ناگوار برای "رابرت" اتفاق می افتد تا تجدید نظر کند.


احتمالا همه ما با فیلم طالع نحس آشنا هستیم یا حداقل اگر فیلمش را ندیده باشیم اسم آن را مانند جنگیر شنیده ایم.وقتی که طالع نحس اصلی به نمایش درآمد بسیار سر و صدا کرد و با توجه به اینکه تا به حال چنین فیلمی با این مضمون ساخته نشده بود جای تعجب نداشت. من تا 2 ماه پیش فیلم اصلی را هم ندیده بودم. حدود همین 2 ماه پیش بود که عکسها و تبلیغات فیلم بازسازی را دیدم و علاقمند شدم هر 2 فیلم را ببینم. به هر حال با هزار جور بدبختی فیلم اصلی را دیدم.از نظر من بسیار فیلم عادی بود یعنی نیاز به آن همه سروصدا نداشت 2 یا 3 صحنه دلهره آور بیشتر نداشت  ولی در کل فیلم سرگرم کننده ای بود. حدود 1 هفته بعد از دیدن فیلم اصلی کیفیت خوب فیلم بازسازی به دستم رسید. و بر خلاف تصورم فیلم بسیار زیباتر و کاملتر از فیلم 30 سال پیش بود.

در اولین لحظات فیلم جدید یک سری توضیحات درباره متولد شدن شیطان نوشته میشود که خیلی در فهم فیلم کمک می کند ولی در فیلم اصلی از این توضیحات خبری نبود. خوابهایی که کاترین می بیند بسیار خوب و ترسناک از آب در آمده و کلا این خوابها به بیننده می فهماند که کاترین بسیار آشفته است و ترسیده.ولی در فیلم 30 سال پیش کاترین هیچگونه خوابی نمی بیند. یکی دیگر از برتری ها پرستار "دیمین" است.

در فیلم جدید (میا فارو) پرستار است که وقتی جوان بود بازی او را در فیلم (بچه رزمری) اثر (رومن پولانسکی) دیده ایم. قیافه (میا فارو) آنقدر ترسناک است که وقتی به (رابرت) حمله می کند مو بر تن آدم سیخ می شود. فقط یک ایراد به فیلم جدید نسبت به فیلم قدیم می توان گرفت که این انتخاب بچه فیلم است. که اتفاقا یکی از عنصر های اصلی فیلم است. بچه فیلم جدید بسیار قیافه معصومی دارد و صحنه هایی که نگاه های شوم می کند اصلا ترسناک نیست ولی بر عکس پسر بچه فیلم قدیمی بسیار ترسناک است مثلا اگر صحنه های اخر هر دو فیلم که پسر بچه به دوربین نگاه می کند ببینید منظورم را می فهمید. از لحاظ اکشن فیلم جدید با توجه به سلیقه امروزی تماشاگران آمریکایی صحنه های هیجانی بیشتری دارد. مثلا ترکیدن ماشین در فیلم اصلی وجود ندارد و مردن خبرنگاری که با (رابرت) همراه است کلا با مردن خبرنگار فیلم اصلی فرق دارد و بهتر شده. البته اینها را به حساب اینکه فیلم زمان قدیم ساخته شده و جلوه های ویژه کاری مشکل بوده. بازیها عالی است. پرستار "رابرت" و کشیش از همه بازیگران بهتر اجرا شده. ولی علت کم تحویل گرفتن فیلم جدید به نظر من این بود که مردم یا احساس میکردند بازسازی چنین فیلمی کاری اضافی بوده و اینکه مردم بیشتر به فکر جلوه های ویژه و خالی بندی هستند و اینجور فیلمها به مزاجشان خوش نمی آید. کارگردان فیلم (جان مور) تقریبا قابل قبول است البته نباید زود قضاوت کرد زیرا با طالع نحس کلا 3 فیلم ساخته. اولین فیلمش (پشت خط دشمن) بود با بازی (جین هکمن)  عالی  بود. دومین فیلم (پرواز ققنوس) هم یک بازسازی است ولی زیاد جالب نبود. در مورد کارگردان فیلم اصلی که (ریچارد دانر) نام دارد و اکثرا همه او را با فیلم های اسلحه مرگبار می شناسند. بتازگی فیلم بلوک16 را کارگردانی کرده که اگر امکان داشته باشه نقد این فیلم را هم مینویسم.

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه هفدهم مهر 1385 و ساعت 0:58 |

ميامي وايس Miami Vice

کارگردان: مايکل مان. فيلمنامه: مايکل مان بر اساس سريال تلويزيوني نوشته آنتوني يرکوويچ. موسيقي: جان مورفي. مدير فيلمبرداري: ديون بيبه. تدوين: ويليام گلدنبرگ، پل ريوبل. طراح صحنه: ويکتور کمپستر. بازيگران: کالين فارل[کارآگاه جيمز"ساني"کراکت]، جمي فاکس[کارآگاه ريکاردو"ريکو"تابز]، گونگ لي[ايزابلا]، نائومي هريس[کارآگاه ترودي جاپلين]، کياران هيندز[مامور اف بي آي فوجيما]، جاستين تروکس[کارآگاه لري زيتو]، لوئيس توسار[آرک انجل د يسوس مونتويا]، بري شباکا هنلي[ستوان مارتين کاستيلو]، جان اورتيز[خوزه يرو]، اليزابت رودريگز[کارآگاه جينا کالابرزه]، دومينيک لومباردوزي[کارآگاه استن سويتک]. ١٣٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، آمريکا.

ريکاردو تابز مردي مؤدب و باهوش است که در برانکس با تحليل گري زبده به نام ترودي زندگي مي کند. آنها از اين پوشش براي رديابي چگونگي مواد مخدر به سواحل جنوبي فلوريدا و يافتن باندي که مسئول قتل سه مامور مخفي استفاده مي کنند. ساني کراکت همکار جذاب و عياش آنها نيز همزمان سرگرم جمع آوري اطلاعات با پوشش قاچاقچي مواد مخدر است و در حين کار شيفته ايزابلا، همسر چيني/کوبايي يک قاچاق چي بزرگ مي شود. عمليات آنها منجر به يافتن ردي از باند خشن برادران آريايي مي شود و لحظه اي فرا مي رسد که هويت هر دو در معرض افشا شدن قرار مي گيرد، و بايد وارد عمل شوند. فوجيما مامور اف بي آي از آنها مي خواهد تا به کار ادامه دهند و همين تعلل باعث مي شود که قاچاقچيان، از جمله طرفين معامله آنها - شوهر ايزابلا، آرک انجل و خوزه يرو- زودتر دست به کار شده و با گروگان گرفتن ترودي و ايزابلا عرصه را بر تابز و کراکت تنگ کنند. به نظر مي رسد که آن دو نمي توانند بيش از اين روي نشان پليسي خود حساب کنند.

مايکل کنت مان متولد ١٩٤٣، شيکاگو است. در دانشگاه ويسکانسين مديسن و مدرسۀ بين المللي فيلم لندن درس خوانده و در اواسط دهۀ ١٩٧٠ با نوشتن برنامه هاي تلويزيوني چون استارسکي و هوچ وارد عالم سينما شده است. کارگرداني را با فيلم تلويزيوني Jericho Mile در ١٩٧٩ شروع کرد و در ١٩٨١ اولين فيلم سينمايي خود را به نام دزد ساخت که در آن جيمز کان نقش يک گاو صندوق باز کن را ايفا مي کرد. دومين فيلمش برج قلعه(١٩٨٣) را بر اساس داستاني از اف. پل ويلسن دربارۀ نيرويي اسرار آميز در قلعه نازي ها بود. اما موفقيت در ١٩٨٤ و با تهيه کنندگي و کارگرداني سريال Miami Vice به سراغش آمد. در ١٩٨٦ و پس از ساختن سريال داستان جنايي، با اقتباس از کتاب تامس هريس فيلم سينمايي شکارچي انسان را با شخصيت اصلي هانيبال لکتر براي اولين بار روي پرده برد، اما با وجود موفقيت در سينما دوباره به تلويزيون بازگشت تا سريال موج جنايت در لس آنجلس (١٩٨٩) را تهيه و کارگرداني کند. ميني سريال جنگ مواد مخدر(١٩٩٠) جايزۀ امي را نصيب او کرد. در ١٩٩٢ با ساختن آخرين بازماندۀ موهاک ها با شرکت دانيل دي لوئيس و مدلين استو و موفقيت همه جانبه فيلم، دوباره به عالم سينما بازگشت و در سال ١٩٩٥ کامل ترين اثرش، مخمصه[Heat] را عرضه کرد. نفوذي در ١٩٩٩ تريلري سنگين و طولاني بود و خيلي ها را پس زد. در ٢٠٠١ علي را ساخت که چندان موفقيت آميز نبود، اما سه سال بعد وثيقه توانست آب رفته را به جوي باز گرداند و حالا بعد از استراحتي طولاني و در اداي دين به سريالي که او را به شهرت رسانده نسخه سينمايي و ١٣٥ ميليون دلاري آن را ساخته، که اگر اغراق نباشد بايد بگويم يکي از بهترين فيلم هاي کارنامه او و يکي از درخشان ترين فيلم هاي ژانر پليسي است.

سريال ميامي وايس که پخش آن از سال ١٩٨٤ تا ١٩٨٩ با موفقيت ادامه داشت، از شاخص ترين سريال هاي پليسي اين دهه و جزئي از خرده فرهنگ قابل اهميت دوران خود بود و تقريبا همه عوامل خود را به شهرت رساند. دان جانسون و فيليپ مايکل تامس نقش هاي کراکت و تابز، و اليويا براون و ساندرا سانتياگو نقش هاي ترودي و جينا کالابرز را بازي مي کردند. اما بيشترين سهم را ادوارد جيمز اولموس بازيگر نقش کاستيلو و مايکل مان بردند. هر چند اين بار اولموس از بازي در نقش کاستيلو سر باز زد.

ميامي وايس سينمايي اما در مقايسه با سريال اثري مستقل، مدرن تر و خوش ساخت تر است که همه اينها ناشي از تجربه هاي کسب شده مان در سال هاي پيشين است. او يکي از کارگردان هايي است که اين ژانر را گسترش و غنا داده و مي توان او را ژان پي ير ملويل آمريکا دانست. ميامي وايس همه چيز را براي يک فيلم خوب دارد، از بازي هاي دقيق تا طراحي صحنه فوق العاده، فيلمبرداري و جلوه هاي ويژه تحسين برانگيز- مانند صحنه قتل سه مامور پليس-، موسيقي پر تنش، اتومبيل هاي زيبا -فراري کراکت -، قايق هاي تندرو با ١٧٠ کيلومتر سرعت و گونگ لي زيبا رو که مي تواند هر مامور پليسي را به تجديد نظر در رفتار هاي قراردادي وادار کند و صحنه هاي نفس گير درگيري ميان دو طرف و تدوين پر ضرباهنگش که آبروي تازه اي به گونه اکشن مي دهد. پس خودتان را براي اين ضيافت چشم ها آماده کنيد!
ژانر: اکشن، جنايي، درام، تريلر.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه چهاردهم مهر 1385 و ساعت 5:29 |

مرکز تجارت جهاني World Trade Center


کارگردان: اليور استون. فيلمنامه: آندره آ مک گروي بر اساس داستان واقعي جان مک لافلين، دانا مک لافلين، ويليام جيمنو، آليسون جيمنو. موسيقي: کريگ آرمسترانگ. مدير فيلمبرداري: سيموس مک گروي. تدوين:ديويد برنر، جولي مونرو. طراح صحنه: جان رولفس. بازيگران: نيکلاس کيج[جان مک لافلين]، ماريا بلو[دانا مک لافلين]، مايکل پنيا[ويليام جمينو]، مگي جايلنهال[آليسون جيمنو]، جي هرناندز[دومينيک پتزولو]، استيون دورف[اسکات اشتراوس]، مايکل شانون[ديو کارنس]. ١٢٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا. نام هاي ديگر:سپتامبر. پروژه ١١ سپتامبر.

١١ سپتامبر ٢٠٠١ يک روز فوق العاده گرم براي اهالي نيويورک بود. ويل جمينو افسر پليس منطقه بندر قصد داشت تا آن روز به سرگرمي محبوب خود شکار بپردازد، اما ناگهان تصميم گرفت به سر کار برود. گروهبان جان مک لافلين کارکشته نيز مانند هميشه به همراه گروهش سرگرم راهپيمايي و گشت زني در منطقه منهتن بودند. اما آن روز مثل هر روز نبود. اولين تيمي که به محل حادثه رسيد گروهي متشکل از ٥ نفر شامل مک لافلين و جمينو بود. آنها به درون برج هاي دوقلوي مرکز تجارت جهاني رفتند و زماني که برج ها سقوط کردند، به دام افتادند.

مک لافلين و جمينو به نحو معجره آسايي نجات يافتند، اما براي مدتي طولاني در زير خروارها آهن و بتون دفن شدند. آنها قادر به ديدن همديگر نبودند و روحيه خود را ١٢ ساعت تمام فقط با حرف زدن درباره خانواده، کارشان در اداره پليس، اميدها و نااميدي هاي شان هاي حفظ کرده و زنده ماندند. اين فيلم داستان آنهاست.

مدت زمان زيادي از واقعه يازده سپتامبر و انهدام غم انگيز برج هاي دوقلوي تجارت جهاني نگذشته است. زخم ها باز و خون چکان است و از ويرانه ها هنوز دود بلند مي شود. اين سخن گزافي نيست که جهان بعد از ١١ سپتامبر با جهان پيش از آن تفاوت بسيار کرده است. چنين موقعيتي براي کسي مانند اليور استون که در طول سه دهه گذشته از منتقدين اصلي سياست هاي دولت آمريکا- و حتي رفتار مردم آمريکا- بوده، فرصتي استثنايي است تا به نقد دولتمرداني بنشيند که مسببين اصلي اين حادثه به شمار مي روند.اما او داستان دو بازمانده را برگزيده تا قصه اي درباره استقامت و شجاعت بسازد و به ستايش از روحيه مرداني بپردازد که در هنگامه چنين واقعه اي براي نجات جان ديگران و خودشان از کارهاي فوق طاقت بشري خودداري نکرده اند. مرکز تجارت جهاني با اين مقدمه فيلم سياسي متعارفي در کارنامه استون نيست. بلکه فيلمي درباره زنده بودن اميد در دل انسان هايي است که ازاين واقعه جان به در برده اند، يعني همه ما!

فيلم استون در تقبيح تروريسم است، در ستايش خانواده و اداي احترام به کساني که ديگر در ميان ما نيستند. بيگناهاني که قرباني نبرد مذهبيي کورکورانه اي شدند، که برنده اي ندارد. استون داستان واقعي شخصيت هايش را با صرف بودجه اي قابل اعتنا - ٦٣ ميليون دلار- ساخته و تا امروز در گيشه همين ميزان را به چنگ آورده، اما از سوي بسياري از بازماندگان و خانواده هاي قربانيان اين حادثه عکس العمل هاي متفاوتي دريافت کرده است. مرکز تجارت جهاني در کنار يونايتد ٩٣ جزو اولين فيلم هايي است که به اين ماجرا پرداخته اند و يقيناً در آينده فيلم هاي ديگري نيز در اين مورد ساخته خواهد شد. ولي تا آن زمان ارزش کار استون به عنوان يک پيشگام زير سوال نخواهد رفت. براي کساني که آينده دنياي پيرامون خود هستند که هر لحظه مي تواند با عمل ديوانه وار يک بنياد گرا در هم بريزد، ديدن اين فيلم توصيه مي شود. شايد در صورت بروز حادثه اي مشابه رفتار همه ما طور ديگري شود. اما پيشگيري را هم فراموش نکنيم!

 

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 0:28 |

کنتس سفيد White Countess
کارگردان: جيمز آيوري. فيلمنامه: کازوئو ايشي گورو. موسيقي: ريچارد رابينز. مدير فيلمبرداري: کريستوفر دويل، يئو في لاي. تدوين: جان ديويد آلن. طراح صحنه: اندرو سندرز. بازيگران: راف فاينس[جکسون]، ناتاشا ريچاردسون[سوفيا]، ونيسا ردگريو[عمه سارا]، لين ردگريو[اولگا]، مادلين پاتر[گرشنکا]، هيرويوکي ساندا[ماتسودا]، آلن کوردانر[ساموئل فينستاين]، مدلين ديلي[کاتيا]، جان وود[عمو پيتر]. ١٣٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ انگلستان، آمريکا، آلمان، چين. نامزد بهترين طراحي لباس و صدابرداري از مراسم Satellite

تاد جکسون ديپلماتي محترم است که در شانگهاي مشغول انجام وظيفه است. او که قبلاً همسر و دخترش را از دست داده و خود نيز نابينا شده، به زندگي شبانه شانگهاي علاقه زيادي دارد. در يکي از اين گشت و گذارها با سوفيا آشنا مي شود. سوفيا به همراه خانواده اش پس از وقوع انقلاب از روسيه گريخته و در شانگهاي زندگي سختي را مي گذرانند. سوفيا الکساندورنا که پيشتر کنتس بوده، براي گذران زندگي خود و اعضاي خانواده اش در بار همرقص ديگران شده است. يک شب سوفيا جکسون را از چنگ دزدها نجات مي دهد و جکسون به او مي گويد که تصميم دارد تا از کارهاي سياسي کناره گيري کرده و يک بار ايده آل تاسيس کند. يک سال بعد جکسون بار را افتتاح کرده و سوفيا نيز در آنجا مشغول به کار است. بار مانند سوفيا کنتس سفيد نام دارد، اما جکسون و سوفيا قرار گذشته اند تا در زندگي خصوصي همديگر دخالت نکنند. تا اين که خانواده سوفيا موفق مي شوند تا دوستي در سفارت فرانسه يافته و مقدمات رفتن به هنگ کنگ را فراهم کنند. سوفيا براي اين کار بايد پول زيادي فراهم کند و جکسون که از ماجرا خبردار شده، پول را به او مي دهد. اما خانواده سوفيا که از شغل او شرمسارند، نقشه کشيده اند تا دختر او کاتيا را با خود برده و سوفيا را پشت سر خود رها کنند. اما جکسون و سوفيا نقشه هاي ديگري در سر دارند. . .

آخرين ثمره همکاري جيمز آيوري و اسماعيل مرچنت- تهيه کننده هندي تبار که چندي قبل فوت کرد- مانند فيلم هاي پيشين اين دو فيلمي فاخ و خوش ساخت است که بار ديگر کازوئو ايشي گورو را به عنوان نويسنده به خدمت گرفته است. سبک واقع گرايانه و در عين حال آرمان گرايانه آيوري و مرچنت که در گذر از چهار دهه شکل گرفت و کامل شد، تا امروز فيلم هاي خوبي مانند اتاقي با چشم انداز، بقاياي روز و Howards End را به تماشاگران هديه کرده است. کنتس سفيد نيز مانند آثار قبلي آنها فيلمي عاشقانه و روانشناختي است که بر قدرت بازيگران و طراحي صحنه چشمگيرش استوار است. نقطه اصلي کنتس سفيد درآميختگي فرهنگ شرق و غرب است که در وجود جکسون و آقاي ماتسوداي ژاپني متجلي مي شود. البته اگر سوفيا را نيز به عنوان يک شرقي بپذيريم کار خود را سهل تر کرده ايم.

آيوري متولد ١٩٢٨ است و اينک در آستانه ٨٠ سالگي فيلمش از چنان آرامش و توازني برخوردار است که غبطه بسياري را بر مي انگيزد. فيلم سرشار از سکانس هاي تماشايي است که در پايان فيلم به اوج خود مي رسد و نشان مي دهد که بودجه ١٦ ميلون دلاري فيلم به خوبي صرف شده است. اما لحن خويشتن دارانه فيلم و ريتم کند- مانند فيلم هاي قبلي اين دو نفر- براي بسياري شايد جذاب نباشد، شايد از اين روست که اقبال تجاري يار کنتس سفيد نشده و اين به عنوان نقطه پاياني بر يک همکاري چهل و چند ساله مي تواند اتفاقي غم انگيز باشد. با اين حال براي کساني که عشق هاي رمانتيک را دوست دارند و به واقع گرايي احترام مي گذارند و از همه مهم تر به فيلم هاي بزرگسالان علاقه دارند، تماشاي کنتس سفيد خاطره برانگيز و توام با رضايت خاطر خواهد بود.
ژانر: درام.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 5:24 |

تهيه کننده ها Producers
کارگردان: سوزان استرومن. فيلمنامه: مل بروکس، تامس ميهن. موسيقي: مل بروکس. مدير فيلمبرداري: جان بيلي، چارلز مينسکي. تدوين: استيون وايزبرگ. طراح صحنه: مارک فرايدبرگ. بازيگران: ناتان لين[مکس بيالايستاک]، ماتيو برادريک[ليو بلوم]، اوما تورمن[اولا]، ويل فرل[فرانتز ليبکايند]، گري بيچ[راجر د بري]. ١٣٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ آمريکا. نامزد بهترين فيلم کمدي و موسيقي از انجمن منتقدان فيلم رسانه ها، نامزد گولدن گلاب بهترين فيلم موزيکال/کمدي، بهترين آواز، بهترين بازيگر مرد/ناتان لين و ويل فرل، نامزد ريل طلايي بهترين تدوين صدا از انجمن صدابرداران آمريکا.

سال ١٩٥٩، نيويورک. مکس بيالايستاک تهيه کننده حقه باز برادوي که اخرين کارش در شب افتتاح به تعطيلي کشيده شده، تصميم مي گيرد حسابداري کودن به نام ليو بلوم را به شريک خود تبديل کند. هدف اصلي او از اين کار تدارک نمايشي بزرگ و پرخرج اما ناموفق است تا بتواند دو ميليون دلار باقيمانده بودجه نمايش را روانه جيب خود کند. آن دو براي اين کار نمايشنامه اي ضعيف به نام بهار براي هيتلر نوشته فرانتز ليبکايند- يک نازي فراري- را به کارگرداني راجر د بري به روي صحنه ببرند. بيالايستاک با فريفتن پيرزنان پولدار سرمايه لازم را فراهم مي کند، اما در شب افتتاحيه نمايش پاي ليبکايند که قرار است نقش هيتلر ار بازي کند، مي شکند و راجر دبري ناچار خود روي صحنه مي رود. نمايش با موفقيت روبرو مي شود، اما بيالايستاک به اتهام نپرداختن ماليات روانه زندان مي شود. بلوم با اولا- منشي اين دو نفر و يکي از بازيگران نمايش- پول ها را برداشته و به روي مي روند. اما در لحظه اي که بيالايستاک توسط هيئت منصفه مجرم شناخته شده، سر مي رسند و بعد از اعتراف همگي روانه زندان سينگ سينگ مي شوند. آنها مدتي بعد عفو شده و با فراهم کردن بودجه اي از ميان زندانيان نمايش تازه فرانتز ليبکايند را روي صحنه مي برند.

اگر نمايش هاي برادوي را دوست داريد، اگر حس طنز نهفته در فيلم هاي مل بروکس را مي پسنديد و اگر به بازسازي ها علاقه داريد، اين شما و اين هم تهيه کننده ها که بر اساس فيلم ١٩٦٨ مل بروکس و نمايش موزيکال ٢٠٠١ آن-نوشته خود بروکس و تامس ميهن- و بودجه گشاده دستانه ٤٥ ميليون دلار ساخته است.

اما. . . تهيه کننده ها به رغم همه اين چيزها فيلمي قديمي و بهتر بگويم کهنه نما است، هر چند مقدار زيادي از شوخي هاي آن تازه به نظر مي رسند و ايده هاي به روزي [مثل نئونازي ها، همجنس گراها و. . . ] نيز توسط خود بروکس به آن افزوده شده است. سوزان استرومن متولد ١٩٥٤ کارگردان موفق و تحسين شده تئاتر و طراح رقص قابلي است و بازيگران خوبي مانند ويل فرل- که به راستي در نقش خود مي درخشد- و اوما تورمن را که در اجراي صحنه اي فيلم نيز شرکت داشته اند، با زيبايي هر چه تمام تر هدايت کرده و ناتان لين نيز به گونه اي حيرت انگيز توانسته ياد زرو موستل را زنده کند، اما ماتيو برادريک کجا و جين وايلدر کجا؟!

با اين حال اگر نمايش هاي موزيکال را در قالب يک فيلم به شدت تئاتري مي توانيد تماشا کنيد، در حال حاضر بهتر از تيهه کننده ها گيرتان نمي آيد. براي بستن دهان ايراد بگيرها هم مي توانيد از تاد مک کارتي نقل قول کنيد که فيلم را ميني ماليستي ترين موزيکال فيلم شده ناميده است!
ژانر: کمدي، موزيکال.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 5:19 |

به سگ ها شليک کنيد Shooting Dogs
کارگردان: مايکل کاتون جونز. فيلمنامه: ديويد ولستن کرافت بر اساس داستاني از ريچارد آلوين و ديويد بلتون. موسيقي: داريو مارينللي. مدير فيلمبرداري: ايوان استراسبورگ. تدوين: کريستين لانک. طراح صحنه: برترام اشتراوب. بازيگران: کلر هوپ اشيتي[ماري]، هيو دانسي[جو کانر]، ديويد گاياسي[فرانسوا]، دومينيک هوروويتز[چارلز دلون]، جان هرت[کريستوفر]، سوزان نالووگا[ادا]، استيو توسينت[رولند]. ١١٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ انگلستان، آلمان. نامزد جايزه کارل فورمن براي تهيه کنندۀ تازه کار ديويد بلتون از مراسم بافتا.

سال ١٩٩٤، رواندا. يک کشيش سالخورده به نام کريستوفر و معلمي جوان و آرمان گرا به نام جو کانر خود را در ميانه غوغاي نسل کشي توتسي ها توسط هوتوها مي يابند. آن ها سعي دارند تا با پناه دادن به پناهندگان در مدرسه و کليسا جان دو هزار نفر را نجات دهند، اما خودداري نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل از کمک به آنها و شرايط وخيم زندگي باعث مي شود که سرانجام جو-با وجود اصرار اوليه اش در همراهي با بوميان- به همراه ديگر اروپايي ها رواندا را ترک کند. اما کريستوفر که سال ها در رواندا زندگي کرده تصميم مي گيرد تا در نزد توتسي ها بماند. اين تصميم به قيمت جان او تمام مي شود و فقط چند کودک از ميان دوهزار و پانصد توتسي پناهنده شده در مدرسه جان سالم به در مي برند. سال ها بعد ماري، يکي از معدود نجات يافتگان که زندگي اش را مديون فداکاري پدر کريستوفر است به سراغ جو مي رود تا دليل فرار او را دريابد.

چرا بايد ديد؟

سومين فيلم بعد از هتل رواندا و بعضي روزها در آوريل [در شماره هاي پيشين معرفي شدند] که به ماجراي نسل کشي در رواندا مي پردازد و بر اساس ماجرايي واقعي ساخته شده و قصد دارد تا نوري ديگر بر زواياي تاريک اين ماجراي تلخ و ضد انساني بيندازد. شخصيت هاي قصه تخيلي هستند، اما به عنوان آدم هايي الگويي که درگير اين ماجرا شدند، پرداخت خوبي دارند. تفاوت در آرمان ها [اين جهاني و آن جهاني] و شيوه هاي برخورد دو شخصيت اصلي فيلم که هر کدام نماينده بخش هايي از افکار عمومي اروپايي ها در قبال اين ماجرا هستند، از دقايق آغازين فيلم با ظرافت تمام مطرح شده و بيننده را به دنبال خود مي کشاند. هر دو نفر با وجود خاستگاه مذهبي خود مايل هستند تا به مردم کمک کنند، اما اين که کداميک موفق مي شوند و به آرمان هاي خود وفادار مي مانند، تم اصلي فيلم را تشکيل مي دهد. بازي جان هرت که نماينده پيشين بازيگران بريتانيايي است، بسيار فکر شده و در همراهي با نحوه کار مايکل کاتون جونز- که قبلاً کارهاي موفق و مشترکي چون رسوايي با هم داشته اند- نشان دهنده کمال يک بازيگر است. هيو دانسي جوان نيز که چهره اش براي ما آشنا نيست، در اولين ديدار موفق مي شود تا حس همذات پنداري تماشاگر را جلب کند. نکته اصلي اين کشتار که بر خلاف دو فيلم پيشين بسيار بر آن تاکيد شده، بي تفاوتي و تبعيض نيروهاي سازمان ملل است. نام فيلم از گفتار پدر کريستوفر خطاب با فرمانده نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل چارلز دلون گرفته شده و مي توان آن را سگ هايي که شليک مي کنند نيز ترجمه کرد. تماشاي فيلم براي ياد آوري وظيفه تک تک ما انسان ها و مخصوصاً سازمان هاي دفاع کننده از حقوق بشر- از جمله سازمان ملل- در قبال فجايعي از اين دست ضروري است. البته از نظر سينمايي هم حاصل کار کاتون جونز بعد از ناکامي هاي چند فيلم اخيرش ارزش ديدن و به ياد سپردن را دارد!
ژانر: درام.

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 0:30 |

نويسنده و کارگردان: بن يانگر. موسيقي: رايان شور. مدير فيلمبرداري: ويليام رکسر. تدوين: کريستينا بودن. طراح صحنه: مارک ريکر. بازيگران: اوما تورمن[رافي گاردت]، مريل استريپ[ليزا متزگر]، برايان گرينبرگ[ديويد بلومبرگ]. ١٠٥ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ آمريکا.

رافي زني ٣٧ ساله که به تازگي از شوهرش جدا شده، براي تسکين ناراحتي هاي روحي خود مرتباً به ديدار ليزا متزگر روانشناس مي رود. رافي در منهتن زندگي مي کند و يک روز با پسر ٢٣ ساله جواني به نام ديو آشنا شده و هر دو عاشق يکديگر مي شوند. اما اختلاف سني ميان آن دو اولين مانع سر راه آنها نيست. ديو پسر ليزا متزگر است و در خانواده اي يهودي بزرگ شده که چنين وصلت هايي را برنمي تابد. اما ليزاي بي خبر از همه چيز به رافي پيشنهاد مي کند تا اگر اين رابطه را جذاب مي داند، از فرصت استفاده کرده و به اين رابطه ادامه دهد. بعد از مدتي ليزا به هويت عاشق رافي پي مي برد و پسرش را از ادامه اين ارتباط نهي مي کند، اما همه چيز خيلي سريع پيش رفته و ديو به خانه رافي اثاث کشي مي کند. بعد از ملاقاتي ميان رافي و خانواده ديو هر دو طرف با اين موضوع کنار مي آيند. اما اشتباه ديو در همخوابگي با يکي از دوستان رافي همه چيز را خراب مي کند و عشق ميان اين دو به تيرگي مي گرايد. ديو که از کرده خود پشيمان است و از صميم قلب عاشق رافي است، مي خواهد تا با او زندگي کند. اما رافي که از نبود احساس مسئوليت در نزد ديو سرخورده شده تصميم مي گيرد تا از او جدا شود. يک سال بعد زماني که ديو با کمک هاي دورادور رافي تبديل به نقاشي موفق شده، همديگر را در کافه اي ملاقات مي کنند. آن دو هنوز به همديگر علاقه دارند، اما ترجيح مي دهند دور از هم زندگي کنند.

يک کمدي درام واقعاً شفا بخش که مضموني اپيکوريستي و در عين حال عاقلانه دارد: طعم زندگي با عشق را تا حد امکان بچشيد، اما با ملايمت و خوي خوش از هم جدا شويد. بخش دوم اين پيام لااقل براي ما ايراني که هرگز ياد نگرفته ايم به خوبي و خوشي از هم جدا شويم، شايد تکان دهنده باشد. اما بعد از مشاهده پيچيدگي ها و تضادهاي فرهنگي درون جامعه آمريکا که راه را براي مشکلاتي بدتر از آن چه ما در کشور خود شاهد آن هستم، باز مي کند، ارزش هاي اين فيلم کوچک و جمع و جور بر ما آشکار مي شود. سه دهه قبل لني بروس انگشت روي اين مسائل گذاشت و زندگي خودش را الگويي براي ترسيم اين معضلات قرار داد. بعد از جوانمرگ شدن او باب فاسي در يکي از بهترين ساخته هايش به نام لني[١٩٧٤] تصوير دقيقي از زندگي او و برخوردهاي دو فرهنگ يهودي و مسيحي در آمريکا ارائه کرد. نمي توانم بگويم که بن يانگر تصويري بهتر يا دقيق تر از فاسي ترسيم مي کند ،اما حداقل ميراث او را خدشه دار نمي سازد و اين دستاورد کمي نيست. از هزينه توليد آغاز اطلاع دقيقي در دست نيست، اما فروش نزديک به ٢٣ ميليون دلار آن نشان مي دهد که تماشاگران برخورد خوبي با اين فيلم کم هزينه داشته اند.

بن يانگر متولد ١٩٧٣ است که با ساختن Boiler Room در سال ٢٠٠٠ براي اولين بار روي صندلي کارگرداني نشست. Boiler Room که جايزه ويژه هيئت داوران جشنواره دوويل را به دست آورد و در چند جشنواره ديگر نيز خوش درخشيد و خبر از ظهور استعداد تازه اي داد. متاسفانه فيلم هاي بعدي او را نديده ام، اما تماشاي آغاز ثابت مي کند که او به هرز نرفته است. اگر دوست داريد که يک کمدي عاشقانه رمانيتک ببينيد، بهتر از آغاز گيرتان نمي آيد. شخصاً بعد از مدت ها از شنيدن اعتراف هاي رافي نزد ليزا- بخصوص درباره روابط جنسي اش با ديو- از ته دل خنديدم. در سال هاي اخير کمتر فيلم هايي با اين ويژگي ساخته شده که نشانه هاي يک کمدي موقعيت و کمدي کلامي درجه يک را داشته باشد. پس تا فرصت باقي است، فيلم را ببينيد!
ژانر: کمدي، درام، عاشقانه.

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 1:6 |

نويسنده و کارگردان: کورت ويمر. موسيقي: کلاوس بادلت. مدير فيلمبرداري: آرتور ونگ، جيمي ونگ. تدوين: ويليام يه. طراح صحنه: سانگ پونگ چو. بازيگران: ميلا يووويچ[وايولت سانگ جت شريف]، کامرون برايت[سيکس]، نيک چينلوند[داکسوس]، ويليام فيچنر[گارت]، سباستين اندريو[نروا]. ٨٨ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

قرن بيست و يکم، آينده. وايولت در جهاني توتاليتر زندگي مي کند که توسط داکسوس اداره مي شود. وايولت در گذشته انسان بوده و شوهر دانشمندش به دست نيروهاي پليس داکسوس به قتل رسيده است. وايولت که براي دستيابي به قدرت هاي فوق طبيعي خود را تبديل به نيمه انسان و نيمه خون آشام کرده، قصد دارد تا از داکسوس انتقام بگيرد. او براي سرقت سلاح جديد داکسوس با هيئت مبدل وارد تشکيلات وي مي شود، اما در پايان عمليات درمي يابد آن چه او دزديده کودکي به نام سيکس[٦] است. وايولت پس از مدتي کشف مي کند که سيکس در واقع کپي ژنتيکي داکسوس است، اما خونش مي تواند او و ديگر خون آشام ها را معالجه کند. وايولت اينک مجبور است براي نجات جان خود و سيکس با مامورين داکسوس و در پايان خود او نبرد کند، در حالي که دوستان سابقش جز يک نفر همه او را تنها گذاشته اند...

ترکيب سه فيلم مشهور ماتريکس، ايون فلوکس و بيل را بکش که اختصاصاً براي هنرنمايي سرکار خانم ميلا يووويچ و ويژگي هاي هنر رزمي Gun Kata نوشته و ساخته شده است. هنري که در فيلم قبلي کورت ويمر تعادل[Equilibrium] نيز نمونه هايي از آن توسط کريستين بيل به نمايش گذاشته شده بود. اولترا وايولت که با سرمايه ٣٠ ميلون دلار ساخته شده، سومين فيلم بلند کورت ويمر بشمار مي رود. ويمر که در ١٩٩٢ با نوشتن فيلمنامه دردسر مضاعف وارد سينما شده، بيشتر به خاطر فيلمنامه هاي کُره[Sphere] و ماجراي تامس کراون شهرت دارد.

کساني که از بازسازي گلورياي جان کاساوتيس توسط سيدني لومت ناراضي بودند، کجا هستند تا ببينند اين تم در دست هاي ويمر به چه وضعي درآمده!؟ يک برگردان تازه تر- نه بديع تر- از اين سوژه که تبديل به قصه هاي مصور کودکان شده است. طرح قصه فيلم آشفته است و رابطه وايولت با گروه مقاومت زيرزميني هرگز به خوبي مشخص نمي شود. به نظر مي رسد که وايولت يک انتقام جوي تنهاست، که احساس مادري اش در پايان گل مي کند و وجوه زنانه اش را باز مي يابد. اما ويمر براي رسيدن به اين مرحله سيل حوادث و گلوله ها را بر سر او و تماشاگر هوار مي کند و در آخر آن چه بر جاي مي ماند، تقريباً ارزش ٨٨ دقيقه تلف کردن وقت را ندارد. به همين خاطر است که حتي تماشاگران تشنه فيلم هاي اين چنيني نير در آمريکا از آن استقبال کمي کرده اند و تا اين لحظه تهيه کنندگان فيلم به سرمايه ٣٠ ميليون دلاري اوليه خود نيز دست نيافته اند. اگر دل تان به حال شان مي سوزد مي توانيد با حضور در اولين سينماي نمايش دهنده اولتراوايولت به اين ورشکستگان به تقصير کمک کنيد. اجرتان ماجور!
ژانر: اکشن، تريلر، علمي تخيلي.

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 0:52 |

کارگردان: آلخاندرو آگرستي؛ فيلمنامه: ديويد اوبرن

بازيگران: کيانو ريوز، ساندرا بولاک، کريستوفر پلامر

کيت[ساندرا بولاک]، پزشکي است که خانه زيباي کنار درياچه اش را براي کاري در شيکاگو، ترک مي کند و براي مستاجر جديدش، الکس[ريوز] که پدرش معمار اين ساختمان بوده، نامه اي مي نويسد. آلکس در همان صندوق پست جواب نامه را براي کيت مي گذارد. اين يادداشت ها ادامه پيدا مي کنند و اين سر آغاز يک عشق واقعي است، بي آنکه آنها همديگر را ببينند...

يک قصه عاشقانه پر آب و تاب که سازندگانش نسبت به تکراري بودن قصه شان خود آگاهي دارند و عامدانه سعي دارند از طريق فضاسازي و روايت غير معمول، فيلم متفاوتي را خلق کنند، که به رغم تلاش شان، فيلم کماکان يک فيلم هاليوودي با همان معيارهاي هميشگي است که اما پايان نسبتاً متفاوتي دارد. در شکل ايده آل فکر اوليه فيلم مي توانست به يک فيلم جذاب و متفاوت نيم ساعته تبديل شود و اين گونه به تکرار نرسد و در نهايت کسالت بار نشود، در عوض صحنه ها و موقعيت هاي جذاب را – که در طول فيلم کم نيستند- بسط و گسترش دهد و تماشاگر را بيش از پيش با خود همراه کند.

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه هفدهم مرداد 1385 و ساعت 2:32 |
images/20060713/001.jpg
 

«دزدان دريايي کارائيب، صندوق مرد مرده» قسمت دوم فيلمي موفق و پرفروش به کارگرداني گور وربينسکي است. فيلمنامه فيلم را تد اليوت وتري روسيو نوشته اند.
اين اکشن ماجراجويانه و کمدي فانتري ، جاني دپ را در نقش اصلي دارد. او يک بار ديگر در نقش جک اسپارو، راهزن دريايي مهربان و انسان دوست ظاهر مي شود.
اورلاندو بلوم و کايرا نايتلي هم در فيلم نقشهاي قبلي خود؛ ويل ترنر و اليزابت سوان را بازي مي کنند. جک داونپورت ، بيل ينگلي ، جاناتان پرايس ، استلان اسکارسگارد و جفري راش ديگر نقشهاي مهم فيلم را به عهده دارند.

داستان فیلم
يک بار ديگر کاراکترهاي اصلي فيلم در دنياي خرافات رها مي شوند. کاپيتان جک اسپارو در طول سفر دريايي خود متوجه اين نکته مي شود که يک بدهي عظيم به ديوي جونز افسانه اي دارد.
جونز، کاپيتان هلندي است که حالتي شبيه ارواح دارد و مي تواند پرواز کند. زمان بسرعت در حال گذر است و اين نکته اي است که اسپارو موافق آن نيست.
جک به مبارزه با زمان مي رود. او بايد راهي بيابد تا بتواند از شر پرداخت اين بدهي خلاص شود. اگر جک نتواند بدهي خود را در موعد مقرر پرداخت کند، گرفتار يک نفرين ابدي مي شود که حتي در زندگي پس از مرگ هم گريبان او را رها نخواهد کرد. در چنين اوضاع و احوالي جک اسپارو با مشکلي تازه روبه رو مي شود.
در شرايطي که وي نگران گرفتار شدن در نفرين ابدي ديوي جونز است ، بايد مقدمات ازدواج ويل ترنر و اليزابت سوان را هم فراهم کند. اما اين زوج جوان به جاي برگزاري مراسم ازدواج مجبور مي شوند به جک اسپارو ملحق شوند تا در يک ماجراجويي تازه شرکت کنند.
اين دو در قسمت اول فيلم به جک کمک کردند نفرين جواهر سياه را خنثي کند. آنها حالا با شکارچي و دزد دريايي بي رحم درياها يعني کنت کاتلر بکت روبه رو هستند. کمپاني عظيم او در هند غربي قرار دارد. او مي خواهد صندوق مرد مرده را به دست بياورد تا بتواند با آن کنترل ديوي جونز را در دست بگيرد.
اگر او بتواند در اين کار موفق شود، مي تواند از قدرت عظيم جونز يک بار و براي هميشه براي نابودي آخرين بازماندگان دزدان دريايي کارائيب استفاده کند. در حقيقت همين طرح اوست که مراسم ازدواج ويل و اليزابت را به هم مي زند.
در چنين شرايطي طبيعي است که آنها نمي توانند نسبت به بداقبالي جک اسپارو بي تفاوت بمانند. اين 3تن در طول ماجراجويي هاي خود با هيولاهاي دريايي ، جزايرنشينان عجيب و غريب ، تايا دالما (يک کاراکتر وحشي و حيوان صفت) و ظهور مرموز پدر ويل که از مدتها قبل گم شده بود - روبه رو مي شوند.

نقد
قسمت دوم دزدان دريايي کارائيب دنباله اي منطقي بر قسمت اول فيلم است. اين فيلم هم همان ارواح سرگردان و موجودات عجيب و غريب قصه قسمت اول را دارد.
جاني دپ که براي قسمت اول فيلم نامزد دريافت جايزه اسکار بهترين بازيگر مرد شد، باز هم يک بازي عالي و يکدست ارائه مي کند و رفتار يک دزد دريايي را از خود به نمايش مي گذارد. نحوه صحبت کردن و سخنراني هاي او هنوز جذاب است.
تهيه کنندگان 2 قسمت دوم و سوم فيلم تصميم گرفتند اين دو فيلم را پشت سر هم و بدون وقفه فيلمبرداري کنند. دزدان دريايي کارائيب 3تابستان سال آينده اکران عمومي خواهد شد.
قرار بود کيت ريچاردز، خواننده معروف گروه رولينگ استونز نقش پدر جک اسپارو را در قسمت دوم فيلم بازي کند. او نقشي کوتاه و افتخاري در فيلم داشت، اما تور بين المللي رولينگ استونز باعث شد وي نتواند اين نقش را بازي کند. جاني دپ در يک گفتگو اعلام کرد اين نقش اختصاصا براي ريچاردز نوشته شده است.
کايرا نايتلي در فيلم ، مويي مصنوعي روي سر دارد. وي پيش از شروع فيلمبرداري فيلم براي حضور در «دومينو» (2005) موهايش را کوتاه کرده بود. چرخ عظيمي که در يکي از صحنه هاي فيلم ديده مي شود، 1800پوند وزن دارد. اين چرخ 18پا بلندي دارد.
جاني دپ در قسمت دوم فيلم براي اولين بار نقشي را بازي کرد که قبلا هم بازي کرده بود. جک اسپارو اولين نقش سينمايي اوست که روي پرده سينما 2بار تکرار مي شود. تحليلگران سينمايي پيش از نمايش عمومي فيلم يک افتتاحيه عظيم براي آن پيش بيني کردند و گفتند رکورد فروش افتتاحيه 115ميليون دلاري مرد عنکبوتي 2 در سال 2002را مي شکند.
فيلم در روز اول نمايش 55ميليون دلار فروش کرد. فروش دزدان دريايي کارائيب 2در 3روز اول به 150ميليون دلار رسيد و لقب بهترين افتتاحيه تاريخ سينما را به خود اختصاص داد.
تحليلگران مي گويند فروش کلي فيلم تا 2هفته ديگر به 300ميليون دلار مي رسد و صنعت سينما موفقيت اولين اثر 300ميليوني سال 2006خود را جشن مي گيرد.پاسخ به اين پرسش کمي مشکل است.

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه هفتم مرداد 1385 و ساعت 22:34 |

برافراشتن پرچم شکسته سياست

کارگردان: کن لوچ- بازيگران: سيليان مورفي، پدرايک دلاني، ليام کانينگهام، اورلا فيتزجرالد

ns_ken_loach_01.jpg

خلاصه داستان: ايرلند 1920؛ دامين- سيليان مورفي- در تدارک سفر به انگليس براي ارتقائ آينده کاري اش به عنوان يک پزشک است که شاهد رفتار وحشيانه انگليسي ها مي شود و تصميم مي گيرد در کنار برادرش در آنجا بماند و براي استقلال کشورش بجنگد. آنها درگير جنگ هاي خونيني مي شوند و در نهايت رو در روي يکديگر قرار مي گيرند.

"بادي که شاخه جو را تکان مي دهد"، فيلمي است در ادامه دنياي سرد و کسالت بار کن لوچ که در يک مسير ثابت سال هاي سال است که ادامه دارد و قصد فيلمساز از برافراشتن پرچم هاي سياسي را کماکان مي توان در تار و پود فيلم هايش حس کرد. اگر اين نوع سينما به دليل حال و هواي سياسي و اجتماعي غالب در دهه هفتاد، خريداري داشت و باب روز بود، امروز اما سخت کهنه و کليشه اي به نظر مي رسد. نگاه کنيد که فيلمساز هوشمندي چون برتولوچي چطور از فيلمي چون "1900" در دهه هفتاد، امروز به فيلم درخشاني چون "در محاصره" رسيد، يا کوبريک که در اواخر عمر دست از نجات جهان و جهانيان برداشت و در "چشمان باز بسته" فقط به ارتباط انساني يک زوج پرداخت. کن لوچ اما کماکان مي خواهد شعار دهد و فرياد آزادي [به چه معني؟ کدام آزادي؟] سر دهد آن هم درباره موضوع سياسي کهنه اي که دو سه دهه قبل پرونده اش بسته شد و تتمه بمب گذاري هاي ايرلندي ها در انگليس به زحمت و با دردسر به پايان رسيد.

البته کن لوچ که متوجه بحث کهنه و نخ نما شده اش است سعي دارد در چند دقيقه پاياني تمام معنا و مفهوم فيلم را عوض کند و به آن معناهاي پيچيده تري درباره قدرت و جابجايي خشونت بدهد، اما به گمانم فيلمساز و فيلمنامه نويس خيلي دير به اين فکر مي افتند، چرا که هيچ دليل قانع کننده اي وجود ندارد که 120 دقيقه به تماشاي صحنه هاي شعاري، کليشه اي و تکراري بنشينيم تا بعد از آن در 7 دقيقه پاياني حرف و جهان فيلم به کل عوض شود. ما با هيچ روند منطقي و درستي براي رسيدن به نتيجه گيري انتهاي فيلم روبرو نيستيم، برعکس تمام 120 دقيقه اول فيلم را مي توان در يک چهارم اين زمان خلاصه کرد و از نمايش خشونت هاي بي دليل که ره به جايي نمي برد – و بر عکس برخي تماشاچيان را از سالن سينما فراري مي دهد- خودداري کرد. تماشاگر مي تواند در طول اين دو ساعت چرتي بزند و پس از بيدار شدن ببيند که هيچ اتفاق خاصي نيفتاده و ايرلندي ها کماکان در حال حمله کردن هستند و انگليسي ها هم در حال جنايت کردن. هيچ همذات پنداري اي با شخصيت ها حس نمي کنيم. هيچ کدام از آنها را دوست نداريم و به سرنوشت شان علاقه اي پيدا نمي کنيم. در نتيجه در صحنه اعدام شخصيت اصلي که فيلمساز مي خواهد به مدد موسيقي آن را تراژيک جلوه دهد، هيچ حس خاصي نداريم. لوچ مي خواهد به زحمت ما را در اين صحنه درگير مرگ قهرمانش کند اما اين، خيلي پيشتر، زمان خلق و پرداخت اين شخصيت سرد و الکن بايد مورد توجه قرار مي گرفت. فيلمساز حتي جرأت نزديک شدن به شخصيت اش را ندارد و عشق و رابطه او با دختر- که مي توانست حلقه ارتباطي خوبي با تماشاگر باشد- بدون پرداخت باقي مي ماند. در نتيجه صحنه نهايي زار زدن دختر- که اتفاقاً از بازي و کارگرداني خوبي هم برخوردار است - بي تأثير و با فاصله از تماشاگر مي ايستد.

ns_wind_that_shakes_01.jpg

نکته عجيب تر اما شعارهايي است که دائم از زبان شخصيت هاي فيلم جاري مي شوند. جداي از سبک بياني فيلمساز که اصولاً بر مبناي نمايش مستقيم همه چيز و تأکيد بر آن - ازجمله خشونت - است، اين مقدار شعار کلامي از زبان شخصيت هاي فيلم در وصف و رثاي آزادي واستقلال و ميهن – يعني همه چيرهايي که فيلم بايد در درونش به آن مي رسيد نه با حرف و سخن- واقعاً غريب و تعجب بر انگيز است. در يک سکانس بسيار طولاني در اواخر فيلم، پس از پذيرش صلح، شخصيت هاي اصلي يکجا گرد امده اند و بدون لحظه اي درنگ فقط شعار مي دهند و آنقدر تکرار مي کنند که تحمل آن براي يک تماشاگر جدي سخت به نظر مي رسد.

اما حکايت نخل طلاي جشنواره کن، بيش از پيش يک علامت سؤال بزرگ درباره چگونگي انتخاب ها و جوايز جشنواره رو در روي ما قرار مي دهد و به نظر مي رسد جداي از علاقه وافر روشنفکران فرانسوي به سياست و توظفي که براي خودشان در قبال اصلاح جهان و نجات جهانيان فرض گرفته اند- و در نتيجه آن از چنين فيلمي استقبال مي کنند-، اتفاقات و روابط پشت پرده هم حرف اول و آخر را مي زند، همان روابط شاید مالی و اقتصادی که موجب مي شود فيلمي چون "رمز داوينچي" فيلم افتتاحيه جشنواره کن باشد.

+ نوشته شده توسط فراست در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 و ساعت 22:31 |



كارگردان : كلارك جانسون ( Clark Johnson )
نويسنده فيلمنامه : جورج نولفي ( George Nolfi )
بازيگران :
مايكل داگلاس ( Michael Douglas )
كيفر ساترلند ( Kiefer Sutherland )
ايوا لانگوريا ( Eva Longoria )
مارتين داناوان ( Martin Donovan )
پل كالدرون ( Paul Calderon )
مدت فيلم : 108 دقيقه
محصول : سال 2006  آمريكا
گونه فيلم : جنايي - درام - تريلر

خلاصه داستان :

« پيت گريسن » مامور ويژه سرويس مخفي، معتقد است يك عضو تشكيلات «نئونازي» در ميان كاركنان كاخ سفيد نفوذ كرده است. يكي از ماموران مخفي كاخ سفيد به قتل مي رسد. براي «پيت» پاپوش دوخته مي شود و بخاطر رابطه اي كه در قبل داشته بايد حق السكوت بدهد. او را از تمام مسئوليتهايش بركنار مي كنند ولي او مصمم به اثبات بي گناهي خود و افشاي طرح توطئه قتل رئيس جمهور است. چيزي نمانده تا به هويت طراح اصلي پشت پرده پي ببرد كه ناگهان خود را روياروي « ديويد بركنريج » مي بيند كه دست پرورده خود اوست.


يك اكشن منسجم :
داستان فيلم در حوزه جدي و خشن سرويس مخفي آمريكا مي گذرد كه در آن تبسم در حين خدمت، جرم تلقي مي شود. « محافظ » را كساني تهيه و توليد كرده اند كه نه تنها معتقد به اين نوع داستانها در سينما هستند بلكه معتقد هستند كه بايد درست و بدون غلط هم تعريف شوند. ايفاگران دو نقش مامور مخفي «پيت گريسن» و «ديويد بركنريج» كه در صورت تهديد به جان رئيس جمهور چشم به روي آشنا و غريبه مي بندند بازيگراني هستند كه هميشه از پس چنين نقشهايي به خوبي برآمده اند.



« محافظ » نيز مانند اولين تجربه كارگرداني كلارك جانسون ( SWAT ) با بازي ساموئل ال جكسون و كالين فارل، ويژگيهاي كار يك كارگردان كارآزموده را دارد : سرعت در اجرا، حرفه اي گري بالا، در هم آميزي بسيار مناسب مكالمات با سكانسهاي اكشن بسيار محكم و منسجم. كلارك جانسون نقش كوتاهي هم ايفا مي كند، مامور سرويس مخفي كه قتلش به خط داستان شكل مي دهد.



« پيت گريسن » مامور حفاظت از « سارا بالنتاين » همسر رئيس جمهور است. او كهنه كاري بشدت وظيفه شناس است كه حتي در محافظت از رونالد ريگان در دوران رياست جمهوري اش جان خود را به خطر انداخت و مورد اصابت گلوله ضارب قرار گرفت. او هر روز ساعت 4 صبح بيدار مي شود و براي حفظ انعطاف و ورزيدگي بدنش نرمش و ورزش مي كند...


براي مايكل داگلاس 61 ساله كه مانند پدرش كرك داگلاس هرچه سنش بالاتر مي رود، خشونت چهره اش تشديد مي شود، ايفاي نقش ماموري كه مي داند در پس عينكهاي مارك دار چطور قابل اعتماد يا خبيث به نظر برسد، كاري آسان شده است.


« پيت گريسن » رازي دارد كه سازمان از آن بي اطلاع است. پس از كشف توطئه قتل رئيس جمهور، همه شواهد دال بر خيانتكار بودن اوست. « ديويد بركنريج » در پيگيري شواهد هم بسيار پشتكار دارد. ولي آيا گريسن خائن است؟ هيچ خائني آيا ساعت 4 صبح برمي خيزد؟ بركنريج براي تك تك پرسشها جوابي دارد. او بر خود واجب مي داند تا طراحان توطئه را قبل از اجراي آن، دستگير كند.

 
+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 9:57 |
نويسنده و كارگردان : جيم جارموش ( Jim Jarmusch )
بازيگران :
بيل موري ( Bill Murray )
جفري رايت ( Jeffrey Wright )
شارون استون ( Sharon Stone )
جسيكا لنژ ( Jessica Lange )
فرانسيس كانروي ( Frances Conroy )
اكران : 5 آگوست 2005
پذيرفتني و قابل فهم :

«دان جانسون» مردي ساده و مجرد است كه دلداده اش «شري» او را ترك كرده است. نامه اي اسرارآميز به دست جانسون مي رسد كه پسر 19 ساله دان در جستجوي پدر است. دان شروع به تحقيقات مي كند و از نزديكترين دوست و همسايه اش كمك مي طلبد. در اين راه با دوستان گذشته ملاقات مي كند و با گذشته خود روبرو مي شود.


«گلهاي پژمرده» قصه عجيب و غريبي دارد كه فقط كارگردان مستقلي نظير جيم جارموش مي تواند آنرا به سبك هاليوودي بسازد. گلهاي پژمرده يك فيلم جاده اي است. جارموش با بهره گيري متعادل از كمدي و درام تماشاگر را به سفري از زمان حال به گذشته مي برد تا يادآور شود گذشته از ياد رفته است و راهها به هيچ كجا منتهي نمي شوند. تماشاگراني كه پايان سرراست را دوست دارند گلهاي پژمرده را فيلمي نااميد كننده خواهند يافت.


فيلم داستاني را بازگو مي كند اما تصميم گيري نمي كند نيازي هم به اين كار نيست. در پايان حل رازهاي گلهاي پژمرده نامناسب جلوه مي كند. توجه تماشاگر در طول فيلم معطوف طي طريقي است كه فيلم آنها را همراه خود مي كند، اما در پايان راز اصلي سر به مهر مي ماند. گلهاي پژمرده متعلق به بيل موري است. باقي بازيگران صحنه هاي معدود دارند. ژولي دلپي و تيلدا سوئينتن آنقدر حضور كوتاهي برابر دوربين دارند كه به دشواري قابل تشخيص هستند.


بيل موري براي ايفاي نقش اصلي نيازي نداشت تا تلاشهاي ويژه اي انجام دهد. جارموش بخوبي نقاط قوت موري را مي داند. بنابراين در اين فيلم شخصيتي شبيه «باب» در «گمشده در غربت» ساخته سوفيا كاپولا از او مي بينيم. وي تلخ است و كمتر از خود احساسات نشان مي دهد اما لحظاتي وجود دارد كه تماشاگر پي به تحولات دروني او مي برد. جيم جارموش ضرب آهنگ خاص خود را در فيلم حذف كرده است. در دستان كارگرداني ديگر شايد گلهاي پژمرده تبديل به يك كمدي عجيب و غريب مي شد، اما جارموش تمام وجوه طنز را فداي داستان نمي كند و از ابتدا تا انتها تماشاگر را تحت تاثير قرار مي دهد.



«گلهاي پژمرده» داستان مرد ميانسالي است كه مي كوشد با گذشته اي مواجه شود كه شايد باعث افسوس اوست. شايد تماشاگري به غلط فيلم را پر رمز و راز تلقي كند و در نهايت نااميد شود. پرسشي كه دان در اين طي طريق خودشناسي از خود مي پرسد اين است :« آيا من فرزند پسري دارم؟»


گلهاي پژمرده با لحني پر رمز و راز انگيزه اي براي دان ايجاد مي كند تا دست به سفر بزند. جيم جارموش كارگردان جريان روز هاليوود نيست و ابدا وانمود هم نكرده است. علاقمندان فيلم مستقل او را پيشرو مي دانند. فرانسويها به او عشق مي ورزند. شايد گلهاي پژمرده پذيرفتني ترين و قابل فهمترين فيلم جارموش تا به امروز باشد. فيلم به اندازه كافي احساسات و طنز دارد كه براي تماشاگر بي علاقه به فيلمهاي هنري دست يافتني باشد.قدرت بازيگري بيل موري به فروش گلهاي پژمرده لطمه نزده است. اين فيلم بي نقص نيست. صحنه هاي طولاني كه مي تواند حوصله تماشاگر ار سر ببرد. گلهاي پژمرده برنده جايزه بزرگ هيات داوران جشنواره كن سال گذشته نيز هست.
 
+ نوشته شده توسط فراست در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 0:5 |
كارگردان : لوئي لوتريه
فيلمنامه : لوك بسون، رابرت ماك كامن
بازيگران : جيسن استاتم، الساندرو گاسمن، آمبر والتا، كيت نوتا و جيسن فلمينگ
توليد كننده : كمپاني فوكس قرن بيستم
برتري تكنيك بر محتوا :

«فرانك مارتين» به ميامي مي رود تا بعنوان راننده در خدمت خانواده ثروتمند «بيلينگز» در آيد. او بزودي رابطه دوستانه اي با پسر 6 ساله خانواده ،«جك» پيدا مي كند. گروهي جك را مي ربايند و ويروس خطرناكي به او تزريق مي كنند. هدف اين افراد، گسترش اين ويروس مسري در تمام جهان است. فرانك مارتين مجبور است براي مقابله با نقشه هاي شيطاني اين افراد، بار ديگر از تواناييهاي ويژه خود بهره گيرد.

در «ترانسپورتر 2» جيسن استاتم يكبار ديگر در نقش يك سوپرمن با گواهينامه رانندگي ظاهر مي شود. كمتر پيش مي آيد دنباله فيلمي از اصل آن بهتر باشد و «ترانسپورتر2» هم از اين قاعده مستثني نيست.جهت آگاهي كسانيكه قسمت اول را نديده اند، در اين فيلم استاتم ايفاگر نقش «فرانك مارتين» حامل حرفه اي محموله هايي مهم مانند پول، اسلحه و انسان بود. او هيچگاه سؤال نمي كرد و براي خود قوانيني داشت :
1- معامله را به هم نزن     ۲- اسمي را نپرس      3- هيچ وقت در بسته را باز نكن

«ترانسپورتر 2» توجه كمتري به اين قوانين داشته و بيشتر تاكيدش بر اكشن است. اكشنهايي نامعقول، پر ريخت و پاش و گاهي مضحك. اين بار فرانك به رانندگي براي فردي ثروتمند در ميامي روي آورده، اما چنين شخصيتي هيچگاه گريزي از دردسر نخواهد داشت.

هر فوق قهرماني به يك ضد قهرمان مؤنث نياز دارد. بتمن، زن گربه اي و اسپايدرمن، گربه سياه را دارد. فرانك هم «لولا» را دارد كه البته شخصيتي گربه اي نيست.

كوري يوئن، كارگردان قسمت اول اين بار بعنوان طراح حركات رزمي در فيلم حضور داشته و صندلي كارگرداني را به مدير هنري سابق خود، لوئي لوتريه داده است. شايد اين تعويض پست عجيب به نظر برسد، اما باعث شده صحنه هاي مبارزه در فيلم دقيقتر و بهتر از كار درآيند و به فيلم جذابيت بخشند.

«ترانسپورتر 2» نتيجه پيروزي جلوه هاي ويژه بر داستان است و همچنين تكنيك بر متوا. حاصل چنين تفكري فيلمي است تهي از فكر و پر جنب و جوش كه تنها براي سرگرم شدن ساخته شده است.

مايكل ويلمينگتن ( منتقد )




+ نوشته شده توسط فراست در جمعه شانزدهم تیر 1385 و ساعت 19:59 |
كارگردان : اسكات دريكسون
فيلمنامه : اسكات دركسون، پل هريس بوردمن
بازيگران : لورا ليني، تام ويلكينسن، كمبل اسكات، شهره آغداشلو
مدت زمان فيلم : 114 دقيقه
اكران : نهم سپتامبر 2005

بازسازي جديدي از جن گير :
«ارين برونر» در يك پرونده قضايي نادر ، دفاع از كشيشي كاتوليك بنام «پدر مور» را بر عهده مي گيرد. «پدر مور» متهم است كه در يك مراسم جن گيري براي دانشجوي جواني بنام «اميلي رز» باعث مرگ او شده است.



«جن گيري اميلي رز» حاصل تركيبي مغشوش از گونه هاي هراس، دادگاهي، درام و فيلمهاي برگرفته از واقعيت است. داستان فيلم برداشتي سطحي از ماجراي «آنه ليس ميشل» دختر جوان آلماني است كه طي يك مراسم جن گيري در اواسط سالهاي 1970 در گذشت. اسكات دريكسون اين ماجرا را به آمريكاي معاصر آورده و تمركز فيلم را بر دادگاه كشيشي كه متهم به قتل اميلي است قرار داده است. ماجراهاي مربوط به اميلي از طريق فلاش بك نمايش داده مي شود و در صحنه هاي دادگاه شاهد بحث بر سر اعتقاد به خرافات و حقايق علمي هستيم. كليشه هاي استاندارد فيلمهاي هراس نيز مابين صحنه هاي فيلم گنجانده شده اند.





«جن گيري اميلي رز» بعنوان فيلمي ترسناك وارد بازار شده است، اما جواناني كه توقع دارند پس از تماشاي فيلم دچار كابوسهاي شبانه شوند از ديدن آن چندان خرسند نخواهند شد.

البته برخي جلوه هاي ويژه فيلم به ويژه آنهايي كه از «حلقه» تقليد شده اند، شايد توقع اين دسته از تماشاگران را برآورده كند، اما اين صحنه ها نيز در حد درجه PG-13 ملايم شده اند. مسلما صحنه هاي طولاني دادگاه نيز حوصله علاقمندان فيلمهاي ترسناك را سرخواهد برد.







«جن گيري اميلي رز» شبيه بازسازي جديدي از جن گير است كه صحنه هاي دادگاه به آن اضافه شده است. بيشتر زمان اين صحنه ها صرف پرداختن به بحث درباره مسائلي چون وجود يا عدم وجود ارواح خبيث شده است. با اين كه فيلمسازان ادعا دارند در صحنه هاي دادگاه توانسته اند تعادل را بين هر دو طرف دعوا برقرار سازند، اما ساختار فيلم باعث بر هم خوردن اين تعادل شده است چرا كه وقايع از نقطه نظرات مدافعان روايت مي شود.





در «جن گيري اميلي رز» شخصيتها تبديل به طرفين يك مناظره شده اند و در بيشتر صحنه هاي فيلم تنها شاهد يك جر و بحث معمولي بر سر علم و خرافات هستيم. برجسته ترين بازي فيلم توسط «جنيفر كارپنتر» در نقش يك دختر بيمار ارائه مي شود. حركات پر پيچ و تاب بدن او در صحنه هاي جن گيري بسيار خوب اجرا شده اند.




 
   
+ نوشته شده توسط فراست در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 14:5 |

كارگردان : تري گيليام
فيلمنامه : ارون كروگر
بازيگران : مت ديمون، هيث لجر، مونيكا بلوچي، جاناتان پرايس و
فيلمي جاه طلبانه :



«برادران گريم» فيلمي به تمام معنا جاه طلبانه است، ولي اغلب نمي تواند مطابق اين جاه طلبي ها پيش برود وناكام مي ماند. فيلم تري گيليام كه مدتهاست انتظار آن ميرود ماجرايي عاميانه و گاه سرگرم كننده است. مشكل اصلي اين است كه گيليام هرگز نمي فهمد قصد ساختن چه نوع فيلمي را دارد. «برادران گريم» محدوده اي از فيلمهاي اسلپ استيك قرن هجدهم تا داستانهاي افسانه اي اصيل و از پوچي مانتي پاتين تا تعمقي نيمه جدي بر تضاد ميان اعتقادات خردگرايانه و باورهاي عرفاني را در بر مي گيرد.

هيچ چيز به فروش فيلم در گيشه كمك نمي كند. فيلم دو ستاره جوانش را در شرايط سختي رها مي كند. مت ديمون و هيث لجر در لباسهاي زننده متعلق به دوران تاريخي فيلم و شرايط سردر گم كننده اي پيرامون نقشهايشان قرار گرفته اند. آنها يك لحظه دلقكهايي ترسو هستند و لحظه اي بعد قهرماناني مصمم براي نجات دوشيزه اي از خطر. البته اين واقعيت را نبايد ناديده گرفت كه دل و جرات اين دوشيزه از مجموع شهامت اين دو مرد نيز بيشتر است.


شانس موفقيت دو كمپاني شريك ( مترو گلدن ماير و دايمنشن ) نامعلوم است. مطمئنا گيليام نمايشي شكوهمند را روي صحنه آورده است. نمايشي مملو از تصاوير عجيب و غريب و طراحي خيال انگيزي كه در خدمت داستاني از دو شياد است كه از اعتقادات خرافي مردم عادي سوءاستفاده مي كنند ولي در نهايت خودشان در بطن يكي از همان داستانهاي خرافي قرار مي گيرند.

فيلم با آغازي ضعيف شروع مي شود كه اكشني ديوانه وار را به تماشاگر تحميل مي كند. فيلم در تمام طول داستانسرايي فقط به يك موضوع مهم توجه كافي مي كند. ايجاد حس همدلي با شخصيتهاي اصلي فيلم. فيلمنامه ارون كروگر فرض را بر اين مي گيرد كه برادران افسانه اي آلماني، ويلهلم و جاكوب گريم كه در فيلم ويل و جك ناميده مي شوند، ولگردهايي هستند كه در فرانسه تحت اشغال آلمان در سال 1796 از يك دهكده به دهكده ديگر مي روند. آنها ادعا مي كنند كه بواسطه نمايش جن گيري ساختگي شان از مردم دهكده در برابر جادوگران و موجودات طلسم شده حمايت مي كنند.


ماموران حكومتي فرانسوي به فرماندهي ژنرال خودخواه و مستبدي با نام دلتوم از كلاهبرداري اين دو برادر مطلع مي شوند و آنها را دستگير مي كنند. گريم ها ابتدا به مرگ و عذابي وحشتناك محكوم مي شوند و سپس معامله اي به آنها پيشنهاد مي شود كه نمي توانند آنرا رد كنند. آنها به دهكده اي اعزام مي شوند كه كودكان آن مفقود مي شوند ساكنان دهكده جنگل طلسم شده را مقصر مي دانند. برادران گريم بواسطه شناسايي و معرفي بدخواهان پشت پرده و رهايي بچه هاي دزديده شده مي توانند از سرنوشت شومشان فرار كنند. ژنرال براي كسب اطمينان از انجام ماموريت توسط دو برادر، شكنجه گر ساديستي با نام گاوالدي را با آنها همراه مي كند. شرايط اوضاع دهكده به همان اندازه اي كه به گوش همگان رسيده بد است. بدتر اينكه برادران گريم هم نمي توانند از چهره جادوگران پشت پرده نقاب بردارند. بنظر مي رسد جنگل واقعا جن زده است و نفرين دهكده كاملا واقعي.

ويل باور نمي كند داستانهاي مردم عامي چيزي جز خرافات و دروغهايي باشد كه بزرگترهاي دهكده تعريف كرده اند. با اين حال جك به اين داستانهاي باورنكردني و جن و پري وار اعتقاد دارد. به عبارت جامع تر در فيلم تضاد ميان خردگرايان ناپلئوني نظير شخصيت ژنرال و ويل و سنت گرايان الهام گرفته از داستانهاي عامي نظير شخصيت جك به راحتي ديده مي شود.


وزنه تعادلي ميان دو برادر آنجليكاي زيباست. او دو خواهرش را بواسطه اين نفرين از دست داده است. با اين وجود ميلي براي كمك به برادر ها ندارد و تنها حاضر است آنها را به جنگل طلسم شده راهنمايي كند تا نشان دهد كه نابودي نفرين غير ممكن است. هرگز لحظه خسته كننده اي را در فيلم نميبينيد، ولي احتمالا همين ويژگي نفرين فيلم است. بازيگران به اين طرف و آنطرف مي روند و موجودات، حشرات، وزغ ها و حيوانات طلسم شده ناگهان ظاهر مي شوند. درختان به گونه اي تهديدآميز حركت مي كنند. اسبي، دختر كوچك را مي بلعد. جانوري گرگ مانند به انسان بدل مي شود و سپس دوباره جانور مي شود.در حاليكه برادران گريم نمي توانند جادويي كه با آن روبرو هستند را درك كنند، سينماروهاي معاصر چنين مشكلي ندارند. جلوه هاي ويژه كامپيوتري و بصري فيلم بيش از حد آشكار هستند و روي هم رفته فيلم از هم گسيخته و درهم برهم به نظر مي رسد.

ديمون و لجر تقريبا تا نيمه هاي راه نمي توانند بطور كامل در قالب شخصيتهايشان قرار بگيرند تا آن زمان نيز تماشاگران مجذوب لناهدي (آنجليكا) شده اند كه جذابترين شخصيت فيلم است.
+ نوشته شده توسط فراست در جمعه نهم تیر 1385 و ساعت 13:57 |

از عشق بپرس Ask the Dust
نويسنده و کارگردان: رابرت تاون. موسيقي: رامين جوادي، هيتور پريرا. مدير فيلمبرداري: کاليب دشانل. تدوين: رابرت کي. لمبرت. طراح صحنه: دنيس گسنر. بازيگران: کالين فارل[آرتورو بانديني]، سلما هايک[کاميلا لوپز]، دانلد ساترلند[هلفريک]، آيلين اتکينز[خانم هارگريوز]. ١١٧ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

دهه ١٩٣٠، لس آنجلس. کاميلا زيبا روي مکزيکي مرتباً درباره ازدواج با يک آمريکايي ثروتمند و راه يافتن به طبقات بالاي اجتماع خيال پردازي مي کند. آرتورو بانديني نيز که نويسنده اي ايتاليايي است براي يافتن محبوب آرماني خود، زني بلوند و چشم آبي به لس آنجلس مي آيد و برخورد اين دو نفر تمامي نقشه هاي شان را بر هم مي ريزد. کاميلا که به پيشخدمتي مشغول است، با وجود ايجاد رابطه با آرتورو به اين که او مرد ايده آل و خيالي اش باشد، شک دارد. اما وابستگي روزافزون آرتورو به وي کارها را سخت مي کند.

فيلم درباره گروهي از مهاجران است که اسير روياي آمريکايي شده اند و بر اساس رمان تاريخي جان فانته به همين نام اقتباس شده. نويسنده و کارگردان فيلم که به خاطر فيلمنامه محله چيني ها در دهه ١٩٧٠ شهرتي به سزا کسب کرده و موفق به دريافت جايزه اسکار نيز شده بود در گفتگويي از آشنايي خود با اين رمان در سه دهه قبل سخن گفته و اين که همواره آرزو داشته آن را بسازد. او که از فضاي آن دوران و رفتار انسان هاي آن دوره- به خصوص مرده ها- متاثر شده بود، فيلمنامه را در سال ١٩٩٠ نوشت. پروژه از سوي جاني دپ جالب تشخيص داده شد، اما مدت ها از اين استوديو به آن استوديو در حال رفتن بود. سرانجام ١٦ سال بعد حمايت تام کروز در مقام تهيه کننده کار خودش را کرد و تاون موفق شد چهارمين فيلم خود را با اقتباس از اين رمان عاشقانه که به تبعيض نژادي نيز نگاهي انتقاد آميز دارد، کارگرداني کند. نقش بانديني ابتدا به جاني دپ و وال کيلمر پيشنهاد شده بود، اما فارل ان را نصيب خود کرد. سلما هايک نيز اولين انتخاب براي نقش کاميلا بود، اما ابتدا از پذيرفتن آن- به خاطر کليشه شدن در نقش دختر مکزيکي- امتناع کرد، اما بالاخره نقش به او رسيد. از اسامي جالب در گروه سازنده آن براي ما ايراني ها رامين جوادي است. همکار آهنگساز برجسته هانس زيمر که در سال هاي اخير آثار مشترک و گاه مستقل زيبايي- از جمله موسيقي سريال فرار از زندان و فيلم همه آن کودکان نامرئي- را تصنيف کرده است.
ژانر: درام، عاشقانه.

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 22:21 |
ماموريت: غير ممکن ٣ Mission: Impossible III
کارگردان: جي. جي. آبرامز. فيلمنامه: جي. جي. آبرامز، الکس کورتزمان، روبرتو اورچي. موسيقي: مايکل جياچينو. مدير فيلمبرداري: دانيل ميندل. تدوين: ماريان براندون، مري جو مارکي. طراح صحنه: اسکات چامبليس. بازيگران: تام کروز[اتان هانت]، وينگ ريمز[لوتر استريکل]، فيليپ سيمور هافمن[اوون داويان]، کري راسل[ليندسي]، بهار سومخ[خانم کاري]، لارنس فيشبرن[جان براسل]، جاناتان ريس مه يرز[دکلان]. ١٢٦ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

يک ماموريت غير ممکن ديگر براي اتان هانت، اين بار او بايد با اوون داويان تاجر بين الملي سلاح مقابله کند. اتان براي مقابله با ترفندهاي بي رحمانه داويان گروهي متشکل از استريکل، دکلان، زين و ليندسي را گرد هم مي آورد تا او را براي هميشه متوقف کند.

اولين قسمت ماموريت غير ممکن که با تهيه کنندگي تام کروز و پائولا واگنر ساخته شد، در سايه کارگرداني هوشمندانه برايان دپالما توانست موفقيت بزرگي کسب کند. قسمت دوم نيز که توسط جان وو ساخته شد، دوستداران سبک وي را راضي از سالن بيرون فرستاد، اما آبرامز به عنوان کارگردان نام شناخته شده اي براي سينما دوستان نيست. ماموريت: غير ممکن ٣ اولين تجربه او در اين زمينه است. آبرامز که با فيلمنامه آرماگدون، هميشه جوان و Regarding Henry شناخته شده و تا امروز کارگرداني چند سريال تلويزيوني را تجربه کرده، سکان هدايت پروژه اي ١٥٠ ميليون دلاري را به دست گرفته و تا زمان مشخص شدن عايدي فيلم در سالن هاي آمريکا نمي توان حرف زيادي درباره موفقيت يا ناکامي او بر زبان آورد. اين قسمت که ساخت آن به جو کارناهان و ديويد فينچر پيشنهاد شده بود، با تبليغات گسترده اي براي اکران آن در آمريکا و اروپا همراه بوده و به نظر مي رسد که سرنوشت اين سريال حتي در دست هاي آبرامز دچار مخاطره نخواهد شد. کروز و واگنر که خواستار امضاي کارگردان هايي متفاوت براي هر قسمت اين مجموعه بودند، يقيناً براي چهارمين قسمت آن کارگرداني ديگر را انتخاب خواهند کرد، اما تا آن روز براي کسب هيجان از تماشاي اين يکي غافل نشويد!
ژانر: اکشن، ماجرايي، تريلر.

+ نوشته شده توسط فراست در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:54 |

مردي در داخل Inside Man
کارگردان: اسپايک لي. فيلمنامه: راسل گويرتز. موسيقي: ترنس بلانشارد. مدير فيلمبرداري: ماتيو ليباتيک. تدوين: بري الکساندر براون. طراح صحنه: وين تامس. بازيگران: دنزل واشنگتن[کارآگاه کيت فريزر]، کلايو اوئن[دالتون راسل]، جودي فاستر[مدلين وايت]، کريستوفر پلامر[آرتور کيس]، ويلم دافو[سروان جان داريوس]، چيوتل ايجيفور[کارآگاه بيل ميچل]. ١٢٩ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

گروهي به رهبري دالتون راسل به يک بانک حمله کرده و مشتريان و کارمندان آنجا را به گروگان مي گيرند. کارآگاه کيت فريزر و همکارش بيل ميچل مامور حل اين پرونده مي شوند. فريز با دالتون ارتباط برقرار کرده و از وي مي خواهد تا گروگان ها را آزاد کند، اما کارها آن گونه که پليس مي پندارد جلو نمي رود. چون نقشه زيرکانه راسل فريزر و همکارانش را در موقعيتي پيچيده قرار مي دهد. از طرف ديگر، آرتور کيس ثروتمندي سالخورده، وکيلي به نام مدلين وايت را اجير مي کند تا با راسل مذاکره کند. اين اتفاق موضوع را براي فريزر بيش از پيش اسرارآميزتر و پيچيده تر مي کند.

آخرين ساخته اسپايک لي که در تقابل با آثار پيشين اش قرار دارد، از نظر ساختاري يکي از تريلرهاي خوب امسال است. هر چند مطابق معمول شخصيت هاي سياه پوست نقش اصلي را در روند قصه ايفا مي کنند، اما حاصل کار در ترکيب بازيگراني سفيدپوست و نام آور چون پلامر، فاستر و اوئن بيشتر به توليدي گران قيمت و هاليوودي شبيه است تا فيلمي از اسپايک لي. فيلم مانند تريلر هاي دزد و پليس نمايشي از نقشه هاي زيرکانه هر دو طرف براي پيروزي است و بر خلاف سنت اين گونه فيلم ها اين بار هر دو طرف پيروز مي شوند. اسپايک لي که از ساعت بيست و پنجم- با بازي ادوارد نورتن- دوره تازه اي از فيلمسازي خود را آغاز کرده، به نظر مي رسد که قصد دارد تا شيوه هاي اختصاصي خود در روايت قصه را در دل توليدات عظيم هاليوودي بگنجاند، و تا حدود زيادي هم موفق مي شود. مردي در داخل که يک تريلر سياسي/اجتماعي نيز محسوب مي شد، مهر يک محصول خاص يهودي/هاليوودي را نيز با خود دارد و قرار است دزدان متعهد و پليس وظيفه شناس با همکاري يکديگر آرتور کيس نابکار را که از قبل قتل عام يهوديان توسط نازي ها به ثروتي بزرگ دست يافته، افشا کنند. شباهت انکار ناپذيري ميان بعد از ظهر نحس و اين فيلم وجود دارد، اما مي توان گفت که اسپايک لي با مهارت به جاي تقليد از ساخته لومت ، به آن اداي احترام کرده است. فيلم که بودجه اي ٤٥ ميليون دلاري ساخته شده، تا اين لحظه بيش از دو برابر اين مبلغ در اکران آمريکاي شمالي به چنگ آورده و به نظر مي رسد از مرز صد ميليون دلار نيز خواهد گذشت. از نکات جالب فيلم استفاده لي از موسيقي هندي در تيتراژ آغاز فيلم است که قابلت هاي اين نوع موسيقي را به نمايش مي گذارد. تماشاي فيلم براي دوستداران تريلرهاي پليسي اکيداً توصيه مي شود.
ژانر: جنايي، درام، تريلر.

+ نوشته شده توسط فراست در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 22:16 |

مدلی که بعد ها بازیگر شد و توانست تا حد ستاره بالا بیاید و درست از همان اولین حضورش در مقابل کمیدن روز جیم کری در سال 94 در فیلم ماسک موقعیت خودش را تثبیت کرد. بسیاری زیبایی او را به خاطر اختلاف نژادی اش می دانند ، کامرون از والدینی که خود دورگه های کوبایی /آمریکایی و آنگلوآلمانی بودند به دنیا آمد و همین باعث شد کسی نتواند چهره او را به سرعت فراموش کند. کامرون دیاز در 30 آگوست 1972 در سان دیه گو کالیفرنیا متولد شد . در شانزده سالگی مدرسه را رها کرد تا مدل بشود و ظرف پنج سال پس از آن تقریبا سراسر دنیا سفر کند تا در کشورهایی چون ژاپن ، استرلیا ، مکزیکو و مراکش و پاریس فعالیتهای خود را دنبال کند. کامرون مدتی را به عنوان مدل شرکت معروف Elite  فعالیت می کند و از آنجا برای کارهای بعدی اش در زمینه تجاری کاندیدا می شود . او طی مدت کوتاهی با کمپانی های معروفی چون coke, Gear و Nivea همکاری می کند و سرانجام در بیست و یک سالگی به کالیفرنیا باز می گردد او در صنعت فیلم به صورت گمنام شروع به کار می کند تا اینکه برای نقش مهم مقابل جیم کری در ماسک انتخاب می شود و به دنبال موفقیت فیلم او نیز به چهره ای مطرح بدل می شود . پس از آن با هجوم پیشنهادات برای بازی مجبور می شود تا درس های بازیگری را یاد بگیرد تا بتواند در چند مجموعه و فیلم های مستقل ظاهر شود که از آن میان  به آخرین قدرتمند (95) اشاره کرد. این کار با آثاری مانند او یگانه است (96) و حس کردن مینه سوتا (96) ادامه پیدا کرد پس از بازی در مقابل ایوان مک گریگور در ساخته دنی بویل توانست خود را به مخاطبین و منتقدین بشناساند و با بازی عالی خود در عروسی بهترین دوستم (97) خیلی بیشتر مورد توجه قرار گرفت .

اگر چه همبازی اش هنرپیشه قدرتمندی چون جولیا رابرتز بود! او موفقیت بزرگی نیز در ساخته برادران فارلی با عنوان مری یه چیزش شده در 1998 به دست می آورد . او اینجا نقش اول فیلم را ایفا می کرد و توانست به خوبی خودش را در موقعیت خاص تثبیت کند و وارد جرگه ستارگان پولساز شود همان سال کامرون یک حضور کوتاه و افتخاری در ترس در لاس وگاس ایفا می کند و همین طور بازی در کمدی سیاه کارهای خیلی بد ساخته جان فاورو را می پذیرد .او حالا توانسته بود نام خود را به عنوان یکی از خواستنی ترین بازیگران هالیوود سر زبان ها بیاندازد و موفق شد نقش اصلی در جان مالکویچ بودن ساخته 99 را به عنوان همسر جان کیوزاک را به دست بیاورد . هر یکشنبه موعود یک درام ورزشی بود که او نقش یک مدیر و سرمایه گذار تیم فوتبال را ایفا می کرد. در این ساخته الیور استون به خوبی می درخشد و اینگونه وارد هزاره جدید می شود سال 2000 به تیم لوسی لو و درو بری مور می پیوندد تا فرشتگان چارلی ساخته شود که بازسازی مدرن سینمایی یک سریال تلویزیونی پرطرفدار بود. فیلم با صحنه های اکشن خاص یاداور شیوه های به کار رفته در ماتریکس بود و البته استفاده از خطوط ظریف کمدی ، احساسی و موسیقی به جنجال های بدل می شود. در ادمه همان سال دیاز  صدایش ر به کارکتر شاهزاده فیونا در انیمیشن پولساز شرک می بخشد و نقشی قابل توجه در بلاک باستر معتبر آسمان وانیلی در کنار تام کروز به دست می آورد . کمدی بهترین چیز بعدی سال 2002 ساخته می شود و سپس همراه با گنگستر های نیویورکی  ساخته مارتین اسکورسیزی سفری به کودکی خود در کالیفرنیا می کند . پس از آن دومین هنرپیشه زن بیست ملیون دلاری بعد از جولیا رابرتز می شود که اولین چک را برای ساخت فرشتگان چارلی 2 دریافت می کند او برای دنباله شرک به سرمایه گذاری هم می پردازد

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:9 |

دو نفر آدم پولکي Two for the Money
کارگردان: دي. جي. کاروزو. فيلمنامه: دان گيلروي. موسيقي: کريستوفر بک. مدير فيلمبرداري: کنراد دبليو. هال. تدوين: گلن اسکانتلبوري. طراح صحنه: تام ساوتول. بازيگران: آل پاچينو[والتر آبرامز]، ماتيو مک کاناهي[براندون لنگ]، آرمان آسانته[نووي يان]، جرمي پايون[جري]، جيمي کينگ[الکساندريا]. ١٢٢ دقيقه. محصول ٢٠٠٥ آمريکا. نام ديگر: براي پول For the Money

براندون لنگ که از نوجواني تا دانشگاه فوتبال بازي کرده، قصد دارد تا اين کار را به شکلي حرفه اي ادامه دهد. اما يک شکستگي در ناحيه پا باعث مي شود تا براي هميشه از روياي خود چشم بپوشد. براندون که صاحب استعداد پيشگويي نتايج مسابقات فوتبال است، به زودي به صف شرط بندي کنندگان مي پيوندد. والتر آبرامز صاحب يکي از بزرگ ترين شرکت هاي مشاوره ورزشي کشور او را استخدام مي کند. آبرامز براي او نام جان آنتوني را انتخاب کرده و به تربيت او مي پردازد تا بتواند او را وارد مجامع ورزشي کند. به زودي براندون در پول غرق مي شود و شروع به شرط بندي هاي کلان و ميليوني مي کند. اما زماني که آبرامز درمي يابد استعداد او در حال از ميان رفتن است، نبرد ميان آن دو آغاز مي شود.

فيلم توسط کسي ساخته شده که خود يد طولايي در شرط بندي دارد و طبعاً زير و بم هاي چنين مکانيسمي را نيز به خوبي مي شناسد. دي جي کاروزو متولد ١٩٦٥ سابقه اي مثبت در ساخت سريال هاي تلويزيوني دارد و قبلاً تريلرهاي The Salton Sea و Taking Lives را از او ديده ايم. اما اين بار موضوعي را براي کار خوب برگزيده که قابليت زيادي براي ايجاد تعليق و هيجان ندارد. اما خوشبختانه حضور بازيگري چون آل پاچينو بر اين ضعف غالب شده و آن را از فيلمي معمولي به فيلمي قابل قبول تبديل کرده است. فوتبال آمريکايي و کساني که زندگي خود را از راه شرط بندي روي نتايج آن مي گذدرانند به نوبه خود سوژه اي گيرايي است، اما دو نفر آدم پولکي هرگز به فيلم اتاقي با ديوارهاي ضخيم[ماساکي کوباياشي] درياره پشت پرده بازي بيس بال نمي رسد، حتي اگر جزئيات قابل توجهي از پشت پرده شرط بندي ها را براي دوستداران قانون افشا کند. دو نفر آدم پولکي که در گيشه ٢٠ ميليون دلار عايدي داشته براي کساني که به فيلم هاي ورزشي و احياناً افشا گرانه در اين زمينه علاقه دارند مي تواند لحظات خوشي را فراهم کند.
ژانر: کمدي، درام، ورزشي، تريلر.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:0 |

هواشناس The Weather Man
کارگردان: گور وربينسکي. فيلمنامه: استيو کانراد. موسيقي: جيمز ال. لوين، هانس زيمر. مدير فيلمبرداري: فيدون پاپا مايکل. تدوين: کريگ وود. طراح صحنه: تيم دافيلد. بازيگران: نيکلاس کيج[ديويد اسپريتز]، مايکل کين[رابرت اسپريتز[، هوپ ديويس[نورين]، مايکل ريسپولي[راس]، جيل بيلاوز[دان]، نيکلاس هولت[مايک]، جميني دلا پنيا[شلي]. ١٠١ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آمريکا.

ديويد اسپريتز در يک کانال تلويزيوني محلي شيکاگو گوينده اخبار هواشناسي است. او با دريافت پيشنهادي مبني بر اجراي بخش هواشناسي در برنامه صبحگاهي "سلام آمريکا" در يک شبکه سراسري وارد دوره طلايي کارنامه خود مي شود. ديويد در زمينه مراتب شغلي به موقعيتي عالي دست يافته، اما اين موضوع درباره زندگي خصوصي اش چندان صدق نمي کند. پدرش به شدت بيمار است و همين باعث بيشتر شدن روابطش با فرزندش مي شود. ديويد سعي دارد همه چيز را تحت کنترل خود درآورد، اما به زودي با حقايق غير قابل تغيير زندگي روبرو مي شود. حقايقي مانند گزارش هاي هواشناسي که نمي توان براي مقابله با پيامدهاي آن آمادگي کامل داشت.

گور وربينسکي متولد ١٩٦٤ با نام اصلي گرگور وربينسکي از کارگردان هايي است که تجربه کار با او براي اغلب تهيه کنندگان در اکثر موارد مقرون به صرفه و سود فراوان بوده است. او که از ١٩٩٦ با ساختن آيين وارد کار سينما شد، در سال بعد با فيلم شکار موش توجه بينندگان نوجوان را به خود جلب کرد. سومين فيلمش مکزيکي با وجود اين که سود چندان زيادي عايد تهيه کنندگان نکرد، اما نشان داد که او مي تواند در کار با بازيگران اسم و رسم دار از عهده اداره پروژه بر بيايد. موفقيت تجاري با بازسازي حلقه در سال ٢٠٠٢ به سراغ وربينسکي آمد و سال بعد با کارگرداني دزدان دريايي کارائيب: نفرين مرواريد سياه شهرتي جهاني پيدا کرد. هواشناس که در فاصله ساخت قسمت دوم دزدان دريايي کارائيب ساخته شده به خاطر بازي نيکلاس کيج نظر مثبت منتقدان را جلب کرده، اما در گيشه با ١٢ ميليون دلار عايدي، چندان موفقيت آميز نبوده است. با اين حال تجربه وربينسکي درباره احساس فزاينده بي کفايتي که در جوامع مدرن شهري ديدني است. براي کساني که به فيلم هاي شخصيت محور علاقه دارند، فرصت تازه اي است تا بازي خوب نيکلاس کيج را در کنار مايکل کين[از دو مکتب متفاوت بازيگري] ببينند. البته در کنار دو گوينده مشهور برنامه هاي صبحگاهي تلويزيون هاي آمريکا- برايانت گامبل و تام اسلينگ- که به عنوان هنرپيشه ميهمان در فيلم حضور دارند.
ژانر: کمدي، درام.

+ نوشته شده توسط فراست در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 18:57 |

کارگردان: مايکل کاتن جونز. فيلمنامه: لورا بريش، هنري بين بر اساس شخصيت هاي جو استرهاس. موسيقي: جان مورفي. مدير فيلمبرداري: گيولا پادوس. تدوين: ايشتوان کيرلاي، جان اسکات. طراح صحنه: نورمن گاروود. بازيگران: شارون استون[کاترين ترمل]، ديويد موريسي[دکتر مايکل گلس]، شارلوت رامپلينگ[دکتر ميلنا گاردوش]، ديويد تيوليس[کارآگاه روي واشبورن]، هيو دانسي[آدام تاورز]، استن کوليمور[کوين فرانک]، اينديرا وارما[دنيس گلس]. ١١٤ دقيقه. محصول ٢٠٠٦ آلمان، اسپانيا، انگلستان، آمريکا. نام ديگر: معتاد به مخاطره Risk Addiction

کاترين ترمل به همراه ورزشکاري مشهور با اتومبيل به درون درياچه سقوط مي کند. کاترين نجات پيدا مي کند، اما ورزشکار که تحت تاثير مواد مخدر و مشروب قرار دارد مي ميرد. کارآگاه واشبورن که با سوابق کاترين ترمل آشنايي دارد، او را مسئول مرگ ورزشکار مي داند. اما مدرک قابل قبولي در اختيار ندارد. به همين دليل از همکار روانشناس اش دکتر گلس مي خواهد تا کاترين را مورد معاينه قرار دهد. تنها نتيجه اي که از اين معاينه حاصل مي شود، اعتياد شديد کاتريل به هيجان و خطر است. اما ملاقات هاي بعدي آن دو، با وجود اخطارهاي واشبورن، دکتر گلس را که از همسرش دنيس جدا شده به دام کاترين مي اندازد. وقتي دنيس به قتل مي رسد، دکتر گلس خود را در مظان اتهام مي يابد و به سراغ کاترين مي رود، اما ديگر دير شده است. گلس بعد از خواندن رمان جديد کاترين به اين نتيجه مي رسد که جان دکتر گاردوش نيز در معرض خطر قرار دارد. اما گلس در منزل دکتر گاردوش ناخواسته کارآگاه واشبورن را به قتل مي رساند و به خاطر رفتار جنون آميزش روانه تيمارستان مي شود. کاترين مدتي بعد با نسخه کامل و چاپ شده اش رمانش به ديدار او مي رود.

فيلمي که بسياري از طرفدارن سرکار خانم شارون استون و صد البته طرفداران فيلم هاي پليسي/جنايي و نوآر بي صبرانه منتظرش بودند، سرانجام به نمايش در آمد. اما حاصل کار آن چيزي نبود که همگي انتظارش را مي کشيدند. فيلمنامه لورا پريش که براي کسب موفقيت پيشين در شباهتي تام با فيلمنامه استرهاس نوشته شده بود، روي کاغذ خوب به نظر مي رسد و کارگردان هاي زيادي مانند جان مک تيرنان و ديويد کراننبرگ را نيز به خود جلب کرد. هنرپيشه هاي زيادي نيز نامزد ايفاي نقش هاي اصلي آن شدند، مانند رابرت داوني جونيور، کرت راسل، پيرس برازنان، بنجامين برات، بروس گرين وود، اشلي جاد، دمي مور و کاترين دونو... اما سرانجام تيم بريتانيايي جونز و شرکاء بعد از رد پيشنهاد ساخت قسمت دوم توسط پل ورهوفن و يان دي بانت برنده اين مناقصه شد و تمامي آن خاطرات خوش بر باد رفت. البته از گروه قديمي جري گلد اسميت نيز قبل از ساختن قسمت دوم فوت کرد، اما موسيقي او که براي قسمت پيشين ساخته شد، در اين قسمت استفاده شد و برتري خود را بر تصاوير جونز اثبات کرد. فيلم که با سرمايه ٧٠ ميليون دلار توليد شده در نمايش اوليه خود کمتر از سه و نيم ميليون دلار در گيشه به دست آورد. مبلغي که از هزينه تبليغات آن نيز کمتر بود و اميد نمي رود که پخش جهاني آن يا نسخه دي وي دي فيلم بتواند ضررهاي مادي تهيه کننده را جبران کند. علت اصلي اين شکست انتخاب هاي غلط صورت گرفته توسط مايکل کاسار است و مهم ترين اشتباه او سپردن سکان اين کشتي لوکس به دست کارگرداني متوسط چون مايکل کاتن جونز...

مايکل کاتن جونز متولد ١٩٥٨ اسکاتلند در مدرسه فيلم لندن آموزش ديده و در بي بي سي دو فيلم بلند تلويزيوني ساخته است. اولين فيلم بلند او به نام رسوايي که در ١٩٨٩ بر اساس ماجراي واقعي پروفيومو کيلر در دهه ١٩٦٠ ساخته شد، نام او را به عنوان کارگرداني مستعد بر سر زبان ها انداخت. اما فيلم هاي بعدي وياغلب توليداتي در جريان اصلي سينما و کليشه اي بودند. ناقوس هاي ممفيس، راب روي، داک هاليوود و از همه بدتر دوباره سازي آمريکايي روز شغال که باعث شود تنها نقطه اوج دوباره او بعد از رسوايي- زندگي اين پسر با بازي رابرت دنيرو- نيز از ديد منتقدان پنهان بماند. شهر کنار دريا نيز نتوانست موفقيت مادي و معنوي چنداني براي او فراهم کند و اينک بعد از فيلم Shooting Dogs – که در هفته بعد به آن خواهيم پرداخت- بلندپروازنه ترين فيلم کارنامه اش يعني غريزه اصلي نيز در نمايش عمومي شکست خورده است. دليل عمده اين عدم توفيق انتقال داستان از آمريکا به انگلستان و انتخاب بازيگراني غلط است که در کنار ضعف پرداخت صحنه ها فيلم را به شدت دچار افت کرده است. البته حضور سرکار خانم استون به اندازه کافي کنجکاوي برانگيز هست تا تماشاگران شيفته قسمت پيشين به ديدار اين الهه سکسي سينماي آمريکا – که در آستانه ٥٠ سالگي هنوز طراو.ت خود را حفظ کرده- بروند. اما فقط در همين حد...

بازيگراني چون ديويد تيوليس يا پل موريسي که بازيگران پر قدرت و مهمي در سينماي انگلستان هستند، از اين انتخاب غلط بيشتر آسيب خواهند ديد تا مايکل کاتن جونز... تنها انتخاب درست جدا از استون، شارلوت رامپلينگ است که او نيز به دليل کوتاهي نقش اش مجال چنداني براي نمايش استعدادهايش ندارد. ياد نگهبان شب بخير!
ژانر: جنايي، درام، تريلر، رازآلود.

+ نوشته شده توسط فراست در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:34 |

•مندرلى

189675.jpg

محصول: دانمارك، سوئد، فرانسه، بريتانيا و آلمان،كارگردان: لارس فون ترى ير،بازيگران اصلى: برايس دالاس هاوارد، ويلم دافو، ايزاك دو بانكوله و دنى گلاور،مدت: ۱۳۸ دقيقه
رايان گيلبى : اگر لارس فون ترى ير دانماركى فيلمى بسازد كه فاقد فاكتور جنجال باشد، مثل اين مى ماند كه شما در سحرگاه صداى پرندگان و آواى آنان را نشنويد.
با اين حال «مندرلى» به عنوان قسمت دوم يك تريلوژى فاقد خصلت غافلگيركننده بودن قسمت نخست («داگ ويل» ۲۰۰۳) است و اگر فيلم اول از حضور و بازى ستار ه هايى مثل نيكول كيدمن، جيمز كان و لورن باكال سود مى جست، «مندرلى» فاقد چنين خصلتى است.نقشى را كه كيدمن استراليايى و ۳۹ساله در فيلم نخست ايفا كرده بود و گريس نام داشت اين بار برايس دالاس هاوارد آمريكايى و جوانتر ايفا كرده و به حد سلف خود نرسيده است. با اين حال او به عنوان دختر يك گنگستر همچنان در حال تلاش براى ترميم و بازسازى جوامع ويران شده در آمريكا است.اين بار گذار او به آلاباما و كارگاه نخ و پنبه بافى اين ايالت آنجا كه ۷۰ سال پس از برچيده شدن در ظاهرى برده دارى اين پديده ناميمون هنوز حيات و جريان دارد، افتاده است نقش پدر او كه در داگ ويل با جيمز كان بود به ويلم دفو سپرده شده است اما كمتر چيزى مى تواند جاى خالى لورن باكال، شلوسومين و جره مى ديويس از فيلم اول را پر كند.با اين وجود نوع كارگردانى منحصر به فرد فون  ترى ير به جاى خود باقى است و يك بار ديگر نام هر يك از مكان ها مثل يك نقشه بر روى زمين و سطح صحنه حك شده است و بنابراين ما با خواندن كلمات مى خوانيم كه هر جا و مكانى دقيقاً كجا است. فون ترى ير و مدير فيلمبردارى اش (آنتونى دادمنتل) نيز انگار مشغول حركت و متربردارى صحنه هستند و حتى ديوارى بين اتاق ها نيست تا قادر به تفكيك سريع مكان ها از يكديگر باشيم اما مگر قرار نيست با ديدن «داگ ويل» به اين مسائل عادت كرده باشيم؟وقتى قاضيان شهر در حال تصميم گيرى درباره سرنوشت يك سارق مسن زن به نام ويلما و در نهايت صدور حكم مرگ وى هستند، فقط به فاصله چند متر و بدون هيچ حائلى گريس را مى بينيم كه در خانه اش به تنهايى نشسته است. كارگردانى كه از پيشروان مكتب فيلمسازى «دوگما ۹۵» بوده، با اين كار به بيننده ها اين نكته را القا كرده كه سرنوشت انسان ها تا چه حد به يكديگر نزديك و در عين حال دور است.از آنجا كه تمام اين موارد پيشتر در «داگ  ويل» تجربه شده،  فرض اين است كه قاعدتاً فون  ترى ير وقت دارد مردم را بيشتر جذب قصه خود كند و شرايطى را فراهم آورد كه سناريوى اين فيلم بيش از پيش جلوه گرى كند، ماجراها بار ديگر بر يك «فاجعه در راه» متمركز است. گريس به شدت مى كوشد برده اى همچنان اسير را آزاد كند اما او موجود مثلاً فرشته آساى فيلم نخست نيست و آنچنان بر اهداف و ديدگاه هاى خود متمركز و مصروف آنها است كه ساير مسائل شامل برخى حقايق از ديد او دور مى ماند.قرار است پس از تمام بلاياى فيلم نخست كاراكتر گريس به درجه اى از پختگى رسيده باشد كه ديگر اشتباه بزرگى نكند و يا كسى را به كشتن ندهد و يا اگر در مخمصه اى مى افتد، راه دوباره به پاخاستن را بشناسد، اما گريس هنوز دچار تضادهاى مختلف است. او طورى راه مى رود كه انگار يك سنگ در كفش اش دارد و با اينكه مى داند، آن را از كفش خارج نمى كند.در فيلمى كه فون   ترى ير بسيارى از چيزها را تشريح نكرده و به قوه تخيل ما واگذار كرده، از هر چيزى اطمينان بخش تر صداى جان  هارت بازيگر قديمى بريتانيايى به عنوان قصه گو است. اينكه به رغم شنيدن صداى گرم او ما باز با محيط خو نمى گيريم نه يك حسن است و نه نويد دهنده اين نكته كه قسمت سوم تريلوژى مى تواند مشكل را حل كند.
•خلاصه داستان
در آمريكا و به سال ۱۹۳۳ به سر مى بريم، گريس و پدر گنگسترش شهر داگ  ويل را ترك كرده و به سمت ايالت جنوبى آلاباما رفته اند ولى در آنجا مشاهده مى كنند كه برده دارى هنوز در كارگاه پنبه و ريسندگى و پشم بافى منطقه جريان دارد و همچنان به سياهان ظلم مى شود. پدر گريس مى رود اما خود او مى ماند تا به برده ها ياد بدهد كه چطور بايستند و با بساطى از اين دست مبارزه كنند. توفانى شديد به كارگاه لطمه مى زند و مقدارى از محصولات نخ و پنبه را از بين مى برد ولى همين بهانه اى مى شود تا از كارگران و مردم خواسته شود كه چند برابر تلاش كنند تا جبران مافات شود. مشكلات يكى دو تا نيست. وقتى زنى پير به نام ويلما دست به سرقت مى زند و اين امر باعث مرگ يك دختر جوان مى شود، جامعه تصميم مى  گيرد كه او سزاوار اعدام و مرگ است و حكم را خود گريس به اجرا مى گذارد. اما افشاى اين نكته كه پول حاصل از كار و تلاش كارگران ناپديد شده است، همه چيز را به هم مى ريزد.
اينجا است كه گريس درمى يابد يكى از كارگران سياهپوست كارگاه به نام تيموتى پول را دزديده و به علاوه مى فهمد كه برخى از سياهان خود در رواج و ادامه ماجراهاى برده دارى در كارگاه دست داشته و شريك بوده اند. كارگران از او مى خواهند كه بماند و مدير كارگاه شود اما گريس پس از سازماندهى مراسم شلاق زدن تيموتى از مندرلى مى گريزد و فون  ترى ير ما را به سمت قسمت سوم تريلوژى اش فرامى خواند.

•سرزمين شمالى

189678.jpg

محصول: آمريكا و آلمان (۲۰۰۵)،كارگردان: نيكولا كارو،بازيگران اصلى: شارليز ترون، فرانسيس مك دورماند، شون بين و سيسى اسپيسك ،مدت: ۱۲۶ دقيقه.
«سرزمين شمالى» با كارگردانى پرشور و قاطعيت خشم گونه نيكولا كارو كه پيشينه ساخت «سواركار نهنگ» را دارد، يك قصه درام و متكى بر روحيات و معنويات پنهانى انسان ها و كارى از قماش «سيلك وود» (۱۹۸۳) و «ارين بروكوويچ» (۱۹۹۹) است. بنابراين يك بار ديگر يك زن تحصيلكرده و صاحب توان روحى و حس مبارزه جويى روبه روى يك كارخانه و بهتر بگوييم گوشه و قسمتى از نيروى قدرتمند صنعت مى ايستد و كمى تا قسمتى پيروز مى شود.
شارليز ترون اين بار كارگرى است كه اين كار را مى كند و تنها خواست و آرزويش حفظ و ارتزاق فرزندان كوچك است. درست است كه اين رل تلاطم ترسناك روحى موجود در فيلم «هيولا» (۲۰۰۳) را براى اين بازيگر زن اهل آفريقاى جنوبى در برندارد اما باز هم نقش دشوارى است كه او بار ديگر به خوبى از عهده آن برآمده است و حتى با اينكه سناريو در اواخر فيلم تصنعى مى شود، اما كاراكتر جوزى با همت ترون تا پايان باورپذير نشان مى دهد و نمى لغزد.كارو اين فيلم را از روى كتاب «Class action» ساخته است و در اين راه از سناريويى كه مايكل سايتزمن از سوى اين كتاب نگاشته، به بهترين نحو سود جسته است. اينچنين است كه ما مى بينيم چگونه جوزى در يك برزخ حقيقى گرفتار آمده است. او در حرفه اى كار مى كند كه زندگى اش را تامين مى نمايد، اما مجبور است در عين حال بر عليه اصول آن به پا خيزد و با آن مبارزه كند.در همان سكانس هاى آغازين وقتى مى بينيم كه جوزى حتى در خانه خود توسط همسرش ضرب و شتم مى شود، درمى يابيم كه او چطور در هر نقطه و مرحله اى از زندگى اش آماج تهاجمات قرار دارد. وقتى «هنك» پدرش (با بازى ريچارد جنكينز) او را با آن صورت پرخراش مى بيند، بلافاصله مى پرسد: «چه روى داده است. آيا از هم جدا شده ايد؟»اما آليس مادرش (سيسى اسپيسك) اعتقاد و باورى سنتى تر دارد، «اين جور مسائل در زناشويى و در زندگى هاى خانوادگى هست.»با اين حال بين پدر و مادر نيز اختلافاتى وجود دارد كه دختر را ظاهراً بيشتر به جهت گيرى به نفع پدر و جانبدارى از وى سوق مى دهد. در چنين حال و هوايى است كه وقتى پدر به دخترش كه در حال سازماندهى مبارزات كارگرى است مى پيوندد و كنار او قرار مى گيرد، صحنه اى تكان دهنده فراروى بينندگان تحقق مى يابد. شكايت و اعتراض اصلى جوزى به تبعيض شغلى و ظلمى است كه كارگران و مسئولان كارخانه به او به عنوان كارگر و يك معدنچى زن روا داشته اند، اما وقتى كار به دادگاه مى كشد، طى افشاگرى هايى متوجه مى شويم كه جوزى در نوجوانى مرارت ها و مظالم ديگرى را هم پشت سر نهاده و حتى در مدرسه نيز مورد تعدى يك معلم قرار گرفته و اينها شوك هايى است كه كارو به بيننده ها وارد و قصه اجتماعى اش را به محمل ستم ها بدل مى كند.كارو از ما مى پرسد كه برنده كيست و حتى اگر جوزى را فاتح محاكمه بدانيم، آيا او فقط يك قربانى سيستم هاى معيوب اجتماعى غرب نيست؟ و همين جا است كه بيننده مى ترسد و شايد كارو به هدفش مى رسد.در عين حال و به رغم مطرح كردن ايده آل هاى كارگرى «سرزمين شمالى» فيلمى است كه هرگز از خلق يك رابطه اجتماعى بين كاراكترهايش و مانور در محيطى بسيار كوچك تر و تمركز بر روى كاراكتر جوزى و نزديكان او غافل نمى ماند تا صرفاً يك فيلم ژانر پروپاگان نباشد، كه اين ارتباط فيلمبردارى كريس منگنز از يك مينه سوتاى سرشار از برف پرشكوه نشان مى دهد و شايد اوج هنر او نشان دادن تقابل چشمگير كارگران زن قصه با وسايل عظيم كارشان باشد تا «ما»ى بيننده حس كنيم از اين زنان چه حرفه و وظيفه عظيمى طلبيده شده و نه فقط به آنها كمكى هم نشده، از هر فرصتى براى خوار و خفيف كردن آنها نيز بهره گرفته شده است.
•خلاصه داستان
مينه سوتاى آمريكا سال ۱۹۸۹ جوزى ايمز يك زن شكست خورده در زندگى زناشويى در معيت دو فرزند نوجوان و پدر و مادرش وارد شمال اين ايالت سرد مى شود و درخواست يك شغل در معدن زغال سنگ منطقه را مى دهد. پدر او موافق نيست و همچنين مردان كارگر معدن كه مدعى اند به كارگيرى هر زن باعث محدود و كم شمار شدن تعداد مشاغلى مى شود كه ذاتاً و بر طبق سنت متعلق به مردان بوده است و نبايد به زنان واگذار شود.اينچنين است كه جوزى و ديگر كارگران كم شمار زن معدن در معرض تهاجم كلامى دائمى همكاران مرد خود قرار دارند و هر بار كه شكايت مى كنند، نه تنها موضوع تخفيف نمى يابد، شدت هم مى گيرد. مشكل جوزى وقتى بيشتر مى شود كه حتى برخى زنان نيز او را تنها مى گذارند و تنها دلخوشى او اين است كه استقلال مالى يافته و مى تواند براى بچه هايش وسايل هاكى روى يخ را بخرد.وقتى همكار و دوست قديمى او گلورى مريض و در خانه بسترى مى شود جوزى از همه جا قطع اميد مى كند و رسماً عليه صاحبان و مديران معدن شكايت مى كند. وكلاى مديران سعى مى كنند با رو كردن پيشينه ناآرام او جوزى را زنى بى بند و بار معرفى كنند اما گلورى از بستر بيمارى بر مى خيزد و به دادگاه مى رود و به آرامى بر تعداد دفاع كنندگان جوزى افزوده مى شود و او در كمال خستگى حرفش را به كرسى مى نشاند.

•«دليل» (سند)

189681.jpg

محصول: آمريكا و بريتانيا (۲۰۰۵) ،كارگردان: جان مدن،بازيگران اصلى: گوئينت پالترو، آنتونى هاپكينز، جيك گيلن هال و هوپ ديويس، مدت: ۱۰۰ دقيقه.
ديويد جيز: ساختن فيلم هايى درباره علم رياضى و محاسبات، آن گونه كه مردم بپسندند، كار سختى است و اين را قبلاً سازندگان «ويل هانتينگ خوب» (۱۹۹۷) و «يك ذهن زيبا» (۲۰۰۱) نيز تجربه كرده بودند. تفاوتى كه فيلم «دليل» (سند) به همتاهاى خود و كارهاى فوق دارد، اين است كه روح انسان ها را بر عملكرد مغزشان ارجح مى دارد و اولى را مهم تر از دومى مى انگارد. فرضيه اى كه اين فيلم مطرح مى كند، اين است كه پرداختن به احساس و مسائل انسانى عاقبتى بيشتر و بهتر از معروف بودن به محاسبات رياضى صرف دارد.
اين يك فرضيه پرطرفدار است كه هركس نابغه رياضى باشد، ديوانه هم هست و نوعى بيمارى روانى خفيف و يا شديد دارد و گريزى هم از آن نيست. آيا حقيقت دارد؟ هرچه هست كاراكتر رابرت (با بازى آنتونى هاپكينز بريتانيايى) پس از سال ها ابتلا به بيمارى روحى جان سپرده است و دخترش كاترين (گوئينت پالترو) در غم اين رويداد غرق است.او هم داراى همان هوش فوق العاده در امور رياضى است ولى طبعاً اين ترس را دارد كه مثل پدرش دچار همان بيمارى ها و سرنوشت شود و او به واقع از اين بيمناك است كه كسالت پدر را به ارث برده باشد.همانند «يك ذهن زيبا» كه درباره زندگى و دستاورد هاى شغلى جان نش نابغه حقيقى رياضى است، هوشيارى خطير حرفه اى و بى تعادلى چشمگير اجتماعى به يكديگر پيوند مى خورند و سرنوشت كاراكتر اصلى خود را دچار ابهام مى سازد. ميز او سرشار از كاغذ هاى رياضى و محاسباتى است كه اينجا و آنجا نوشته و حك كرده است و همين نيز به ما مى گويد كه چگونه يك توفان ذهنى به رابرت تاخته است و شايد به كاترين نيز همين طور. ظاهراً براى جان مدن كه كارگردان است، زياد فرقى نمى كند. او مى خواهد از ادغام ناگزير هوشيارى و ديوانگى و مرز بسيار نازك بين آنها بگويد. مدن اين فيلم را براساس نمايشنامه اى از ديويد ايرن نوشته است و باعث پيوند مجدد كارى خود و گوئينت پالترو شده است. اين دو در سال ۲۰۰۲ در اجراى تئاترى اين نمايش در لندن نيز مشاركت داشتند و پيش از آن در فيلم سينمايى «شكسپير عاشق» نيز به همكارى پرداخته بودند كه اسكار بهترين بازيگر زن سال ۱۹۹۸ را به پالترو بخشيده بود. با اين حال پالترو در «دليل» نمادى از غم و تيرگى است و اين در تضاد با چهره شادمان و پرشور او در بخش هايى از «شكسپير عاشق» است و در «دليل» حتى وقتى لبخند مى زند، نوعى تلخى آشكار در وى وجود دارد. گاهى هم به نظر مى رسد كه او موجودى است كه فقط بايد غم و رنج و ترديد و ترس در خصوص آينده را تحمل كند و سرنوشتى به جز اين ندارد.خواهر او كلير (با بازى هوپ ديويس) هم فردى توصيف شده كه به همگان شك دارد و در همه حال بيننده از خود مى پرسد كه چرا اين افراد دائماً پز روشنفكرها و افراد مطلع را به خود مى گيرند اما برخى حركات شان در تضاد كامل با اين خصلت ها قرار دارد. معلم موسيقى كاترين رو به وى مى كند و مى گويد: «درس حساب و معادلات و رياضى را با موسيقى اشتباه نگير. هر دو سخت اند اما يكى روح ات را آزاد و ديگرى وجودت را اسير مى كند.»شايد يك مشكل «دليل» اين باشد كه فرق بين اين دو را به صراحت بيان نمى كند.
•خلاصه داستان
در شيكاگو و در زمان حاضر به سر مى بريم. كاترين عزادار مرگ پدرش رابرت است كه يك رياضيدان برجسته بود، ولى پس از سال ها ابتلا به بيمارى هاى روانى به تازگى جان باخته است.در آستانه مراسم به خاك سپارى او هال يكى از شاگردان سابق او به دفتر هاى يادداشت و خاطرات وى دسترسى مى يابد و در نگاه نخست چنين به نظر او مى رسد كه فقط مشتى مسائل عادى و پيش پا افتاده بر سطح كاغذ ها فرا روى او قرار دارند. كاترين، هال را به سرقت متهم مى كند و سپس پليس هايى را كه مسئول رسيدگى به پرونده مى شوند، تحريك به پيگيرى هر چه بيشتر و بهتر پرونده مى كند. در همين حال كلير خواهر كاترين از نيويورك به شيكاگو مى آيد و هدفش اين است كه او را با خود به شهر محل اقامتش ببرد.در طول مراسم تشييع جنازه، كاترين احساس عذاب وجدان مى كند زيرا در زمان اوج بيمارى پدرش بر بالين وى نبوده است.به جبران آن (و شايد هم با مقاصدى ديگر) كاترين با همراهى هال يكى ديگر از دفاتر يادداشت و خاطرات رابرت را پيدا مى كند و درون آن به يك كشف علمى تازه و پرارزش كه تا آن لحظه پنهان مانده بود، دسترسى مى يابد. هال آن مدرك و سند را به دانشگاه مى برد تا آن را مورد بررسى دقيق تر قرار دهد و به صحت آن اطمينان يابد، اما كاترين ناراحت شده است، تصميم مى گيرد كه همراه با خواهرش به نيويورك برود. اين حضور موقتى است و وقتى هال مى گويد كه سند و اختراع پنهان مانده پدر كاترين درست بوده و صحت آن بلاترديد است، ارتباط بين او و كاترين نيز تجديد مى شود و كاترين متقاعد مى شود كه به شيكاگو بازگردد و دوباره در كنار هال كار كند. با اين حال هنوز هم هر دو شك دارند كه خوشبختى چيست.

+ نوشته شده توسط فراست در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:2 |



Javascripts


*
*
*
*
*
*
*